رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2010

سلام به سال دوهزار و یازده میلادی

تفریبا تا یکساعت دیگه این سال میلادی می رود و جای خودش را به سال جدید میلادی می دهد. سالی می رود که من با داد وبیداد بر سر باراک اوباما شروع کردم تا ساعتی دیگه تموم میشه. سالی که دیروز دوستی آلمانی دلیل آغاز اش را در ابتدای ماه ژانویه نمی توانست برای من توضیح دهد.
آمارمسیر زندگی با همه پیچ های که دارد گذری است برای رفتن، این مسیر امسال خیلی سرد بود وهنوز هم سرد است، ولی سالی بود که دوست اش داشتم، مانلی خانم ما رفتند. مدرسه تا الفبای زبان فارسی را یاد بگیرد و برای من فارسی بنویسد. حیف که روز یک مهر در خانه نبود تا او را بدرقه کند. اما در این گوشه دنیا به کودکانی فارسی یاد می دهم این شاید بهترین هدیه امسال بود. باز هم یکسال دوری و یک سال بزرگتر شدن و سختی غربت را با مغز استخوان تحمل کردن و یاد گرفتن؛و این بهترین توشه سال پیش بود. سالی که می رود، اما تو و من به انتظار بهار می نشینیم، تا همان برفهای سپیدی که زیر پایمان خش خش می کرد، ذوب شود به سینه خاک رود و جوانه های سبز امید دشت زندگی را به رنگ سبز نشاند و در میان دلش در گوشهِ گوشه اش شقایق ها به گل نشیند. نوروز می آید و بوی یاس های زرد ب…

چه یلدای است امسال؟؟

هفت سال پیش در ایستگاه مرکزی قطار فرانکفورت خبری که بر روی صفحه تلویزیون دیجیتال آن درج شد من را میخ کوب کردآمارخبر اینگونه بود:"شهر تاریخی بم در کشور ایران به دلیل زلزله نابود شد و هزاران هزار نفر در زیر آوار هستند" . همه ایستگاه روی سرم خراب شد. بم افتخاری از شاهکار معماری ایران نابود شده بود، اما به تاریخ وطن و همه اعتقادتم به ایران بی انصاف شدم و گفتم، اون خوب خراب بشه اما انسان ها که زیر آوار هستند!! طبق معمول همیشه اون روزهای غربت نشینی، موبایلم شارز نداشت دویدم به سمت باجه تلفن و شماره دوستم را در انجمن حمایت از کشورهای جهان سوم وابسته به واتیکان را گرفتم. تا گفتم، الو گفت: شیوا فامیل تو حالشون خوبه؟! گفتم : زابینه، همه اونها که زیر آوار هستند فامیل من هستند یک جلسه اضطراری می خوام! همین امروز ! همین الان! هر شهری که شماها بگه! باید یک کاری بکنید! گفت: ایران کشور تو هست و تو بهتر می دونی ما برایش چه باید بفرستیم و چطوری هماهنگی کنیم. یکساعت و نیم بعد از اون توی شهر کلن دور یک میز نشسته بودیم و داشتیم نیازها را بررسی می کردیم. هزارن هزار بسته که تحت حمایت دولت و کلیسا های …

فقط به یاد پرواز همیشگی شهداد

در جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم در آستانه دریا و در معبر بادها می گریم در چهار راه فصول در چهار چوب شکسته پنجره ای که آسمان ابر آلود را قابی کهنه می گیرد . . . .

به یاد پسر عموی عزیزم که هر سال داغ نبودن اش دلمان را بیشتر می سوزاندآماربرایت از چه بگوییم برایت از چی بنویسم برایت و به یادت هنوز آن فانوس را روشن می کنم و نگاه می کنم یاد صدایت می افتم و به یاد آن قران کوچک امروز روی میز من است و نامت و تصویرت و خبر پروازت .... شهداد عزیزم امروز دوستی پرسید بالا بودن تصادفات را می شود بلایی طبیعی دانست و میشود در دستان حوزه های علمیه سپرد؟ می توان، عزیز دلم ترا را هم برگرداند؟؟ شقایق امروز نوشته عاشفت هست برایت از ته دلش نوشته است و من برایت امروز توان نوشتن ندارم. دلم از رفتن بی دلیل پر دلیل تو گرفته است. شاید روزی در ایران ما هم جان انسان ها ارزش داشته باشد و برای حفظ آن تفکر کنند و گامی بردارند.
فقط میدانی این ماه نوامبر را اصلا دوست ندارم.

"آن روز بعد از امروز"

دیروز نوشتم:‏

نمی دانم
باید فریاد را نجوا کرد
شاید هم
باید نجوا را فریاد زدفقط باید عشق را به هر زیانی و گویشی گفت
و امروز می گویم:
و در دل پنهان نکرد
می دانم تفاوت آوای، آواز عشق تو و من
وای چقدر سخت است چه دیواری محکمی ست این دیوار را می خواهم بشکنم شاید امروز او از آواز می گفت بیات اصفهان ،بیات کردی ، بیات ترک
آن دیگری از شور و شهناز و ..... می گویند سرم گیج می رود تنها در زیر این سقف بلند به شعرمان می اندیشم باید بسرایم آوازش کنیم حتی اگر تو در شور برای این دل خسته من بخوانی من برای تو در بیات اصفهان زمزمه اش کنم کلمه "عشق" را
من نجوا کنان و در پرده از التماس
می خوانم
تو همان قصه دل من را فریاد می زنی
همه آرزوی دلت را، می طلبی
و گاهی هم ....

همین یک کلمه "عشق" بیا با هم ، هم صدا می شویم هم سرا می شویم آرام آرام
او ست که تنها می نگرد بی صدا می ماند ؛
کاش و ای کاش کاش همسفر می شدیم کاش سفر می کردیم بار سفر را می بستیم در سفرنامه خود از یکی شدن ها شعر ها می سرودیم و دستگاه آواز این شعر را من و تو خودمان انتخاب می کردیم گاه در این شعر آوای من به التماس بود گاه صدای رسای تو در فریاد من نجوا کن…

ترانه‌ی آب دریا

دریا خندید در دوردست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان. ــ تو چه می‌فروشی دخترِ غمگینِ سینه عریان؟ ــ من آب دریاها را می‌فروشم، آقا. ــ پسر سیاه، قاتیِ خونت چی داری؟ ــ آب دریاها را دارم، آقا. ــ این اشک‌های شور از کجا می‌آید، مادر؟ ــ آب دریاها را من گریه می‌کنم، آقا. ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت سرچشمه‌اش کجاست؟ ــ آب دریاها سخت تلخ است، آقا. دریا خندید در دوردست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان. شعری از :فدریکو گارسیا لورکاآمار

وطن