۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۰, شنبه

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
که بر باد فنا رفت نخور
بخدا حسرت دیروز عذاب است
........
دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید 
و
در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید
......
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و



و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز 
اما
 بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید
 که
 زندگی ادامه دارد . 

۱۳۹۵ خرداد ۱, شنبه

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد
 و
 زمستون سرد
 و
یه زندون تنگ
 و
 یه زخم قشنگ
 و
غم جمعه عصر
 و
 غریبی حصر
 و
یه دنیا سوال 
و
 تو سینم گذاشتی
...
جهانی دروغ 
و
 یه دنیا غروب
 و
یه درد عمیق
 و
 یه تیزی تیغ
 و
یه قلب مریض
 و
 یه آه غلیظ
 و
یه دنیا محال
 و
 تو سینم گذاشتی
....
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی
....
آه ای حبیبم
یه دنیا غریبم
کجایی عزیزم
بیا تا چشامو تو چشمات بریزم
نگو دل بریدی
خدایی نکرده
ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده
همه جا رو گشتم
کجایی عزیزم
بیا تا رگامو تو خونت بریزم
بیا روتو رو کن
منو زیر و رو کن
بیا زخمامو یه جوری رفو کن
.....
عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی
عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی


هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد و «شهرزاد » شروع می شد.
دوشنبه ها آمدند و رفتند و اما این  آهنگ پ شعرش که بغض من و بسیاری ما را ترکوند. اشک های  که غلتید.
واقعیت این بود که٬ متن آن داستان درد روزهای زندگی فکری نسل ما بود . درد روزهای نسل قبل ما بود .شاید هم فریاد فرار از واقعیت نسل بعد ما است .
فریاد از خداحافظی با واقعیتی می زند که با آن زندگی می کنیم . روزی که « رفیق » را گم می کنیم  تا این قفل قفس را بشکنیم و به زندگی پشت میله های این قفس « درود » بگویم .
راستی رفیقم کجایی
راستی یادت هست آن زمستون سرد را 
یادت هست 
راستی رفیق کجایی 
من بین این جهان پر از دروغ رها کردی 
دقیقن کجای 
کجای تو بی من کجای
که بدون تو شکستن این قفل محال است .


این سریال که دنیای از واقعیت دیروز و امروز ایران بود. واقعیتی که در تاروپود شعری که با صدای محسن چاووشی بوی کوچه پس کوچه های وطن را می داد . داستن آنان که هدف را می دانند و قدم را برمی داند ولی نمی شود که آنگونه شود که باید بشود . 
دنیای که در آن زندگی می کنیم در کشوری که چه در داخل و چه در خارج از آن فرهنگ ایرانی را سعی می کنیم حفظ کنیم بدون انکه بدانیم گاهی در میان این فرهنگ یک دنیا از فرهنگهای دیگر داخل شده است و همان ناخالصی ها میان ما تفرقه می اندازد . 
وقتی زن در پستو می رود و زمانی که ساختار شکنی ازدواج مجدد پیش می آید . زمانی که خان سالاری سایه سنگین خودش را در همه لحظات این سریال نمایان می کند و از یک کلام بودن دیکتاتور فیلم می گوید. زمانی که رشوه و زمین خواری و هزار ویک فساد مالی دیگر٬ رخ زشت خودش را نشان می دهد و هزار و دیگر که می توان پشت سر هم سلسه وار گفت . همه و همه  ازدیروز می گوید . از امروز می گوید 
ای کاش از فردا نگوید . 
بیا که من و تو جمع شویم که شاید فردا دیگر صحنه نمایش یک گونه دیگر باشد .

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌ من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

راستی رفیق عزیز٬ سالهای سال پیش مولانا از جدای ما می ترسید ٫  خرافات را به ما هشدار داده بود . از دوری من و توگفته است. داستانی که امروز من در این سو و تو در سوی دیگر٬ ولی درد مشترک ما یکی است وبا هم بودن تنها راه درمان این درد مشترک است . زندگی سختی های دارد اما هیچ قفلی بدون کلید نیست.


شهرزاد را توی فکرم ورق می زنم می بینم داستانی که شروع آن از بستن روزنامه به دست اوباش بود و از آروزی می گوید که اجرا نشد و اگر شده بود امروز شاید تصویر دیگری بر روی این کره خاکی داشتیم . راستی ای رفیق کجایی که آن روز هم دیوارها بین ما ساختند و امروز هم می سازند ......
چه کسی می خواهد 
من و تو ما نشویم 
خانه اش ویران باد 
 من اگر ما نشوم ٬ تنهایم 
تو اگر ما نشوی 
خویشتنی 
از کجا که من و تو 
مشت رسوایان را باز نکنیم 
 یک روزی« ما» می شویم و آن دمکراتی که با کمک اوباش سعی به خاموش اش٬ کردن.د  یک بار دیگر برپایش می کنیم. چون هنوز هم این عشق به وطن در وجود بسیار بسیار از ایرانیان نهفته است . کم نیست کسانی که در راه آزادی ایران جان باختند و کسانی که رهرو راه نهضت ملی ایران هستند . رفیقم کجایی که امروز این راه من و تو را با هم می خواهد. بیا از عصر جمعه ٬ عصر شنبه بسازیم . بیا از غریبی حصر و دوری٬ کنار هم بودن بسازیم. بیا از غروب با هم طلوع بسازیم . بیا تا فردا از یک محال ٬ یک امکان بسازیم . فقط بگو
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی





