پنجشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

... پس از یک امداد نیمه غیبی و یا یک چیزی در همین مدل ها .....

سلام از شهر یخ زده ماینز امروز نهم فوریه دوهزار و داوزاده است دیروز وبلاگ بنده بیست و دوم سپتامبر دوهزار یازده بود و فردا نمی دونم چه زمانی باشد امیدوارم زود زود باشد پس تا زودی

دوشنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۱

و وقتی تاریخ به جغرافی پیوست و جغرافی به تاریخ می خواهد بپیوندد....




دریاچه ارومیه  یا  اورمو گولی


خوب یک روزی  در حدود پانصد سال پیش یک گودالی بود در ایران زمین در نزدیکی رود ارس همونجای که تیر آرش کمانگر افتاد. اون روزگاران این یک گودال بود و ناگهان باران شروع به باریدن کرد و اصلا این شعر را  گلچین گیلانی در همین باب این شعر را سرود و نوشت:

باز باران 
با ترانه 
با گهرهای فراوان 
می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده 
در گذرها،
رودها را اوفتاده
.....

برگه ها، آرام و آبی
برگ و گل هرجا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی.

سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
پس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد همچو مستان
آری دوستان،  باز با ترانه با گهرهای فراوان و خورد وسط راه دو تا آذربایجان غربی و شرقی ، روی زمین، همونجایی که  یک گودالی بزرگی بود ، وسعت این گودال حدود پنجاه و یک هزارو هشت صد و هفتاد و شش کیلومتر مربع بود و اینقدر از این بارون ها آمد و آمد و که پر آب شد لازم به تذکر است که در اون روزگاران قدیم آنجا یعنی در محل اون سوراخ وسیع  شورزار بود و بیابانی بود و همه این حرفها پانصد سال پیش بود، چون این گودالی نمکی بود خوب معلونه آبش شور شد و آخرسرشد ، یکی از دریاچه های شور بر روی این کره زمین که حالا بعد ها شاید صدا در بیاید و گفته شود این کره اصلا اسمش زمین نبوده یک چیز دیگه بوده و از این حرف ها و خوب اصلا صاف بوده  و یک یک آدم بی خودی بی سروپا پیدا شد و نوشت و گغت گرد است و بعد هم لابد جادو جنبلی نمود و آن کره مسطح را مدور نمود ، بگذریم .... این گودال که در شمال غربی ایران زمین قرار داشت و پر از آب شد و از درس تاریخ به درس جغرافی یک پرش با نیزه کرد و در وسط تشک قهرمانی فرود آمد و بیخودی اون وسط جا خوش کرده بود و حالیش نبود که باید به محل اصلی خود برمی گشت تا باز باران با ترانه بخورد بربام خانه .....
 تا روزی که مغزهای متفکر به کار افتاد تا بار دیگر با زدن رکوردی باور نکردی این پرش را بسوی عقب انجام داده و عمق شانزده متری خود را از دست بدهد و عرض و طولش کوچک شود و همه و همه با این شروع شد که برای اصلاح و یک تفکر عاقلانه به جای دور زدن آن و میانبر زده شد و سر هرچی موجود زنده و غیر زنده بود را کلاه پهلوی گذاشتند و یک جاده باحال اون وسط زدند و چون می خواستند ایستادگی و سازندگی و خودکفایی را به دنیا نشان دهند تا به هشتادو هشت صد به نیت سال هزار سیصد و هشتاد وهشت زدند تا به این ترتیب با چماله شدن آن به راحتی قابل پرتاب با شتابی بالا و سرعتی در حد سرعت نور به دروس پرهیجان تاریخ شود و روزی مورخین در ویکی پدیا خواهندنوشت : 
 اورمو گولی یا  دریاچه چیچَست یا  دریاچه  رضائیه یا دریاچهٔ ارومیه در شمال غربی ایران و در منطقهٔ آذربایجان واقع شده‌بود. این دریاچه طبق گفته مورخین در زمینه تقسیمات کشوری، بین دو استانآذربایجان شرقی و آذربایجان غربی تقسیم شده‌بود . دریاچهٔ ارومیه، بزرگ‌ترین دریاچهٔ داخلی ایران و دومین دریاچه شور دیا  است این ردیاچه از رودهای سیمینه رود ؛ زرینه رود و گادرو بارانداز، شهرچای ،نازلو  و زولا تغذیه می‌شد.
