۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

و فردا پر آفتاب ما زود می آید





در تنهایی امروز
خانهِ غربت ام
آشیانهِ دورام
در این خانهِ تنهای های من
میانِ کوچهِ دوستی ها
خانه ات را یافتم
به درِ خانه تو کوفتم
آن کلونِ کوچک را کوفتم
من هستم
من یک زن
. . .
تق، تق، تق
در می زنم
باز می کوبم
فقط و فقط
یک؛ لبخند
یک؛ تبسم
آن نگاه به آفتاب

در میانه بودن
آن نقش نور
بر صفحه؛
حتی صفحه ای سیاه
خواندم
سرودم
بر در کوفتم
و آواز را سرودم
رقصیدم
من همان ام
من همو ام
و

فردا نوشتم!
برای دری که باز نشد

سنگ شدم!

کوه شدم!
کتیبه ها بر سینه کوه ها تراشیدم
درِی باز نشده

صبرکردم
حتی زیر آسمان ابری
و آن شلاق باران

در یک مهمانی

و

این طوفان آشفته
و
اینجا تنها سکوت را شنیدم
هیچ و باز هم هیچ

در پس آن آشفتگی ها
شاخسار شکسته
و دل ها ی
شاید به باد رفته

آن فریاد به زنجیر کشیده

نه نه و هزاران "نه"

الف، میم، ی، دال

خانه همینجا ست

و من آن مهمانم

مهمانم

به دیاری در دور دست

اما
میهمانی بی میزبان
یک دم
یک نفس
و او بی صدا

خروش ام بی آواز

بی صدای پر صدای ام
باز دری را می زنم
باز آوازخوانی من
باز فریادِ بی صدا یم
توانی نمانده!
آسمان بی ابراین روزهای من
شاید هم او

و باز هم برای

الف؛ میم، ی ،دال
و منم که می رقصم

در پشت این در

در پی این ابر
شنودی

صدای تار خنیاگران

. . .

فقط در دل من

نوازشی برای سینهِ سنگین روزگار

و درکوچهِ دوستی ها

فقط و فقط
صدای رقص این پای بی بند من
چرخشی
و باز چرخشی
آشفته و عاشق
بی آواز
بی آوا
بی کلام
تنها چرخان

من هستم

در می زنم

من یک زن هستم

بر کلون خود می کوبم

آن کلون کوچک

بر سر راه هزار راهه

اما خودش

دل بی بند من

در آغاز بیراهه
ره همین است
همه نور اینجا
و

الف و میم و ی و دال

با هم نوشته ام

بر سر در مرزها

مرز تفاوت ها
مرزی در دور دست ها

رقصان

پایکوبان

صدایی نمی آید

آوای بی کلام

و

کلامی برای

چرخ چرخان من

فقط زیر

نوراین آفتابِ سرد

تنِ گرم من

پنجره های باز

و شاید تو بشنوی

آن کلام پر صدا

صدا مرا

و باز من

می نویسم

اما این بار

با هم

کنار هم

یک کلمه

وآن را برای تو با خطی زیبا می نویسم

می دانی آن همه حرف من
آواز رقص ها ی بی صدای من
فریاد در بند من
و اما
فردا پر آفتاب ما

"امید"

بود



۲ نظر:

اسماعیل گفت...

سلام شیوا خانم
خوبی؟؟؟؟
خوشی؟؟
قشنگ بود

راستی یه ایمیل دادم بهتون
اگه ممکنه بخونیدش!!

موفق باشی

Shiva Shafahi گفت...

سلام ومرسی عزیز. اسماعیل جان میل زدی به من کی ؟من ندیدم؟ باز برایم بنویس
خوب که زیاد نیستم و خوش اصلا
:((
ولی من همیشه می خندم جون راز بودن خندیدن است