۱۳۹۵ فروردین ۵, پنجشنبه

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

در بروکسل و پاریس و مادرید و نیویورک و ... کسانی با کلامی که به زبان عربی بود٫ دست به حمله به زنان و مردان و کودکان بیگناهی زدند. راستی نتیجه این حمله های انتحاری چیست؟ برای من ترس است . برای بسیاری از کسانی که می شناسم تنفر از یکی از ادیان الهی . ای وای که دوستان و همکاران از یک فرهنگی که من در میانش زندگی می کنم به آن خو گرفته ام و خود را بخشی از این جامعه می دانم بارها به زبان می آورند که « اسلام دین وحشیانه ای است و بی رحم ».
دوستانی نگفتی؟ چرا پرچم ترکیه را بالا نبردی؟
اما مشکل داخلی یک کشور و بمباران اوردغان و تلافی کردها با اینکه مردمی که به سفر می روند یا به روستوران می روند یا در راه رفتن به محل کار هستند یا در کنسرت نشسته اند و کشته می شوند٫ خیلی فرق می کند .
پس باید زمانی که اردغان خانه کردها را بمباران می کند باید نوشت کردها ترکیه . یا باید به فکر مردمی بود که بی گناه توسط مخالفان اسد کشته می شوند . راستی کسانی که حتی اصول این دینی را که بخاطرش کشته شده اند را نمی دانند . را می توان با یک جنگ داخلی مقایسه کرد؟ علت جنگ داخلی و همه این رعب و وحشت جهانی چیست را ما می دانیم و می دانیم از کجا آب می خورد.

گله کرد چرا از انکار
سیاستمدران دنیا فکر اساسی نمی کنند . نشان افتخار به عاملین اساسی بذل و بخشش می کنند و بعد فیلم بازی می کنند در مورد پناهندگان این روزهای اروپا و اتقاقات ایستگاه مرکزی قطار کلن و .....
از هر گوشه که بنگرم و به نظاره بنشینم باز من
به دنبال یک نور واقعی می گردم
به دنبال انسان می گردم
کجا می توان او را یافت
مولانا چه خوب گفته است که:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست
وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

همین ساعت ها بود در هجدهم آذر سال یک هزار و سیصد پنجاه و پنج

دو سه هفته ای بود آمده بودم با مامان تهران ٫آخه مامان باید امتحان جامع اش را روز ۱۷ آذر می داد . دیگه بهش اجازه پرواز نمی دادن . کلاس اول می رفتم مدرسه تهران را بیشتر دوست داشتم اخه کودکستان همانجا می رفتم . اسمش بود «نوآوران»
قرار بود ما فعلن تهران بمونیم پیش مامان اتی و بابابزرگ. بابا هم برای امتحان مامان آمد تهران.
شب هفدهم مامان امتحانش را داد دم در مرکز آموزش مدیریت دولتی توی خیابان ویلایی شمالی بالای خیابون کریم خان زند٫ که این روزها مربوط می شود به دانشگاه علامه طباطبایی با بابا منتظرش بودیم . خوشحال آمد بیرون و با گفت که قبول شد و یعنی فوق لیسانس خوندن مامان خانم ما هم تموم شد. برای من یعنی مامان را باز برای خودم داشتم بود.
برگشتیم خونه مامان اتی (مامان احترام من یعنی مادر مادرم که من به او می گفتم اتی چون برایم گفتن احترام سخت بود و از بعد همه به او می گفتند مامان اتی یا اتی٫ فروغ اعظم بانو پدر بزرگم بود)
حالا مامان شهین وقت داشت به خودش و من و نی نی که توی خیال کودکانه من صد در صد یک دختر خوشگل بود٫ برسد.
فردا صبح بیدار که شدم برم مدرسه مامان هم بیدار شده بود. من صبحانه ام را خوردم . بابا بزرگ من برد مدرسه . طبق معمول کیف قهوه ای من را تا دم درمدرسه دستش گرفت با هم رفتیم .
ظهر زنگ مدرسه خورد
بابا بزرگ آمده بود دنبالم اما یک عروسک بزرگ دستش بود توی یک کارتون صورتی بود. وای چقدر خوشگل بود.
موهایش خرمایی بود چشم هایش قهوه ای روشن یک لباس سفید با خال های سرمه ای تنش بود. پایین دامنش یک تور سفید داشت.
توی راه عروسک را نگاه می کردم دوستش داشتم . چیز عجیبی نبود که برای من عروسک بخرند. پس دنبال دلیل خریدش نمی خواست بگردم
رسیدیم خونه اتی ِ هوا سرد بود . سوز داشت . اتی بالای ایوان رو به حیاط ایستاده بود گفت زود بیا تو .
دویدم تو راهرور خیلی دراز وسط راهرو که رسیدم
من: مامانم کوش  ؟ باز رفت دانشگاه؟
اتی : نه مامانش نرفته دانشگاه
من : کوش؟
اتی : رفت بیمارستان ِ یک داداش خوشگل برات آورده .(برق چشم های اتی هنوز دم نظرم هست)
من : نمی خوام
بابابزرگ: چی را نمی خوای خانم
من : داداش را پس بدهید یک خواهر بگیرید
اتی : نمی شود
محترم خانم از توی آشپز خانه آمد بیرون:  مثل خودت خوشگل هست ( محترم خانم که من بهش می گفتم مًوتی٫ باز همه هم بخاطر من اسمش را عوض کرده بودند به متی. دختر عمه مادر بزرگم بود که با مادر بزرگم اینها زندگی می کرد و خوشمزه ترین غذاهای روی کره زمین را می پخت. دوست داشتی با موهای سفید که همیشه می بافت)
مًوتی نشست روی پله اول ٫پاگرد جلوی آشپرخانه و ادامه داد: بدو بیا یک یدونه تو بغلم
از بغل اتی در آمدم دویدم توی بغل مًوتی و با اصرار و لج گفتم: پس بدیم یک خواهر بگیرم.
همشون خندیدن
اتی : نمیشه
بابابزرگ : نهارت بخور ببرمت پیش مامانت
من: مًتی نهارم کوش
اتی :بیا بزارم دهنت
من : بدیمش حمزه ببره
بابابزرگ: چی؟!!!( باتعجب و خنده)
حمزه اون آقای بود که سوپور محله اتی اینا بود و دیر به دیر می آمد وقتی برگ های می ریخت می آمد .
همه خندیدند.
من عصبانی و بداخلاق....اصلن نمی خواستم با عروسکم بازی کنم فقط میخواستم مامانم را ببینم و دلم براش تنگ شده بود.
تابستان سال ۱۳۵۵ حیاط خانه اتی و بابا بزرگ


عصری شد ساعت ۳ بعد از ظهر روز هجدهم آذر درست چهل سال پیش . یک عروسک کوچولو٫ با موهای مشکی و چشم های آبی را مامان شهین نشونم داد .
این نی نی کوچولو برادرم بود
این همونی بود که سه ساعت پیش نمیخواستمش
این همونی هست ٫که زندگی و نفس امروزم هست
این همونی هست که نفسم به نفسش بسته است
این یگانه برادر عزیزم محمدرضا است
چشمهای آبی او زندگی و عشق و همه چیز را به من داد هر چند که به مرور رنگ چشمانش تیره شد . اما آن چشمان اعتماد من شد به زندگی کردن.
همین ساعتها بود که دیدمش سه بعد ازظهر روز هجدهم آذر
از آن لحظه به بعد کسی حق نداشت بهش دست بزنه
اصلن کسی حق نداشت او را نگاه کند
عاشق او شدم
و باید بگم هنوز هم عاشقش هستم و گذر روزگار عمق آن را بیشتر کرده است .

برادرم زاد روزت فرخنده
قدم بر چشمان من گذاشتی

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

راه دور است اما خانه دل ٬ همسایه میهن است .

