پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

غریب و حیران و تنها

کاش بغض من می شکست و می نوشتم
کاش عقربه های این ساعت را نگه می داشتم
کاش ساعت تیک تیک نمی کرد
کاش ایران بودم
کاش بیگانه نبودم
. . .
این پای رفتن نیست
و این دل دیگر برای دلباختن نیست
این آشیانه سرد است
این قصه بی پایان
و امید که می رود
و داستان به سر نمی رسد
پای گریز می خواهم
امید بودن می خواهم
به میان جنگل می روم
به میان دشت می روم

با پرنده مهاجر می گویم
با برگ بر خاک افتاد می گویم
و
امروز به ابر خاکستری گله کردم
با او گریه کردم
با او شیون زدم
با او اشک ریختم
در تنهای سپیده دم امروز اشک را مهمان این دل کردم
و باز با تو گفتم
و در خانه دل خلوت کردم و تنها با یاد تو
کاش بودی
و کاش من بیگانه نبودم

به یاد نسرین عزیزم که دو سال است من را در این شهر غریب و حیران تنها گذاشته
یادت گرامی و روحت شاد

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

سه سال گذشته ولی در نهایت ناباوری

هر سال به یاد شهداد عزیزم شمع های سبز روشن می کردم و در فانوس سبز رنگ برایش چراغی روشن می کردم وای امروز هم روشن می کنم و صدایت می زنم "کجایی؟!"
باز سالی از رفتنت گذشت دیشب نمی خواسنم بنویسم ولی مامان خانومی هم که مثل همه نمی تواند رفتنت را فراموش کند ویادت کرد و من را از رفتن باز داشت امروز در خانه می مانم و به یادت می نشینم کاش ایران بودم ولی نه نمی خواهم این خانه جدید تو را یاد بگیرم . راستی کجا است ؟ وای که اگر می دانستی چقدر عزیز بودی هرگز به این سفر نمی رفتی !! کاش بودی با هم سر زیست شناسی بحث می کردیم تازه امسال سی سال از آمدنت به این دنیا گذشته ، و یادم می آید آن روز که عمو زنگ زد و گفت آمدی و آن روز که زانو هایم از شنیدن خبر رفتنت خم شد . وفتی آمدی نفاشی "بهاران خجسته باد" بابا تموم شده بود و امروز دیگر موجی از همسالان تو نقاشی می کشند و بهار را زمینه این تصویر کرده اند.
به یاد نگاه مهربان و گرمی که ما را تنها گذاشت
در جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دریا و علف
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلود را
قابی کهنه می گیرد
. . . .

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

دنیا بی‌ کامپیوتر

مشکلات زندگی‌ یکی و دوتا نیست که آدم بتونه حل بکند وای به روزگاری که تو قرن ۲۱ کامپیوتر نداشته باشی‌ و نتونی ارتباطت سالم داشته باشی‌ و بشینی‌ پین جعبه جادوی و برنامهای چرن پرند نگاه بکنی‌ و بافتنی ببافی ، میل‌ها را با کامپیوتر دوستان چک کنی‌ و وای بدتر که ۱۰ روز دیگه هم بخواهی صبر کنی‌، خلاصه زن و تکنولوژی ۲ مساله مختلف هستند غیر قابل حل و در یک فضای سه بعدی نمی‌ گنجند . من به این داستان اعتراف می‌ کنم حالا اگه همه فمینیست‌های دنیا هم بر علیه من اعلامیه بدهند .بدهند چون حرف حق را باید زد . پس به لیست اعترافاتم این جمله را هم اضافه می‌کنم که من از تکنولوژی هیچ نمی‌ دانم و بس.

چند روز دیگه از این دل پر براتون میگم شاید دلتون واسه من کباب بشه. خودم لوس کردن از نوع ایرانی‌ فمینیستی ، نه بابا می‌شه اسم خودم را زن ایرانی‌ بگذارم .

