رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2009

الان اینجا نوشتنم گرفته وسط کلاس درس

بغضم الان می ترکه،
اول این استاد ما در مورد سنگسار گفت، بعد هم در مورد ختنه زنان، دلم می خواهد داد بزنم .دلم می خواهد سرم را بزنم به این دیوار های بتنی این کلاس که دیگه نشنوم . من از جای می آییم که یک موجودی که اسم خودش را گذاشته "مادر" با بی رحمی و سنگدلی جوانی که مادر ندارد و طعم مادر نچشیده را می کشد. این دو هفته به کلمه "احسان" زیاد فکر کردم . راستی احسان را چگونه معنا کنیم؟ شاید به معنای آن است که یک نفر را به تکه های سنگ می کشیم در حال کشتن او را در کیسه ای می گذاریم به او بدترین ها رامی گوییم و همزمان خدا را صدا می زنیم و می گوییم خدایا تو بزرگی پس من این زن یا مرد را می کشم . بعد هم که مرد هورا می کشیم . آن زمان که کسی را می خواهند اعدام کنند صبح زود می رویم جا می گیریم تا جان کند او را ببنیم . و شاید به این معنا است که چهار پایه را از زیر پای بهنود بکشیم . این معنی "احسان " است.
وای ما چه ملتی هستیم . وای ما به جای دل جه در سینه داریم. ای وای بر ما

پس طبیعی است که دختران را ختنه می کنیم . دختران را ختنه می کنیم تا احساس جنسی را دراو خفه کنی…

ما "فردا " چه برای گفتن داریم وقتی آنها روزی هزار بار می‌ميرند

هزار چیز نوشته بودم برای این هفته اما یک خبر دنیایی من را بهم ریخت و هم را به گوشه گذاشتم تا خاک بخورد

فریاد از بی رحمی این دنیا
او "طناب دار "را احساس می کند و باز طنابی نمی آید
باز کوله بار بر زمین می گذارد و شاید بگویند تو مسافر نیستی
چکار کنیم تا سفر نکند
ما "نمی توانیم" این غافله را از حرکت باز داریم
چه ضعیف هستیم
هر بار که می گویند بهنود فردا می رود من می نشینم و فقط اشک می ریزم و پیش خود می گوییم:
می داند ، آخرین سفر زندگی اش چگونه است و به کجا می رود
خود برای آن تصمیم نگرفته است
خود مقصد را تعیین نکرده است
تنها می داند که با این طناب بی احساس به سفر می رود
چه کوتاه است زمان عبور و چه پر مشقت
بی لذت است این سفر
از خود سوال می کنم
بهنود درآن لحظات سرد و بی صدای عبور بی همراه و همدم است!
شاید همراه او دل بریدن از این روزگاز اسارت است
شاید هم به پرده کشیدن تمام روزهای واقعی زندگی است
کدام زندگی را به یاد بیاورد آن روز ها که او و همبند ان او هر روز هزار بار در آن می میرد
اما همدم اش در آن لحظه تنهایی می شود
...
فقط جان کندن
و
رفتن است

او است که به انتظار این طناب لعن…

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…