داشتم عکس ها را ورق می زدم
رسیدم به عکس کودکی نیلا و دلکمه ای که چند ماه پیش برای عمه شیوا کرد . آن روز اشک عمه را در آورد . یک حس زیبا بود . یک دنیا حرف برای گفتن داشت .
امروز یک حس عجیب توی دلم با خواندن مجدد این دکلمه آمد.
راستی دیروز گذشت و ما درد دیروز را داریم . دردی که فراموش نمی کنیم . اما فردا را هم میخواهیم تجربه کنیم تا شاید مرهم دیروز را پیدا کنیم . راستی حس عجیبی است . اما این درد درمان پذیر است زمانی که به عمق این دکلمه فکر کنیم که
امروز ٬یعنی روز بعد از دیروز ٬ را به یک نگاه دیگر نگاه کنیم . تا آمال دل را پیدا کنیم .
اما امان و باز امان از دیروز که دردش در عمق جان است .
امان و امان از دیروز .....
.... وای .....
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که بهت زده بودیم .
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که اینجا عید بود و ما در میان همه شوق این شاید اینها عید نداشتیم و غم در جان داشتیم .
فردا آن روز عاشورا ،.... که فقط یک عاشورا نبود .
فردای یک محشر بود در میان خاک وطن ...
این کره خاکی بارها و بارها به دور خود گشت و گشت تا امروز شد .....
تا امروز ٬ همین امروز ....
تا به امروز که فردای عاشورا است ...
...
پیچ پیچ جاده چالوس را یادم می آید و یاد پیچ پیچ روزهای زندگی می افتم .
عجب جاده است این مسیر ....
عجب پیچ پیچ است گذرگاه بودن.
توی هزار خم زندگی به فردای امیدواریم٬ که همین الان در آن زندگی می کنیم .
اما فقط یک عشق است که راه را برای رفتن هموار می کند .
فردا همان مسیر پیموده شده است .
فردا را فراموش نکرده ایم و به آن امیدواریم که نفس می کشیم و پیش می رویم .
باز دکلمه زیبای که نیلا خانمی برای عمه شیوا کرد را تکرار می کنم . دارم بلند بلند برای خودم می خوانم
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگری باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هرچه گذشت
خانه‌ی دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر، تارکدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا ( ش.نیشابوری)
.اشکم الان هم غلتید و فکر کردم باید این حس را بنویسم . تا یادم نرود . تا اگر روزی این صفحه را ورق زدم یادم بیایید و باز هم امید را هم خانه فردا کنم
که
.
.
.
.
و بعد صدای کودکانه اش نیلا بانو زمانی که اولین شعر زندگی اش را برای من خواند بود و آن صدا کودکانه در میان لایه لایه مغز من هک شده است باز توی گوشم پبچبد .
ای ایران
ای مرز پرگُهر
ای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدان
پاینده مانی تو جاودان
.
.
.
و درست اینجا بلند و رسا تکرار می کرد :
«ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم »
درست همیجا پایش را به زمین می کوبید و بلند بلند ادامه می داد
«جان من فدای خاک پاک میهنم .....
روزی می رسد که می تواند او هم معنای فردا را کلمه میهن پیوند دهد و شاید در موردش بنویسد و شعر بگوید . شاید هم نقدی نوشت به ٬ نوشته امروز عمه شیوا.
منتظر آن روز هستم که روزی برسد به من بگوید عمه شیوا من به نوشته شما نقد دارم .
اما
من که باور دارم شما را نمی دانم ....
آری من باور دارم ٬ نسلی که امروز کودکی می کند هم معنای عشق به وطن را می داند . هم معنای فردا وطن را می داند . هم معنای مبارزه برای بهتر بودن را می داند . بدون آنکه فراموش کند دیروز چه گذشت .
کینه به دل نمی گیرد ولی طلوعی برای فردا و امیدی برای بودن و یک سحری با شبنم نشسته بر روی چاک های سینه گل ٬ سلام خواهد کرد تا وطن را بسازد .
راه دور است
اما خانه دل ٬ همسایه میهن است .
زمزمه می کنم و می خوانم .
مهر تو چون، شد پیشه‌ام
دور از تو نیست اندیشه‌ام
ماینز بیست وپنجم اکتبر دوهزار و پانزده .

۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

ایران خشک است . ایران آب ندارد . ایران درد بی آبی دارد. درمان این درد چیست؟



چند هفته پیش یک صحبتی  با کیهان لندن در مورد بحران آب داشتم  تحت عنوان "در گفتگو با شیوا شفاهی: بحرانِ فاجعه‌بارِ آب در سرزمینِ خشکِ ما ". دیروز با دوستی صحبت میکردم گفت چه بحران آبی ، سد کرج پر از آب است . دلم گرفت. فکر کردم واقعن همه ایران را این سد کرج تامین می کند؟ راستی مردم در کشور ما چگونه به محیط زیست فکر می کنند؟
کاش یک کمی دولت واقعی تر در مورد محیط زیست عمل می کرد . درد محیط زیست کشور ما دیگه با یک چسب زخم یا دونه قرص استامینوفن درمان نمیشود . نیاز به شیمی درمانی دارد . این مانند سرطان است که به جان کشور افتاده است . امیدواریم شیمی درمانی اثر کند. دیر عمل کنیم دیگر هیچ درمانی برایش نیست. مگر می شود پیوند زد. الان هم متاستاز داده است .
مرهم بگذارید بر این درد شاید درمان شود .