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

الان اینجا نوشتنم گرفته وسط کلاس درس

بغضم الان می ترکه،
اول این استاد ما در مورد سنگسار گفت، بعد هم در مورد ختنه زنان، دلم می خواهد داد بزنم .دلم می خواهد سرم را بزنم به این دیوار های بتنی این کلاس که دیگه نشنوم . من از جای می آییم که یک موجودی که اسم خودش را گذاشته "مادر" با بی رحمی و سنگدلی جوانی که مادر ندارد و طعم مادر نچشیده را می کشد. این دو هفته به کلمه "احسان" زیاد فکر کردم . راستی احسان را چگونه معنا کنیم؟ شاید به معنای آن است که یک نفر را به تکه های سنگ می کشیم در حال کشتن او را در کیسه ای می گذاریم به او بدترین ها رامی گوییم و همزمان خدا را صدا می زنیم و می گوییم خدایا تو بزرگی پس من این زن یا مرد را می کشم . بعد هم که مرد هورا می کشیم . آن زمان که کسی را می خواهند اعدام کنند صبح زود می رویم جا می گیریم تا جان کند او را ببنیم . و شاید به این معنا است که چهار پایه را از زیر پای بهنود بکشیم . این معنی "احسان " است.
وای ما چه ملتی هستیم . وای ما به جای دل جه در سینه داریم. ای وای بر ما

پس طبیعی است که دختران را ختنه می کنیم . دختران را ختنه می کنیم تا احساس جنسی را دراو خفه کنیم دختران را ختنه می کنیم تا یک بخش از اوبدن را ببریم و او را در لا به لای افکار مثلا مقدس خود له و نابود می کنیم . خدای که من او را دوست دارم با دلم او شناختم بار ها و بار ها درکلام چه با محمد و چه عیسی و موسی و هم و همه انبیا گفته است "ما شما را زوج آفریدم " پس لابد دلیلی داشته بر این اصل تکیه دارد. دلم می خواهد فریاد بزنم ولی چه فایده دارد. مگر کسی من را می شنود.

آنان که دلیل و زیر بنای مبارزه امروزشان قدرت فردا است؛ تنها داد و بیداد می کنند . آنان که خودمان را فراموش کرده اند و بجای پرداختن به ریشه های درد به آذین این خانه می پردازند. آنان که خود را بزرگان دنیای فمینیستی می دانند و در خارج از خانه و در محیط امن فرنگ نشسته اند و همش حرف باز هم حرف.
اینجا نشستم و دارم خودم را می خورم و نمی توانم به این خانم استاد محترم چیزی بگویم، ده دقیقه پیش به از یک کاره ، از من پرسید بعنوان یک زن خاورمیانه ای نظری داری؟ یا تایید می کنی که در فرهنگ شما مرد ها حاکم هستند و حق سخن از زن گرفته انده است؟! چه باید می گفتم زمانی که تمامی تمدن و فرهنگ ما را زیر سوال برد. آیا جای بحث و مجادله برای من در این اتاق بتونی خاکستری وجود دارد؟ چه جوابی باید بدهم؟
دیروز با آنگلیکا مرکل دوباره صدر اعظم آلمان شد و در دنیای محیط زیست هم بحث پیمان کیوتو کمی مشکل دار شده ف که به امید حق برطرف می شود
راست و حسینی را بخواهید من اصلا این چند روز حال و حوصله نوشتن را ندارم هم میزان مشق رفته بود بالا و باهمه اینکه خیلی کار ها را تموم کردم و کمی از هدف را با سر انگشت هایم نوازش کردم، خیلی زیبا بود اما همه چیز نبود باز هم کار دارم و خیلی هم کار دارم
اما مسئله الان دوستان بهنود هستند که باید چاره کرد . نباید بگذاریم بهنود دیگری به سفر برود اینجا نشستم و به دور و نزدیک نامه می نویسم . شاید بشور کاری کرد. رفتم تو خیابون ها راه رفتم. تو جنگل فریاد زدم ولی هنوز از این قوانین وحشتناک دلگیرم . به امید تغییر این قوانین. چرامن باید برای حقوق زنان بجنگم وقتی کودکان و جوانان ایران در معرض خطر جدی هستند. این دختران امروز هستند که زنان فردا می شوند. این دختران امروز هستند که مادران فردا هستند و "احسان کردن" را باید یاد بگیرند و رندگی بدهند و نه آنکه رندگی گرفتن را یاد بگیرند.
و
به یاد بهنود ها یک دقیقه سکوت در دل

چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

ما "فردا " چه برای گفتن داریم وقتی آنها روزی هزار بار می‌ميرند

هزار چیز نوشته بودم برای این هفته اما یک خبر دنیایی من را بهم ریخت و هم را به گوشه گذاشتم تا خاک بخورد

فریاد از بی رحمی این دنیا
او "طناب دار "را احساس می کند و باز طنابی نمی آید
باز کوله بار بر زمین می گذارد و شاید بگویند تو مسافر نیستی
چکار کنیم تا سفر نکند
ما "نمی توانیم" این غافله را از حرکت باز داریم
چه ضعیف هستیم
هر بار که می گویند بهنود فردا می رود من می نشینم و فقط اشک می ریزم و پیش خود می گوییم:
می داند ، آخرین سفر زندگی اش چگونه است و به کجا می رود
خود برای آن تصمیم نگرفته است
خود مقصد را تعیین نکرده است
تنها می داند که با این طناب بی احساس به سفر می رود
چه کوتاه است زمان عبور و چه پر مشقت
بی لذت است این سفر
از خود سوال می کنم
بهنود درآن لحظات سرد و بی صدای عبور بی همراه و همدم است!
شاید همراه او دل بریدن از این روزگاز اسارت است
شاید هم به پرده کشیدن تمام روزهای واقعی زندگی است
کدام زندگی را به یاد بیاورد آن روز ها که او و همبند ان او هر روز هزار بار در آن می میرد
اما همدم اش در آن لحظه تنهایی می شود
...
فقط جان کندن
و
رفتن است

او است که به انتظار این طناب لعنتی باید روز شماری کند
دلم می خواست بوم و رنگ را به او می دادم
و او می کشید از امروز خودش و فردای ما .
راستی بهنود جه تصویری از امروز خود در سر دارد
فردا ما را چگونه می کشد
و ما "فردا " چه برای گفتن داریم
ما که امروز مهر سکوت بر لب زده ایم
ای وای
دین ما مگر دین بخشش نیست
فرهنگ ایرانی ما مگر آیین دوست داشتن نیست
پس
بهنود را به این سفر نفرستید.
....
خدایا از تو مدد که ما بی توانیم

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانب دراین هفته ای که گذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرف بزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبق معمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنم و با نوشتن این احساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از این به بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیت از مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا را بگو که حرف های بند تنبانی من را باید گوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارم ولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یک سخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردم که مامان را شسته شوی ‌ مغزی داده، بعد هم رفتم رو منبر در ضمن سر اطاعت فرود آوردن ازدریاچه ها گفتم و از بیابان های ایران و بعد هم با یک جمله " بیچاره محیط زیست ایران که من دارم بخاطراش درس می‌‌خوانم" سحنرانی را به پایان بردم. اصلا امروز روز من نبود شاید هم بود ولی من سر در نمی آوردم چون دم ظهری یک رفق محیط زیستی‌ افتاد به جونم که که اصلا هیچ کار بزرگی‌ در عالم محیط زیست ایران و علوم ایران انجام نشده است و بنده خدا می خواست معنای کار بزرگ رابرای من تشریح کنه که باز من زدمن به خاکی فمینیستی کلی حال این بنده خدا را گرفتم .والا نمی‌دونم خلاصه امروز تا عصر گذشت به این حرفها خاله زنکی!!!

و ما ماندیم و مشق‌ها تلنبار شده فردا . ولی‌ الان دیدم باز هم دلم آروم نمی گیرد و باید یک چیز در مورد انتخابات آلمان بنویسم وگرنه نمیشود .شاید مرغ های آسمان پر هاشوت بریزه و سازمان حمایت ازمرغ ها از دستم شکایت کند و شاید هم ملت بگن که من لال هستم بعد آقا شوشو بی‌ آقا شوشو!

از هیجان این انتخابات تعریف کنم . انتخابات آلمان را من امسا ل کمی‌ بیشتر و با علاقه دنبا ل کردم و بالاخره شش سال زندگی‌ در این کشور و خواندن رشته حقوق عمومی ‌‌که ارتباط مستقیم با ‌ حکومت و ادراه کشور دارد و خلاصه از این بند و بساط ها. شاید تب انتخابات ایران هم بود .اگرراست اش را بگم نمی دونم برای چی‌ بود این مطالعه را شروع کردم دور از چشم عالم و آدم . من همه احزاب و گروه‌های سیاسی آلمان را که در این مدت شش سال بعنوان صورت مسئله درسی بررسی‌ می کردم ،دراین مدت بعنوان یک حزب سیاسی می دیدم که بخواهم به آن رای بدهم. در طول جلسات مبارزات انتخاباتی شرکت کردم. برای شناخت بهتر حتی امکان بحث و صحبت با این افراد بود و با بسیاری صحبت کردم و نظرات آنان را درزمینه کاری خودم جویا شدم برای من علاوه بر روش تبلیغات ، بسیار جالب بود این افراد با وجودی که می دانستند من رای نمی دهم برای من تمامی اهداف خود را تشریج می کردند و وقت می گذاشتند. آنقدربه گفته ها خود مسلط بودند و ایمان داشتند که این احساس را به آدم می داد این نظرات در گوشت و پوست آنها است. در ضمن با آلمانی‌‌ها (نه خارجی‌ آلمانی شده) صحبت کردم با نظرات آن‌ها آشنا شدم نحوه تفکراین ملت قانونمند را از طبقات مختلف در این مورد خاص بررسی کردم. بلاخره روز یک شنبه گذشته بااعتلاف احزاب سیاسی اونیون با حزب لیبرال همه چیز تموم شد.انتخاباتی سالم و آرام با نظم مثل همه چیز آلمانی ها .اما من ماندم ویک سوال جدید در ذهن پر مشغله من که این حزب سیاسی اف . پی . دی آلمان که لیبرال هستند ولی بسیار هم به سیستم کاپیتالیسمی در زمینه اقتصادی معتقد است و بزرگترین حامیانش سرمایدارن و ثروتمندان آلمان می باشند و رای دهندگان به آن صاحبان بانکها و وکلا هستند چگونه در یک کشور با سیستم سوسیال می‌‌تواند با یک حزب کاملا قدیمی‌ و مردمی همکاری کند؟! اما خانم مرکل که برای بر دوم صدر اعظم آلمان شد وبرای من او به عنوان زنی متفکر و قدرتمند و پیشتاز در دنیا سیاست در بین کشور های صنعتی جهان است در طی د.وره گذشته حرفهای زیادی در صحنه سیاست داخلی و خارجی کشور اش و جهان زد وحتی می توان قدرت او درزمان بحران اقتصادی برای عبور از آن بسیار سیاستمدارانه به همراه کابیته عمل کرد و دربسیاری چالش های اجتماعی و سیاسی دیگر کشتی را به خوبی به ساحل رساند. به یاد دارم ،زمانی که دنیا با بالا رفتن قیمت نفت دچار مشکل بود کنترل قیمت را به نحوی کابینه او در دست داشت که مردم تا حد ممکن دچار مشکل نشوند. این باز او با این اعتلاف که با گروه لیبرال آلمان صورت گرفت با چهره ای بسیار خوشنود در مصاحبه پس از پیروزی شرکت کرد و دلیل قدرت و سرعت در انجام امور کشوری دانست و با اشاره به چهار سال گذشته در همکاری هرچند موفق ولی بسیار کند را دولت داشت . انتخابات آزاد و سالم آلمان به پایان رسید و با توجه به سیستم در پارلمان آلمان احزاب اپوزیسیون بسیار قوی هستند و در اداره حکومت تاثیر گذار می باشند و مردمی بودن این سیستم در دنیا از نمونه حکومت ها است که باید آن را شناخت تا دلیل تکیه زدن این کشور را بعد از دو جنگ جهانی به مان شماره دو صنعت جهان دانست.