حوضه آبریز دریاچه ارومیه، ۵۱٬۸۷۶ کیلومتر مربع بود که پیرامون ۳٪ مساحت کل کشور ایران را در بر می گرفت. این حوضه دشت‌هایی مانند دشت تبریز ،ارومیه،مراغه، مهاباد، میاندوآب، نقده ، سلماس،پیرانشهر، آذرشهر  و اشنویه را دارا بود  و  یکی از کانون‌های ارزشمند فعالیت کشاورزی و دامداری در ایران به‌شمار می رفت.
دریاچه ارومیه بزرگ‌ترین آبگیر دایمی آسیای غربی بود که در شمال غرب فلات قاره قرار گرفته‌بود. پارک ملی دریاچه ارومیه پس از مرداب انزلی، از جالب‌ترین و نغزترین زیستگاه‌های طبیعی جانوران در ایران به‌شمار می رفت. در حال حاضر ۲۷ گونه پستاندار، ۲۱۲ گونه پرنده، ۴۱ گونه خزنده، ۷ گونه دوزیست  و ۲۶ گونه ماهی حیات وحش این دریاچه را تشکیل می داد.
آب دریاچهٔ ارومیه بسیار شور و میزان نمک محلول در آن دو برابر اقیانوس‌ها بود. به این دلیل، هیچ ماهی و نرم تنی به جز گونه‌هایی ازسخت پوستان در آن زندگی نمی کردند و آب آن هیچ‌وقت یخ نمی زد. شناکنندگان نیز می توانستند بر روی آب آن شناور می ماندند.
آب دریاچهٔ ارومیه از دستهٔ آب‌های کلروه سدیک بودد و گل دریاچهٔ ارومیه خمیری سیاه‌رنگ و جزو گل‌های کلروره‌ بود که دارای خاصیت درمانی برای بیماری‌هایی چون رماتیسم وآرتروز و بیماری‌های زنانه‌ داشت.
این دریاچه در خطر خشک شدن کامل قرار داشت و طی ۱۳ سال گذشته ۶ متر کاهش سطح داشت. اختصاص ۹۰٪ منابع آبی منطقه به بخش کشاورزی، تبخیر زیاد در پی گرم شدن هوا و برداشت غیرمجاز از آب‌های زیرزمینی در پی حفر چاه از دلایل خشک شدن این دریاچه بود.مورخان نوشته اند که این دریاچه خشک شد و درنتیجه هوای معتدل منطقه تبدیل به هوای گرمسیری با بادهای نمکی شد. در اعتراض به خشک شدن دریاچه در فروردین سال ۱۳۹۰ اعتراضی صورت گرفت. در مرداد ماه سال ۱۳۹۰ مجلس شورای اسلامی با دو فوریت طرح انتقال آب به دریاچه ارومیه موافقت نکرد و این امر به بحرانی تر شدن اوضاع دریاچه دامن  زد، پس از خشک شدن دریاچه بارش باران نمک در بسیاری از استان های همجوار بارید و  این امر منجر به آواره شدن ۱۳ میلیون نفر  شد . دریاچهٔ ارومیه دارای ۱۰۲ جزیره‌ داشت که همهٔ آن‌ها از سوی سازمان یونسکو به عنوان اندوختهٔ طبیعی جهان به ثبت رسیده‌ بودند . جزیرهٔ اِشک، زیستگاه پرندگان زیبای کوچک، از جمله مرغ آتش و تنجه و همچنین تعدادی گوزن زرد ایرانی و گوسفند وحشی (قوچ و میش) به آن انتقال داده شده‌بود. برای گشت و گذار در دریاچه و جزیره‌های آن می‌توان از دو کشتی سهند و نوح، یا قایق‌های گوناگون در بندرگلمانخانه بهره گرفته می شد.بیاییم با هم نگذاریم چغرافیای کشورمان به آغوش تاریخ برود و همانجا بماند آری ،ما می تواتیم





پی نوشت:
گلچین گیلانی شاعر بزرگ گیلانی بود که ترانه باز باران با ترانه او را همه ما از بارها در کودکی خواندیم و لذت بردیم.

یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱

چشمان چون مهر او

لباس سیاه پوشیده بود و غمناک نگاه می کرد و سکوت مرگ گلویش را فشار می داد و منتظر  شکستن این بغض غریب بود و ناگهان گرمای آشنا دلش را گرم کرد و چهره اش را شاداب و چشمانش می درخشد همچو مهر  
نمی دانم این گرمای آشنا کی دل ما را روشن می کند؟ کاش بیایید از این روزها برای دل و چشمان ما ....