یک بخش از صحبت هایم در کیهان لندن
«زمانی که یک سد می‌خواهد ساخته شود وزرای کشاورزی، نیرو، مسکن و شهرسازی، رئیس جمهور و معاونان تصمیم می‌گیرند. اینکه همه تقصیر را گردن وزیر نیرو بیاندازیم کار اشتباهی است.
در کشوری مانند ایالات متحده آمریکا اعلام شده که ما بیشتر از این سد درست نمی‌کنیم چرا که ضررهای بسیاری برای کشور دارد. ولی ما هم چنان مطالعه نمی‌کنیم که چرا یک کشور صنعتی و پیشرفته این روند را متوقف کرده  و فکر نمی‌کنیم که ما هم این موضوع را در نظر داشته باشیم و به سدسازی  پایان ‌دهیم.
سد به روی آب جاری ساخته می‌شود و اجازه نمی‌دهد آب مسیر طبیعی خود را طی کند و به مقصدی که باید برسد نمی‌رسد. دریاچه اورمیه تنها یک نمونه‌ است. بخش بزرگی از خشک شدن این دریاچه به دلیل سدهای متعددی است که در مسیر رودهای منتهی به آن احداث شد تا از آب آنها برای کشاورزی استفاده کنند. این سدها اجازه نداد ورودی آب به دریاچه اورمیه به اندازه همیشگی باقی بماند. مسئله ما این نیست که دریاچه اورمیه آب آشامیدنی دارد اما نبودن آن باعث توفان‌های نمکی خواهد شد که بر اساس تحقیقات موجب افزایش سرطان می‌شود. این سدها در نقاط مختلف کشور  احداث شده و در جنوب کشور باعث خشک شدن حوزه‌های آبریزی شده است. این خشک شدن منابع می‌تواند یکی از دلایل غبارهای محلی و ریزگردها باشد.
برای مثال به تالاب هورالعظیم که بزرگ‌ترین تالاب استان خوزستان است می‌توان اشاره داشت که در مسیر رودخانه کرخه و اروندرود که به این تالاب ریخته می‌شد سدسازی انجام گرفت و هم‌چنین جاده‌سازی‌ها و تخلیه پس‌آب در آن موجب خشک شدن این تالاب در بخش ایرانی شد. در کنار این باید به سال‌های اخیر اشاره کرد که باقی مانده این تالاب را خشک کردند تا حوزه نفتی در آن منطقه را بهره برداری کنند . خشک شدن این تالاب یکی از دلایل اصلی ریزگردها در منطقه خوزستان است. باید گفت در سایر حوزه‌های آبریز کشور هم متاسفانه با خارج کردن آب از مسیر طبیعی علاوه بر خشک شدن آبریزهای کشور، تغییرات اکوسیستمی وحشتناکی را رقم زده‌اند».

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

این نفس که نمی آید

نفس
آرام آرام و در پس آن 
خس خس در میان راه ریه
قلبی که آرام می زند
نفسی که نمی آید
گاهی هم
...
فکر می کنی دیگر هیچ نفسی نیست
فکر می کنی فردای نیست
اصلن فکر می کنی لحظه دیگربرایت نیست
این بدن رنجور
دیگر توان ندارد
دیگر شکسته است
دیگر  خسته است
و
این راه که خیلی دور است
یک لحظه است
آن لحظه دیگر هیچ در توان نداری حتی توانی برای نفس کشیدن
و دژخیم زندگی با قیافه ای عبوث نگاهت می کند و منتظر است تا لاشه ات را با خود ببرد
سعی می کنی که از او فرار کنی
و چهره عبوث او همواره با تو ست
چهره سنگینی که در برابر نگاه خسته ات و بدن رنجورت ، بار سختی مسیر را هزار بار سخت تر می کند
اما چرا یک نفس نیست
وای فقط یک نفس
یک باز و یک بازدم
یک لحظه ای که آرام و بدون سنگینی



ماینس  دوازدهم مای دوهزار و پانزده 
ش.

۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

ناقوس برای "مرگ آشوراده" می زند

خط آسمان در افق به زمین می رسد
در شفق
در فلق
رنگ آسمان پر خون است
چند روزی است بوی خون از میان دل خاک می آید
چند روزی است که آشوراده بوی خونآب می دهد
چند روزی است که سکوت شکسته است

و
مرگ ،فریادِ باجانانِ بی کلامِ مالک این گوشه جهان است .
و با شروعِ
به سکوت کشیدن فریادِ قرقاول در زندان دیوارها
غرق کردن ماهیان در میان مردآب بی خیالی
در زمان فراری دادن دراج و شاهین از خانه

ناقوس برای "مرگ آشوراده" می زند
....
این غروب را مرگ گرفت و آن پرواز را ...




راستی فردا باز فریاد می زنیم که چرا سونامی سرطان به جان کشور افتاده است . راستی فردا می خواهیم شِکوه و شکایت کنیم از بی آبی و کلوخ و شورزار و...؟ فردا حرفی برای زدن نداریم ، اگر حتی فکر سفر به اولین تالاب ثبت شده در جهان به سرمان بزند و خواهان یک ساعت گردشگری در اولین منطقه حفاظت شده جهان را باشیم  . 