اما درد دل من محیط زیست است و این کابیته جدید مخصوصا این گروه لیبرال علاقه زیادی به توسعه صتعت و کار آفرینی در سطح جامعه دارند .شاید یکی از مشکلاتی که درآینده نه چندان دور در آلمان شاهد .اعتراضات در برابر مسائل اتمی است.، خواهیم بود. که سبزهای آلمان همیشه در برابر آن اعتراض می کردند و با توجه که اعتلاف جدید استفاده از نیرو گاه های اتمی را برای تولید انرژی لازم می داند و خیال بستن آن را ندارد در چهار سال آینده در این سوی کره خاکی بسیار خبر برای خواندن وجود دارد.

خوب من نمی ودونم در این چهار سال دیگه کجایی دنیا هستم ولی خدا کند در همه دنیا اصلا اتمی نباشد .آنقدر روش برای جلوگیری از مصرف بی رویه سوخت های فسیلی وجود دارد . به امید روز که صحنه گیتی مردم ازرش این طبیعت را بدانند و آن را برای آیندگان به خوبی نگهداری کنند. به امید آن روز

پ.ن: مثلا می خواستم کم حرف بزنم ولی چه کنم که ناگفته ها زیاد است . در ضمن یاد رفت یگم در طول این مبارزات انتخاباتی آنقدر من سیب تبلیغاتی گرفتم که دیگه سیب می بینم فرار می کنم. اگر روزی ما هم در کشورمون حزب داشتیم من از همه آنها مصرانه خواهش می کنم از دادن سیب برای تبلیع حزب خود خودداری کنند.

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

پریشان سوخت گندمان می سوزد و باز فردا

وباز فردا می شود و خورشید از پشت کوه ها بیرون می آید و یادمان می رود دو سه روزی می نویسیم و فریاد می زنیم . تا تالاب دیگر و...
روزی که در وبلاگ مینو صابری عکس لاک پشت های سوخته پریشان را دیدم دلم گرفت و با خودم گفتم اگر اینها موجوات دو پا بودند الان چه قیامتی ما راه انداخته بودیم و چه سر وصدایی و های و هوی بود . اگر بمبی در گوشه ای از دنیا منفجر شده بود الان دنیا می نوشت . چون هم نوعان ما دیگر بر روی این کره خاک یراه نمی رفتند و این بند گاه خدا برای خودشان دستک ودنبک روزنامه و رسانه تصویری ندارند.آیا ما خود خواه نیستیم ؟!
باید راهکار های را جستجو کرد که حیات وحش ایران را از گزند هر گونه تابودی نجات دهیم . این کار سخت تیست تنها همت می خواهد. بزرگان دنیای محیط زیست ایران در داخل کشور در زمینه گندمان به تفسیر نوشته اند و من از راه دور تنها بار دیگر تاکید می کنم که امکان بازبینی قوانین و مقررات محیط زیست ایران و الزام اجرای این قوانین را باید همیشه در نظر گرفت.

فریادهای کمک گندمان را دریابید و از سوختن تمامی بقایای گیاهی اش و از بین رفتن گونه های جانوری آن جلوگیری کنید.