۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

راه دور است اما خانه دل ٬ همسایه میهن است .

داشتم عکس ها را ورق می زدم
رسیدم به عکس کودکی نیلا و دلکمه ای که چند ماه پیش برای عمه شیوا کرد . آن روز اشک عمه را در آورد . یک حس زیبا بود . یک دنیا حرف برای گفتن داشت .
امروز یک حس عجیب توی دلم با خواندن مجدد این دکلمه آمد.
راستی دیروز گذشت و ما درد دیروز را داریم . دردی که فراموش نمی کنیم . اما فردا را هم میخواهیم تجربه کنیم تا شاید مرهم دیروز را پیدا کنیم . راستی حس عجیبی است . اما این درد درمان پذیر است زمانی که به عمق این دکلمه فکر کنیم که
امروز ٬یعنی روز بعد از دیروز ٬ را به یک نگاه دیگر نگاه کنیم . تا آمال دل را پیدا کنیم .
اما امان و باز امان از دیروز که دردش در عمق جان است .
امان و امان از دیروز .....
.... وای .....
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که بهت زده بودیم .
یاد آن روز فردای عاشورا افتادم که اینجا عید بود و ما در میان همه شوق این شاید اینها عید نداشتیم و غم در جان داشتیم .
فردا آن روز عاشورا ،.... که فقط یک عاشورا نبود .
فردای یک محشر بود در میان خاک وطن ...
این کره خاکی بارها و بارها به دور خود گشت و گشت تا امروز شد .....
تا امروز ٬ همین امروز ....
تا به امروز که فردای عاشورا است ...
...
پیچ پیچ جاده چالوس را یادم می آید و یاد پیچ پیچ روزهای زندگی می افتم .
عجب جاده است این مسیر ....
عجب پیچ پیچ است گذرگاه بودن.
توی هزار خم زندگی به فردای امیدواریم٬ که همین الان در آن زندگی می کنیم .
اما فقط یک عشق است که راه را برای رفتن هموار می کند .
فردا همان مسیر پیموده شده است .
فردا را فراموش نکرده ایم و به آن امیدواریم که نفس می کشیم و پیش می رویم .
باز دکلمه زیبای که نیلا خانمی برای عمه شیوا کرد را تکرار می کنم . دارم بلند بلند برای خودم می خوانم
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگری باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هرچه گذشت
خانه‌ی دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر، تارکدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا ( ش.نیشابوری)
.اشکم الان هم غلتید و فکر کردم باید این حس را بنویسم . تا یادم نرود . تا اگر روزی این صفحه را ورق زدم یادم بیایید و باز هم امید را هم خانه فردا کنم
که
.
.
.
.
و بعد صدای کودکانه اش نیلا بانو زمانی که اولین شعر زندگی اش را برای من خواند بود و آن صدا کودکانه در میان لایه لایه مغز من هک شده است باز توی گوشم پبچبد .
ای ایران
ای مرز پرگُهر
ای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدان
پاینده مانی تو جاودان
.
.
.
و درست اینجا بلند و رسا تکرار می کرد :
«ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم »
درست همیجا پایش را به زمین می کوبید و بلند بلند ادامه می داد
«جان من فدای خاک پاک میهنم .....
روزی می رسد که می تواند او هم معنای فردا را کلمه میهن پیوند دهد و شاید در موردش بنویسد و شعر بگوید . شاید هم نقدی نوشت به ٬ نوشته امروز عمه شیوا.
منتظر آن روز هستم که روزی برسد به من بگوید عمه شیوا من به نوشته شما نقد دارم .
اما
من که باور دارم شما را نمی دانم ....
آری من باور دارم ٬ نسلی که امروز کودکی می کند هم معنای عشق به وطن را می داند . هم معنای فردا وطن را می داند . هم معنای مبارزه برای بهتر بودن را می داند . بدون آنکه فراموش کند دیروز چه گذشت .
کینه به دل نمی گیرد ولی طلوعی برای فردا و امیدی برای بودن و یک سحری با شبنم نشسته بر روی چاک های سینه گل ٬ سلام خواهد کرد تا وطن را بسازد .
راه دور است
اما خانه دل ٬ همسایه میهن است .
زمزمه می کنم و می خوانم .
مهر تو چون، شد پیشه‌ام
دور از تو نیست اندیشه‌ام
ماینز بیست وپنجم اکتبر دوهزار و پانزده .

هیچ نظری موجود نیست: