رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

راه دور است اما خانه دل ٬ همسایه میهن است .

داشتم عکس ها را ورق می زدم
رسیدم به عکس کودکی نیلا و دلکمه ای که چند ماه پیش برای عمه شیوا کرد . آن روز اشک عمه را در آورد . یک حس زیبا بود . یک دنیا حرف برای گفتن داشت .
امروز یک حس عجیب توی دلم با خواندن مجدد این دکلمه آمد.
راستی دیروز گذشت و ما درد دیروز را داریم . دردی که فراموش نمی کنیم . اما فردا را هم میخواهیم تجربه کنیم تا شاید مرهم دیروز را پیدا کنیم . راستی حس عجیبی است . اما این درد درمان پذیر است زمانی که به عمق این دکلمه فکر کنیم که
امروز ٬یعنی روز بعد از دیروز ٬ را به یک نگاه دیگر نگاه کنیم . تا آمال دل را پیدا کنیم .
اما امان و باز امان از دیروز که دردش در عمق جان است .
امان و امان از دیروز .....
.... وای .....
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که بهت زده بودیم .
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که اینجا عید بود و ما در میان همه شوق این شاید اینها عید نداشتیم و غم در جان داشتیم .
فردا آن روز عاشورا ،.... که فقط یک عاشورا نبود .
فردای یک محشر بود در میان خاک وطن ...
این کره خاکی بارها و بارها به دور خود گشت و گشت تا امروز شد .....
تا امروز ٬ همین امروز ....
تا به امروز که فردای عاشورا است ...
...
پیچ پیچ جاده چالوس را یادم می آید و یاد پیچ پیچ روزهای زندگی می افتم .
عجب جاده است این مسیر ....
عجب پیچ پیچ است گذرگاه بودن.
توی هزار خم زندگی به فردای امیدواریم٬ که همین الان در آن زندگی می کنیم .
اما فقط یک عشق است که راه را برای رفتن هموار می کند .
فردا همان مسیر پیموده شده است .
فردا را فراموش نکرده ایم و به آن امیدواریم که نفس می کشیم و پیش می رویم .
باز دکلمه زیبای که نیلا خانمی برای عمه شیوا کرد را تکرار می کنم . دارم بلند بلند برای خودم می خوانم
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگری باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هرچه گذشت
خانه‌ی دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر، تارکدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا ( ش.نیشابوری)
.اشکم الان هم غلتید و فکر کردم باید این حس را بنویسم . تا یادم نرود . تا اگر روزی این صفحه را ورق زدم یادم بیایید و باز هم امید را هم خانه فردا کنم
که
.
.
.
.
و بعد صدای کودکانه اش نیلا بانو زمانی که اولین شعر زندگی اش را برای من خواند بود و آن صدا کودکانه در میان لایه لایه مغز من هک شده است باز توی گوشم پبچبد .
ای ایران
ای مرز پرگُهر
ای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدان
پاینده مانی تو جاودان
.
.
.
و درست اینجا بلند و رسا تکرار می کرد :
«ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم »
درست همیجا پایش را به زمین می کوبید و بلند بلند ادامه می داد
«جان من فدای خاک پاک میهنم .....
روزی می رسد که می تواند او هم معنای فردا را کلمه میهن پیوند دهد و شاید در موردش بنویسد و شعر بگوید . شاید هم نقدی نوشت به ٬ نوشته امروز عمه شیوا.
منتظر آن روز هستم که روزی برسد به من بگوید عمه شیوا من به نوشته شما نقد دارم .
اما
من که باور دارم شما را نمی دانم ....
آری من باور دارم ٬ نسلی که امروز کودکی می کند هم معنای عشق به وطن را می داند . هم معنای فردا وطن را می داند . هم معنای مبارزه برای بهتر بودن را می داند . بدون آنکه فراموش کند دیروز چه گذشت .
کینه به دل نمی گیرد ولی طلوعی برای فردا و امیدی برای بودن و یک سحری با شبنم نشسته بر روی چاک های سینه گل ٬ سلام خواهد کرد تا وطن را بسازد .
راه دور است
اما خانه دل ٬ همسایه میهن است .
زمزمه می کنم و می خوانم .
مهر تو چون، شد پیشه‌ام
دور از تو نیست اندیشه‌ام
ماینز بیست وپنجم اکتبر دوهزار و پانزده .

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

در بروکسل و پاریس و مادرید و نیویورک و ... کسانی با کلامی که به زبان عربی بود٫ دست به حمله به زنان و مردان و کودکان بیگناهی زدند. راستی نتیجه این حمله های انتحاری چیست؟ برای من ترس است . برای بسیاری از کسانی که می شناسم تنفر از یکی از ادیان الهی . ای وای که دوستان و همکاران از یک فرهنگی که من در میانش زندگی می کنم به آن خو گرفته ام و خود را بخشی از این جامعه می دانم بارها به زبان می آورند که « اسلام دین وحشیانه ای است و بی رحم ».
دوستانی نگفتی؟ چرا پرچم ترکیه را بالا نبردی؟
اما مشکل داخلی یک کشور و بمباران اوردغان و تلافی کردها با اینکه مردمی که به سفر می روند یا به روستوران می روند یا در راه رفتن به محل کار هستند یا در کنسرت نشسته اند و کشته می شوند٫ خیلی فرق می کند .
پس باید زمانی که اردغان خانه کردها را بمباران می کند باید نوشت کردها ترکیه . یا باید به فکر مردمی بود که بی گناه توسط مخالفان اسد کشته می شوند . راستی کسانی که حتی اصول این دینی را که بخاطرش کشته شده اند را نمی دانند . را می توان با یک جنگ داخلی مقایسه کرد؟ علت جنگ داخلی و همه این رعب و وحشت جهانی چیست …