رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

و فردا پر آفتاب ما زود می آید





در تنهایی امروز
خانهِ غربت ام
آشیانهِ دورام
در این خانهِ تنهای های من
میانِ کوچهِ دوستی ها
خانه ات را یافتم
به درِ خانه تو کوفتم
آن کلونِ کوچک را کوفتم
من هستم
من یک زن
. . .
تق، تق، تق
در می زنم
باز می کوبم
فقط و فقط
یک؛ لبخند
یک؛ تبسم
آن نگاه به آفتاب

در میانه بودن
آن نقش نور
بر صفحه؛
حتی صفحه ای سیاه
خواندم
سرودم
بر در کوفتم
و آواز را سرودم
رقصیدم
من همان ام
من همو ام
و

فردا نوشتم!
برای دری که باز نشد

سنگ شدم!

کوه شدم!
کتیبه ها بر سینه کوه ها تراشیدم
درِی باز نشده

صبرکردم
حتی زیر آسمان ابری
و آن شلاق باران

در یک مهمانی

و

این طوفان آشفته
و
اینجا تنها سکوت را شنیدم
هیچ و باز هم هیچ

در پس آن آشفتگی ها
شاخسار شکسته
و دل ها ی
شاید به باد رفته

آن فریاد به زنجیر کشیده

نه نه و هزاران "نه"

الف، میم، ی، دال

خانه همینجا ست

و من آن مهمانم

مهمانم

به دیاری در دور دست

اما
میهمانی بی میزبان
یک دم
یک نفس
و او بی صدا

خروش ام بی آواز

بی صدای پر صدای ام
باز دری را می زنم
باز آوازخوانی من
باز فریادِ بی صدا یم
توانی نمانده!
آسمان بی ابراین روزهای من
شاید هم او

و باز هم برای

الف؛ میم، ی ،دال
و منم که می رقصم

در پشت این در

در پی این ابر
شنودی

صدای تار خنیاگران

. . .

فقط در دل من

نوازشی برای سینهِ سنگین روزگار

و درکوچهِ دوستی ها

فقط و فقط
صدای رقص این پای بی بند من
چرخشی
و باز چرخشی
آشفته و عاشق
بی آواز
بی آوا
بی کلام
تنها چرخان

من هستم

در می زنم

من یک زن هستم

بر کلون خود می کوبم

آن کلون کوچک

بر سر راه هزار راهه

اما خودش

دل بی بند من

در آغاز بیراهه
ره همین است
همه نور اینجا
و

الف و میم و ی و دال

با هم نوشته ام

بر سر در مرزها

مرز تفاوت ها
مرزی در دور دست ها

رقصان

پایکوبان

صدایی نمی آید

آوای بی کلام

و

کلامی برای

چرخ چرخان من

فقط زیر

نوراین آفتابِ سرد

تنِ گرم من

پنجره های باز

و شاید تو بشنوی

آن کلام پر صدا

صدا مرا

و باز من

می نویسم

اما این بار

با هم

کنار هم

یک کلمه

وآن را برای تو با خطی زیبا می نویسم

می دانی آن همه حرف من
آواز رقص ها ی بی صدای من
فریاد در بند من
و اما
فردا پر آفتاب ما

"امید"

بود



نظرات

اسماعیل گفت…
سلام شیوا خانم
خوبی؟؟؟؟
خوشی؟؟
قشنگ بود

راستی یه ایمیل دادم بهتون
اگه ممکنه بخونیدش!!

موفق باشی
Shiva Shafahi گفت…
سلام ومرسی عزیز. اسماعیل جان میل زدی به من کی ؟من ندیدم؟ باز برایم بنویس
خوب که زیاد نیستم و خوش اصلا
:((
ولی من همیشه می خندم جون راز بودن خندیدن است

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…