رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2009

پریشان سوخت گندمان می سوزد و باز فردا

وباز فردا می شود و خورشید از پشت کوه ها بیرون می آید و یادمان می رود دو سه روزی می نویسیم و فریاد می زنیم . تا تالاب دیگر و...
روزی که در وبلاگ مینو صابری عکس لاک پشت های سوخته پریشان را دیدم دلم گرفت و با خودم گفتم اگر اینها موجوات دو پا بودند الان چه قیامتی ما راه انداخته بودیم و چه سر وصدایی و های و هوی بود . اگر بمبی در گوشه ای از دنیا منفجر شده بود الان دنیا می نوشت . چون هم نوعان ما دیگر بر روی این کره خاک یراه نمی رفتند و این بند گاه خدا برای خودشان دستک ودنبک روزنامه و رسانه تصویری ندارند.آیا ما خود خواه نیستیم ؟!
باید راهکار های را جستجو کرد که حیات وحش ایران را از گزند هر گونه تابودی نجات دهیم . این کار سخت تیست تنها همت می خواهد. بزرگان دنیای محیط زیست ایران در داخل کشور در زمینه گندمان به تفسیر نوشته اند و من از راه دور تنها بار دیگر تاکید می کنم که امکان بازبینی قوانین و مقررات محیط زیست ایران و الزام اجرای این قوانین را باید همیشه در نظر گرفت.

فریادهای کمک گندمان را دریابید و از سوختن تمامی بقایای گیاهی اش و از بین رفتن گونه های جانوری آن جلوگیری کنید.

درد دل این هفته که گذشت

بعضی وقت ها من هوس می کنم که جدی باشم ولی این اطرافیان عزیز مگه اجازه می دهند. مثلا همین مامان خانوم بنده امروز امر کردن من بروم یک قوطی بخرم و هر چی "بوس" و " آی لاو یو" و" ایش لی بی دیش" دارم ،را بریزم تو این قوطی و آن را بگذارم سر طاقچه در این خانه دانشجوی بنده زیر آسمان همیشه خاکستری، که با یک تیر دو نشان بزنم ، هم انرژی مثبت می دهد به خودم و هم مامان خانومی وفتی به سلامتی تشریف به فرنگستان می آورند، من می توانم این بوس ها را بدم بهشون . این مامان خانومی من باوجود اینکه کم نه بلکه وارد عالم اینترنت شده ولی چه کنم که این بوس های و لاو های که من از طریق چت و میل و تلفن می فرستم فایده ندارد. من هم باید حالا برم یک جعبه بخرم با "قلب های قرمز" بخرم .
این چند روزه بنده با همه درس و مشق و مشغولیات متعدده تازه درگیر داستان اقامت ژرمن ها و ویزا گرفتن ازاستثمارگر پیر جهانی بودم . دیروز هم اول، روزه نگیر و بعد بگیر و خلاصه من هم راستش نگرفتم چون این معده داغون اینجانب دیگه طاقت نداشت. این دوستان هر چی برای من آهنگ طاقت بیاررفیق سیاوش …

عهد دیرین

در همه سکوت امروز، فریاد می زنم
در همه فریاد فردا، سکوت خواهم کرد
در آسمان آبی و بر فراز ابر های سفید مخملین بوی آشنای عهدمان را می جوییم
در نا آرامی امروز، صبررا برای فردای، شادمان با هم بودن، آرزو می کنم
در راه عهد دیرین وفادار می مانم و گام بر می دارم
در افق خاکستری غربت تنها تکه ابری سپید را می جوییم
و
سفید رنگ صلح برای ما رنگ رسیدن به آرمان بود وای من امروز چه می گوییم دلم تنگ شده برای یک ذزه آسمان آبی دلم گرفته مثل این خاکستری بی پایان غربت و باز اسارت در بند دنیا خاکی ،زنچیر را باید گشود و پرواز کرد
ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوستهر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شد دلبر و در دیده گریانتحریر خیال خط او نقش بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که در این منزل خواب استمعشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دیددر آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریمدست از سر آبی که جهان جمله سراب است
در کنج دماغم مطلب جای نصیحتک…

غریب در ره عشق

تو ومن در میان پیچ های این راهرو تنهایی می رویم و دری را می جوییم . آن را می یابیم . این همان در امید است و آرامی برای دل آشفته ما. ازآن باید گذر کرد ولی حیف که کلیدی برای گشودنش نمی یابیم ، آیا این در را می توان گشود؟ آخرین نگاه بر پیکر چوبین این در بسته انداختیمواندیشیدیم، شاید دری دیگری را در مسیر ناشناخته امیدمان پیدا خواهیم کرد. آری، آرام از کنار او گذاشتیم .
و او بود که به سخن آمد و
گفت: بکجا می روید؟
تو زیر لب گفتی: " به ره عشق".
او در جواب آرام ولی پر معنا گفت : در پس من است آن آشیانه برای دل رنج کشیده شما.
از دور درویش زمزمه وار می خواند:
درد عشقی کشیده‌ام که مپرسزهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درشمی‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوشسخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگویلب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویشرنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشقبه مقامی رسیده‌ام که مپرس


یکی دیگر از بزرگان علم زیست شناسی سفر کرد

اصلا نمی دانم از کجا بگویم امروزایمیل این نیما را باز کردم عجیب بود و باور نکردنی باید باور می کردم و نمی خواستم باور کنم .
برای من مرکز تحقیقات بیوشیمی و بیوفیزیک دانشگاه تهران محلی است که آنجا یاد گرفتم، تحقیق در زیست شناسی چه معنایی دارد. روابط علمی را یاد گرفتم. نگاهم به عالم علمی شد و تمام عالم خلقت را در بیوشیمی شناختم و اما بیوفیزیک بی روحترین بخش عالم بیولوژی با خنده های استادی که هفته پیش به خاک سپرده شد، برایم جالب و قابل درک شد.
زیست شناسی ایران، پروفسور محمد نبي سربلوكي عضو هيات علمي مركز تحقيقات بيوشيمي بيوفيزيك دانشگاه تهران ،را از دست داد و او را در بهشت زهرا تهران در کنار بسیاری از نام آوران ایران به خاک سپردند .سال گذشته هم موفق نشدم "استاد" شمارا ببینم و امروز دلم می گیرد و برایم یاد کلاس ها و سوالات عجیب و غریب من در مورد بیوفیزیک و خنده های شما می ماند، روحتان شاد و نامتان همیشه جاوید باد.
بزرگان عالم ریست شناسی یکی یکی می روند و آیا کسانی هستند، که جایگزین آنان شود؟ آیا می توانیم بلند بگوییم ،از شما یاد گرفتیم آنچه شما به ما یاد دادید؟ و آیا مانند شما می …

هفتاد سال پیش در همچنین روزی....

آلمان در ساعت "4:45 بامداد ۱ سپتامبر، ۱۹۳۹ به لهستان حمله کرد
امروز هفتادمین سالگرد حمله وحشیانهآدولف هیتلر به کشور لهستان است. آغاز جنگ جهانی دوم و کشته شدن نزدیک به پنجاه میلیون نفر با ملیت های مختلف ، انسان های که ادیان مختلف داشتند و آنان که رنگ پوست و چشم شان مورد علاقه هیتلر نبود. آنان که ژرمن نبودند. هیتلر با اندیشه تجاوزگرانه که داشت موجب آن شد .
هیتلر سال ۱۹۳۹ به تاریخدانی به نام کارل بورکهاردت گفت:«هر چه من در نظر دارم برضد روسیه‌است. اگر غرب آن قدر احمق است تا این موضوع را بفهمد، من مجبورم با روس‌ها سازش کنم تا غرب را به صورت نظامی شکست دهم و سپس تجدید قوا کرده و اتحاد شوروی را نابود نمایم.» عملاً غرب در سال ۱۹۴۰ از پای درآمد و هیتلر یک سال بعد علیه شوروی وارد عمل شد.
جنگ در اروپا پس از خودکشی آدولف هیتلر و تسلیم آلمان نازی در ۸ مه، ۱۹۴۵ پایان یافت، اما در آسیا و اقیانوس آرام تا بمباران اتمیهیروشیما و ناگازاکی و بعد آن تسلیم ژاپن در ۲ سپتامبر، ۱۹۴۵ ادامه داشت و پیش از آن در تهران چرچیل، روزولت و استالین از ۲۸ نوامبر تا ۱ دسامبر ۱۹۴۳ برای توافق در مورد چهره جهان پس …