رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2008

رنگ آشناییها

به آغازی پایان دادن را تجربه کردن
به اشکی اجازه فرود دادن
و خنده های را .......
وای
این ره پر پیچ و خم است
و
این کلبه چه آشفته است
راستی
این گذر کجا ست؟
این خانه چه رنگی دارد؟
........
آسمان دشت خیال همواره آبی ست
صفحه دل چون یک شیشه شفاف بی رنگ
با یادی، به رنگ آشنایی ها
همه دردها را به فراموشی سپردن
وتنها یک لبخند کافی است ، تا باز بتوان در گذر به سوی کلبه گرم دوستی گام برداشت
اینجا بودن حس می شود .....................

خلوت

وحشت دارم
از تنهایی و سکوت نیمه سیاه شب

وحشت دارم
از رفتنی که همیشگی باشد
فریاد می زنم و التماس می کنم
هوا سرد است
کجا ست آن دستان گرمی که شجاعت را به این دل هدیه می دهد
.....

خانم هاویشام

خانم هاویشامیکی از نام های است که از یاد مان نمی رود ؛ گاه بی گاه من هم مثل خانم هاویشام در یک ا تاقم به ا نتظار می نشینم ولی این ا نتظار برای کیست ؟ یا برای چیست ؟