رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2015

همین ساعت ها بود در هجدهم آذر سال یک هزار و سیصد پنجاه و پنج

دو سه هفته ای بود آمده بودم با مامان تهران ٫آخه مامان باید امتحان جامع اش را روز ۱۷ آذر می داد . دیگه بهش اجازه پرواز نمی دادن . کلاس اول می رفتم مدرسه تهران را بیشتر دوست داشتم اخه کودکستان همانجا می رفتم . اسمش بود «نوآوران»
قرار بود ما فعلن تهران بمونیم پیش مامان اتی و بابابزرگ. بابا هم برای امتحان مامان آمد تهران.
شب هفدهم مامان امتحانش را داد دم در مرکز آموزش مدیریت دولتی توی خیابان ویلایی شمالی بالای خیابون کریم خان زند٫ که این روزها مربوط می شود به دانشگاه علامه طباطبایی با بابا منتظرش بودیم . خوشحال آمد بیرون و با گفت که قبول شد و یعنی فوق لیسانس خوندن مامان خانم ما هم تموم شد. برای من یعنی مامان را باز برای خودم داشتم بود.
برگشتیم خونه مامان اتی (مامان احترام من یعنی مادر مادرم که من به او می گفتم اتی چون برایم گفتن احترام سخت بود و از بعد همه به او می گفتند مامان اتی یا اتی٫ فروغ اعظم بانو پدر بزرگم بود)
حالا مامان شهین وقت داشت به خودش و من و نی نی که توی خیال کودکانه من صد در صد یک دختر خوشگل بود٫ برسد.
فردا صبح بیدار که شدم برم مدرسه مامان هم بیدار شده بود. من صبحانه ام …