رونوشت میشود به همه ساکنان و صاحبان این گوشه زیبایی جهان که بدبختانه خانه شان در کشور ما است . که بدانند با آنان هم درد هستم.


ماینز یازدهم دسامبر دوهزار و چهارده 

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

رفتن مرتضی پاشایی و شاید یک آغاز

این روزها ماه نوامبر را دوست ندارم
این روزهای ماه نوامبر یاد آور رفتن پسر عموی عزیزم شهداد است ویاد آور یکی از دردناک ترین تنهایی من در غربت و رفتن خاله عزیزم نسرین .
این روزهای خاکستری نوامبر بود که در غربت  فهمیدم تنها بودن در غربت یعنی چی؟ اصلن معنای غربت چیست ؟
نسرین خیلی سریع رفت . از اولین تا آخرین روز سه ماه طول کشید . در مدرن ترین کشور دنیا رفت و پزشکان گفتند هیچ کاری نمی توانند برای این درد بکنند . کلمه «هیچ» برای ما خیلی سنگین بود و کلمه «سرطان» سنگین تر بود  . نسرین  برای دردی رفت٫ که این روزها واقعن در کشور ما  این درد مانند سونامی شده است . به جان بسیاری افتاده است .

اما این  دو سه روز اخیر٫ خبر و فیلم ها روی صفحه های اجتماعی آمد به یاد رفتن یک خواننده پاب ایران به نام مرتضی پاشایی و صداها هزار نفر که به یاد او شمع به دست گرفتند و اشک ریختند و آهنگی از او را زمزمه کردند . بدرقه او را تا به خانه ابدیش را با یک زیبایی به نمایش گذاشتند .
ای کاش و ای کاش بشود که ما یک آغازی را با این رفتن رقم بزنیم
یک حرکت ملی برای یک تحول محیط زیستی
می دانید چقدر از مبتلایان به سرطان در کشور داریم
می دانید چقدر کودک در کشور مبتلا به سرطان هستند
کسی به فکر ما نیست
بیایید با هم و دست در دست هم به مبارزه با این درد برویم
ما نمی توانیم سرطان را ریشه کن کنیم . اما می توانیم میزان آن را کاهش دهیم . اجازه بدهیم افراد کمتری به آن مبتلا شوند
به آسمان امروز تهران نگاه کنید . به آسمان اصفهان نگاه کنید . به آب جاری در کارون نگاه کنیم . به دریای خزر نگاه کنیم . نگاهی به میان جنگل های سبز گیلان و مازندران بی اندازید .
به ساختمانهای سر به فلک کشیده بی اندازیم .
و فکر کنیم آیا می شود کاری کرد؟
و فکر کنیم من به عنوان یک فرد کاری میتوانم بکنم ؟
و فکر کنیم آیا یک دست صدا دارد؟
و....
در جواب بگویم من یک نفر هستم . به خودمان بگوییم حتمن صدهها هزار نفر مانند من هستند که قدم بردارند . قلبشان مانند من برای فردای و آیندگان این کشور بتپد . در جواب بگوییم حتمن کاری می توانم بکنم
باور کنید که باید فقط «نه» بگوییم به
به آلودگی هوا و یک هوای سربی
به مواد آلوده به مواد سرطان زا
به آلودگی ها محیط زیستی که یکی از دلایل سرطان
با هم ٫ کنار هم ٫ دست در دست هم ٫ با آواز ٫ با آرامش
باید «سعی » کنیم
و
منتظر نباشیم کسی به ما فرهنگ را یاد بدهد .
منتظر نباشیم که کسی برای ما کاری کند .
منتظر نباشیم که دیگری برای ما کاری کند.
باید ما برای دیگری کار انجام دهیم
یک روز خودمان را فدای دیگری کنیم .
کاش فکر کنیم برای کاری ساده ای مانند خرید نان ِ پیاده برویم و ماشین شخصی نیاز نداریم . آسمان را نگاه کنیم و فکر کنیم اگر آبی باشد چقدر زیباتر است و تصمیم بگیریم
فکر کنیم هر روز چگونه می توانید زباله کمتر تولید کنیم ؟
فکر کنیم
و
عمل کنیم .
شاید برای همسایه ها عجیب باشد
شاید شیک نباشد
شاید مدرن نباشد
اما
بار دیگر برای اشک ریختن و رفتن خواننده محبوب دور هم جمع نمی شویم .
بار دیگر برای کنسرت خواننده محبوب جمع می شویم
برای شادی روح مرتضی پاشایی و هزاران  رفته به درد سرطان ٫ قدمی برای محیط زیست برداریم

