رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار
پست‌های اخیر

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

در بروکسل و پاریس و مادرید و نیویورک و ... کسانی با کلامی که به زبان عربی بود٫ دست به حمله به زنان و مردان و کودکان بیگناهی زدند. راستی نتیجه این حمله های انتحاری چیست؟ برای من ترس است . برای بسیاری از کسانی که می شناسم تنفر از یکی از ادیان الهی . ای وای که دوستان و همکاران از یک فرهنگی که من در میانش زندگی می کنم به آن خو گرفته ام و خود را بخشی از این جامعه می دانم بارها به زبان می آورند که « اسلام دین وحشیانه ای است و بی رحم ».
دوستانی نگفتی؟ چرا پرچم ترکیه را بالا نبردی؟
اما مشکل داخلی یک کشور و بمباران اوردغان و تلافی کردها با اینکه مردمی که به سفر می روند یا به روستوران می روند یا در راه رفتن به محل کار هستند یا در کنسرت نشسته اند و کشته می شوند٫ خیلی فرق می کند .
پس باید زمانی که اردغان خانه کردها را بمباران می کند باید نوشت کردها ترکیه . یا باید به فکر مردمی بود که بی گناه توسط مخالفان اسد کشته می شوند . راستی کسانی که حتی اصول این دینی را که بخاطرش کشته شده اند را نمی دانند . را می توان با یک جنگ داخلی مقایسه کرد؟ علت جنگ داخلی و همه این رعب و وحشت جهانی چیست …

همین ساعت ها بود در هجدهم آذر سال یک هزار و سیصد پنجاه و پنج

دو سه هفته ای بود آمده بودم با مامان تهران ٫آخه مامان باید امتحان جامع اش را روز ۱۷ آذر می داد . دیگه بهش اجازه پرواز نمی دادن . کلاس اول می رفتم مدرسه تهران را بیشتر دوست داشتم اخه کودکستان همانجا می رفتم . اسمش بود «نوآوران»
قرار بود ما فعلن تهران بمونیم پیش مامان اتی و بابابزرگ. بابا هم برای امتحان مامان آمد تهران.
شب هفدهم مامان امتحانش را داد دم در مرکز آموزش مدیریت دولتی توی خیابان ویلایی شمالی بالای خیابون کریم خان زند٫ که این روزها مربوط می شود به دانشگاه علامه طباطبایی با بابا منتظرش بودیم . خوشحال آمد بیرون و با گفت که قبول شد و یعنی فوق لیسانس خوندن مامان خانم ما هم تموم شد. برای من یعنی مامان را باز برای خودم داشتم بود.
برگشتیم خونه مامان اتی (مامان احترام من یعنی مادر مادرم که من به او می گفتم اتی چون برایم گفتن احترام سخت بود و از بعد همه به او می گفتند مامان اتی یا اتی٫ فروغ اعظم بانو پدر بزرگم بود)
حالا مامان شهین وقت داشت به خودش و من و نی نی که توی خیال کودکانه من صد در صد یک دختر خوشگل بود٫ برسد.
فردا صبح بیدار که شدم برم مدرسه مامان هم بیدار شده بود. من صبحانه ام …

راه دور است اما خانه دل ٬ همسایه میهن است .

داشتم عکس ها را ورق می زدم
رسیدم به عکس کودکی نیلا و دلکمه ای که چند ماه پیش برای عمه شیوا کرد . آن روز اشک عمه را در آورد . یک حس زیبا بود . یک دنیا حرف برای گفتن داشت .
امروز یک حس عجیب توی دلم با خواندن مجدد این دکلمه آمد.
راستی دیروز گذشت و ما درد دیروز را داریم . دردی که فراموش نمی کنیم . اما فردا را هم میخواهیم تجربه کنیم تا شاید مرهم دیروز را پیدا کنیم . راستی حس عجیبی است . اما این درد درمان پذیر است زمانی که به عمق این دکلمه فکر کنیم که
امروز ٬یعنی روز بعد از دیروز ٬ را به یک نگاه دیگر نگاه کنیم . تا آمال دل را پیدا کنیم .
اما امان و باز امان از دیروز که دردش در عمق جان است .
امان و امان از دیروز .....
.... وای .....
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که بهت زده بودیم .
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که اینجا عید بود و ما در میان همه شوق این شاید اینها عید نداشتیم و غم در جان داشتیم .
فردا آن روز عاشورا ،.... که فقط یک عاشورا نبود .
فردای یک محشر بود در میان خاک وطن ...
این کره خاکی بارها و بارها به دور خود گشت و گشت تا امروز شد .....
تا امروز ٬ همین امروز ....
تا به …

ایران خشک است . ایران آب ندارد . ایران درد بی آبی دارد. درمان این درد چیست؟

چند هفته پیش یک صحبتی  با کیهان لندن در مورد بحران آب داشتم  تحت عنوان "در گفتگو با شیوا شفاهی: بحرانِ فاجعه‌بارِ آب در سرزمینِ خشکِ ما ". دیروز با دوستی صحبت میکردم گفت چه بحران آبی ، سد کرج پر از آب است . دلم گرفت. فکر کردم واقعن همه ایران را این سد کرج تامین می کند؟ راستی مردم در کشور ما چگونه به محیط زیست فکر می کنند؟ کاش یک کمی دولت واقعی تر در مورد محیط زیست عمل می کرد . درد محیط زیست کشور ما دیگه با یک چسب زخم یا دونه قرص استامینوفن درمان نمیشود . نیاز به شیمی درمانی دارد . این مانند سرطان است که به جان کشور افتاده است . امیدواریم شیمی درمانی اثر کند. دیر عمل کنیم دیگر هیچ درمانی برایش نیست. مگر می شود پیوند زد. الان هم متاستاز داده است . مرهم بگذارید بر این درد شاید درمان شود .


یک بخش از صحبت هایم در کیهان لندن
«زمانی که یک سد می‌خواهد ساخته شود وزرای کشاورزی، نیرو، مسکن و شهرسازی، رئیس جمهور و معاونان تصمیم می‌گیرند. اینکه همه تقصیر را گردن وزیر نیرو بیاندازیم کار اشتباهی است. در کشوری مانند ایالات متحده آمریکا اعلام شده که ما بیشتر از این سد درست نمی‌کنیم چرا ک…

این نفس که نمی آید

نفس
آرام آرام و در پس آن 
خس خس در میان راه ریه
قلبی که آرام می زند
نفسی که نمی آید
گاهی هم
...
فکر می کنی دیگر هیچ نفسی نیست
فکر می کنی فردای نیست
اصلن فکر می کنی لحظه دیگربرایت نیست
این بدن رنجور
دیگر توان ندارد
دیگر شکسته است
دیگر  خسته است
و
این راه که خیلی دور است
یک لحظه است
آن لحظه دیگر هیچ در توان نداری حتی توانی برای نفس کشیدن
و دژخیم زندگی با قیافه ای عبوث نگاهت می کند و منتظر است تا لاشه ات را با خود ببرد
سعی می کنی که از او فرار کنی
و چهره عبوث او همواره با تو ست
چهره سنگینی که در برابر نگاه خسته ات و بدن رنجورت ، بار سختی مسیر را هزار بار سخت تر می کند
اما چرا یک نفس نیست
وای فقط یک نفس
یک باز و یک بازدم
یک لحظه ای که آرام و بدون سنگینی



ماینس  دوازدهم مای دوهزار و پانزده 
ش.
آمار