شنبه ۳ سپتامبر ۲۰۱۱

امتحان می شود 1 2 3 یک دو سه ...

یعنی الان معرکه بود 
تونستم وبلاگم را باز کنم و به روز کنم و بگم چند ساعت پیش یک چیزهای دیدم، و فقط می توانم بگم، بعضی از مردم چقدر دو رو می توانند باشند.
تا زود

یکشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چه روزهای است این روزهای راهرو باریک زندگی



"همه چیز اینجا پیچ در پیچ است و من در میان راهروی مانده ام که تنگ است و طولانی وتاریک و بی برگشت توی حصری که نمی شود از آن گریخت "

این ها را برایم گفت و دیگر سه تا گلوله اشک نمی دونم باید چه می گفتم ، می گفتم می فهمم که دروغ محض بود چون نمی فهمیدم ، می گفتم ببخش عزیزم چطوری رفتی تو این راهرو خوب از همون دری که رفتی توش بیا بیرون بعد می گفت خوب چقدر خنگی راه برگشت نداره درش یک طرفه است ...
ای بابا چه گیری کردم چطور بهش بگم تقصیر خودته باید مطالعه می کردی که گیر نیوفتی
اما نمیشه باور کن نمیشه به حرمت همون گوله اشک ها نمیشه اولی از غم بود دومی از درد بود سوی از واموندگی بود
پاکت سیگار را د آورد وتلاش را برای کشیدن یک سیگاررا آغاز کرد . اینجا صدا من بود که گفت :"نه!!!" "نمیشه!!!"
گفت :"خشن! جاده یک طرفه !! اتوبان بی احساس "
خندم و گفتم :" اگه اون راهروی که می گی هم مثل منه پس بیا با هم بریم توی اون راهرو چون با احوالات من خوب می خونه و من کلی حال می کنم توش نظم باشه "
گفت :" شیوا تو درست بشو نیستی اون مرغ یک پا که می گفتن ... اون همه یک دنده بودن ... همه لجبازی سر سیگار توی جان خودم ... بی احساس باشه نمی کشم این بار را هم تو بردی."
برایم از بی مطالعه قدم برداشتنش گفت و ریز نبودنش در داستان زندگی و از بالا نگاه نکردن را برایم گفت
وای دلم گرفت
چرا ما فقط امروز می بینیم
وای دلم گرفت
از فردای که انگار دیروزی نخواهد داشت
گفتم:" برگرد آرام دو قدم عقب را ببین شاید هم ده قدم. در پشت سر همه ما بسته است هرگز هم باز نمی شود. اما راه در پیش از رو را باید باز کرد و از دربسته باید یاد گرفت. شاید اون جلو دری دیگر باشد باید با به اون در نگاه کرد و از آن به سلامت گذشت
شاید هم نه صبر کن
شاید هم باید آن را از پیش رو برداشت
نگاه کن قدمهای که تا امروز برداشتی . می دانستی هیچ دری را برای تو کسی باز نمی کند تو باید خودت همت کنی و آن را باز کنی "
و دیگر سکوت .....................................
صدای ضربه های کلیسا همه سکوت سنگین را شکست
گفتم: "می دانی راستش این راه را که تو می روی، من هم می روم، او هم می رود. اما بگذار یک بار با درایت این راه را برویم و با هم برویم تو درد را می شناسی او را ه را میشناسد و من همراهی را بلدم. بگذار، عاقل باشیم، در این راه مشترک و سخت که در پیش روی ما است، باور کن من و او هم همراه تودر همین راهرور که میگی اسیرش هستی! راه برگشت نداری !باید در را باز کنی! خسته هستی! ما هم همینجا هستیم. فقط باید ما ا ببینی و بعد آن در را که راه ادامه زندگی است را بشناسی و باید اندیشید که باید از این در باید گذشت و یا باید در را از جا برداشت ؛ بیا همدیگر را ببنیم."
چشمکی زد و پاکت سیگارش را گذاشت توی کیف اش و قهوه اش را سر کشید وبا هم رفتیم زیر بارون این شهر خاکستری قدم بزنیم تا کمی خورشید را پیدا کنیم و امید را برای برداشتن سد های اون راهروری باریک و سیاه و بلند پیدا کنیم چون دیگر تو نیستی من و او هم همراه هستیم.