محیط زیست یعنی سلامتی
محیط زیست یعنی زندگی
محیط زیست یعنی بودن

مرتضی پاشایی و آهنگ زیبایی که زمزمه این روزهای این کشورمان را آغازی کنیم برای آیندگان کشور کنیم

این جاده را یک طرفه را که او گفته است را بیایید خوب بسازیمش
بگذارید عاشق هم وطن های عزیزمان شویم
بگذارید میهن را بسازیم
بگذارید با هم یک قدم برداریم
او از درد سرطان رفت
از دردی که عوامل دست ساز بشر عاملش شد
شاید من و شما هم عاملش باشیم
پس این جاده یک طرفه برای ساخت کشورمان را خوب بسازیم


----------------------------------
باز دوباره با نگاهت

این دل من زیرو رو شد

باز سر کلاس قلبم درس عاشقی شروع شد


دل دوباره زیرو رو شد

با تموم سادگی تو حرفتو داری میگی تو

میگی عاشقت میمیونم

میگم عشق آخری تو

حرفتو داری میگی تو


میدونی حالم این روزا بدتر از همست

آخه هرکی رسید دل ساده ی من رو شکست

قول بده که تو از پیشم نری

واسه من دیگه عاشقی جاده ی یک طرفست

میمیرم بری آخرین دفعست

پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم

دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم

راستشو بگو این یه بازیه

نکنه همه حرفای تو مثه حرف همه

صحنه سازیه این یه بازیه

♫♫♫

بی هوا نوازشم کن اشک و غصه هامو کم کن

با نگاه بی قرارت باز دوباره عاشقم کن

اشک و غصه هامو کم کن

دل من بهونه داره حرف عاشقونه داره

راه دیگه ای نداره غیر از اینکه باز دوباره

سر رو شونه هات بزاره

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

خانم ابتکار : تا غزه است ایران را به فراموشی بسپاریم!!!!!!!



تا غزه است ایران را به فراموشی بسپاریم؟؟

 در پرتال رسمی سازمان قبل از تذکرات جناب دکتر آخانی و تنی چند از اساتید بجای" پارک ملی گلستان" نوشته شده بود" جنگل گلستان"
در حالی که  هنوز مشکل هیلی کوپتربرای امداد در زمان آتش سوزی جنگلها حل نشده است و  خانم جمشیدی باید برای تعیین وقت یک ملاقات بخاطر پارک ملی گلستان روزها باید دوندگی می کرد!!
آن وقت شما ؛خانم ابتکار  دلتون برای غزه می سوزد؟؟؟
شاید باز هم هوس یک جایزه محیط زیستی دروغین را کرده اید ؟؟
راستی یک سوال
چرا دلتان برای سرزمین های نابود شده در طی این سی سال عدم مدیریت محیط زیستی در کشور نمی سوزد ؟؟؟!! شاید بهتر است بگوییم سی سال مدیریت ناسالم و غیر علمی محیط زیست و حیات وحش ایران !

خانم ابتکار ؛ برای اطلاع شما محیط زیست؛ در منطقه خاور نزدیک  بحران دارد ولی  دانشممندان دنیا و منطقه خاور نزدیک روی آن کار می کنند. هزاران مقاله سالانه نوشته میشود شما طرح و نشست می خواهید بگذارید برای کشور خودمان بگذارید .

 کاش بجای دلسوزی برای غزه یک کمی به فکردرختان سوخته در آتش جاده ابلهانه و بی مورد در میان پارک ملی گلستان بودید !
کاش بجای مشکلات حیات وحش غزه ؛‌ یک ککمی هم یاد فریاد درد آلود لاک پشت های پریشان می کردید!
کاش یک کمی به فکر پرندگان مهاجری بودید که هر سالدر مسیر سفرخود از دریاچه ارومیه گذره می کردند وشاید چند سال  دیگر آواره شوند چون به زودی اثری از دریاچه ارومیه نمی ماند
کاش بجای غزه یاد هامون بودید
کاش حالی از زاینده رود می گرفتید
کاش سری به کارون می زدید
کاش یک سری به دریا خزر می زدید
کاش یک کمی بفکر خلیج فارس بودید
کاش از هیرمند و گاو خونی و ارس و اروند می گفتید
کاش از زاگروس و بلوط های بیمارش یاد می کردید
کاش به فکر قلب نشان رفته یوزها ایران بودید
کاش به یاد گوزن های زرد بودید
کاش از درد بی قانونی محیط زیست ایران کمی دل نگران می شدید و دلتون می گرفت
کاش از زخم بر دست های خسته محیط بانان ایران دلتون به درد می آمد
کاش به یاد همه کسانی که در اثر پارازیت های در شهرهای بزرگ ایران سرطان گرفتند و مردند متاثر می شدید
کاش از بنزین ناسالم و هوای آلوده کشور فریاد نگرانی سر می دادید
کاش بجای غزه دوتا قدم درست برای محیط زیست ایران بر می داشتید
کاش بجای غزه یاد ایران بودید
کاش
کاش
کاش
راستی یک سوال دیگر خانم ابتکار شما که همش از نداری و مشکلات مالی سازمان آه و ناله می کنید
ایران اینقدر پول دارد که نشست برای کمک به غزه تشکیل بدهد ؟ مهمان خارجی دعوت کند و شما ژست بگیرید و بعد فلش دوربین خبرنگارها و عکاس ها .. خوب فکری هست !! شاید هم نه ؟ راستی راستی ؛غزه آب ندارد.اینجا برای من یک سوال پیش می آید؛  که آیا ایران آب به قدر کافی دارد؟؟ چون شما نوشته اید :
 عدم دسترسی مردم به آب آشامیدنی و مشکلات مرتبط با آن
راستی خانم ابتکار؛ ذخایر آبی  کشور ایران که شما رییس سازمان محیط زیست آن هستید به قدر کافی است .و همه کشور آب آشامیدنی دارند ؟؟مشکلات تغییرات آب و هوایی خاص غزه است یا کشور ما مبرا از این مشکلات است ؟ البته شما که متخصص هستید که برای رفع مشکل بگویید: که خوب از این شهر بروید و یا آب معدنی بنوشید ؟ 

اما شما می توانید این کار را بکنید ما هرگز ! ما عاشق ایران هستیم و نمی گذاریم که شما ایران را با ندانم کاری به نابودی بکشید.
 و شعار ما این می ماند

نه غزه ؛ نه لبنان ؛ جانم فدای ایران




پی نوشت : استناد به نوشته خانم ابتکار در پروتال سازمان :




  • تاریخ: 1393/5/26 يكشنبه-07:30

  • رئیس سازمان حفاظت محیط زیست با ارسال نامه ای به دبیرکل سازمان ملل متحد خواستار اقدام فوری برای کاهش اثرات انسانی ناشی از بحران محیط زیستی غزه شد.
    به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان حفاظت  محیط زیست (پام)، معصومه ابتکار معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان حفاظت محیط زیست در این نامه که یکشنبه 19 مرداد ماه ارسال شده است، با اشاره به شرایط بسیار سخت مردم غزه ناشی از اعمال خشونت علیه آن ها، بحران انسانی و نسل کشی فلسطینیان، همچنین یادآوری تعهد سازمان ملل متحد برای حفاظت از "صلح و امنیت بشری" ، از بانکی مون خواست با اقدام فوری مانع افزایش اثرات انسانی ناشی از بحران محیط زیستی در غزه شود.
    ابتکار با تأکید بر این موضوع که به دلیل محاصره و تحریم ها علیه نوار غزه، ارسال کمک های بشردوستانه به مردم غزه تنها از طریق آژانس های خاص سازمان ملل امکان پذیر است، تصریح کرد: در حال حاضر تنها سازمان ملل می تواند تا حدودی از بروز فجایع بزرگتر جلوگیری کند.
    معاون رئیس جمهور با مرور برخی از خبرهای ارسالی از غزه، همچون آسیب به خدمات بهداشت اولیه در غزه، عدم دسترسی مردم به آب آشامیدنی و مشکلات مرتبط با آن در سیستم تصفیه آب،  تخریب سیستم تصفیه فاضلاب، انتشار پسماندهای شهری و بیمارستانی در سطح شهر، خاطرنشان ساخت: بحران محیط زیستی که در غزه در شرف وقوع است، عواقب انسانی ناگواری را در پی خواهد داشت.
    رئیس سازمان حفاظت محیط زیست با تأکید بر ضرورت اقدام فوری سازمان ملل متحد در فراخوانی نهادهای مرتبط همانند برنامه محیط زیست ملل متحد UNEP و کشورهای عضو مجمع محیط زیست سازمان ملل UNEA برای رسیدگی به وضعیت بحرانی و اضطراری محیط زیست غزه، اظهار داشت: بی شک شکست محاصره ضد بشری غزه به منظور جلوگیری از فاجعه انسانی، اقدامی ضروری و فوری است.
    ابتکار ضمن اعلام آمادگی ج.ا.ایران نسبت به میزبانی نشست فوری در تهران برای حل معضلات محیط زیست غزه و اقدام فوری در این منطقه، پیشنهاد داد: سازمان ملل متحد نشست اختصاصی را با حضور روسای دولت ها و وزیران به منظور بررسی کمک فوری به  محیط زیست غزه در حاشیه اجلاس تغییرات آب و هوا و یا نشست آتی شصت و نهمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ماه آتی با هدف "رفع اضطراری معضلات محیط زیستی غزه" برنامه ریزی و برگزار نماید.