رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2008

کویر سبز

زندگی را در گلبرگ های آن سنبل ارغوانی دیدم و بوسه های آن پیش قراولان مهر را بر گونه نرمِ « بودن» احساس کردم و کارزار شکوفه ها را بر جلوه بزرگی خالق ستایش کردم . نوازش سرانگشتان باد را بر شانه آن برگهای ایستاده دیدم و دیده بر هم گذشتم و یاد آن آوای نهر خانه مادربزرگ را کردم و به بوی کاهگل دیوارهای کویر عشق ورزیدم و در نگاه گرم فردا امروز را دوست دارم ومی خواهم دوست بدارمش .....

یاس رازقی

دیشب به من یاد دادی ، که نگاه هم حرف می زند.
با خاموشی حرف زدن ، با سکوت فریاد زدن
به آرامی در عمق دل تاختن و در لابه لایه مدفون شده ها
جستجوکردن ،نه اصلًا باید آن را پاک کرد
این جاده چقدر ساکت است
راه دل پیچ وتاب دارد ولی بی آلایش است
حالا پاک پاک است
آمدم
همگام شدم
به خانه دل آذین بستم
با آن دستمال سفید غبارش را گرفتم
به جای آن شقایق ها ی پر پر
گلهای رازقی کاشتم
مقدمی را تبریک گفتم
و با همان سکوتی که یادم دادی
فریاد زدم
با بوی رازقی هم می شود عاشق شد
جویبار زلال نمی خواهد
فقط و فقط یک دل می خواهد
.............
هنگامی که امروز مهر دامان خود را بر سینه دشت های پاک ایران زمین و تیغ فلک بران البرز بیافکند .
سالی نو می آید ؛
این چرخ گردون شاد است ،
این آغاز هرلحظه اش، لحظه ای پر ترنم است ؛
نغمه ای پرستوی از سفر برگشته،
می گوید:
سال نو مبارک باد

خواب مخملی

پایان دادم،به آغازی که هرگز شروع نکردمآغازی که سرانجامش در خودش بوددر بزمگاه سینه ، اندیشه پشت دل را به خاک مالیدفریاد دل هوس بود . به قدر دنیا،دنیا یی از احساس و شور بوداقیانوس بی کرانی از ترنم بلبل بود . چه زیبا بود ولی بی نهاد بودمی دانی اندیشه گردابی شد و چرخاندش و چدخاندش تا او را بکام کشیداز اقیا نوس عشق سخت است جان بدر بردن ،جان را با امید نگاه به سوسوی شعله شمع در دوردست خیال ، به کف گرفتنیاد رقص پروانه کردن و ازخواب مخمل بیدار شدنپروانه تاب هجرت ندارد ، پس تا آخر می رقصد ،ولی ای بلبل زیرک ترنمت تنها فریاد استراستی چه خوب کرد، که اندیشه دل را بر خاک زد تا به عمق اقیانوس زندگی غوص کند

آبگوشت

آخه امروز ، رفتهبودم فضولی! وای چه منظره ای است این عکس تووبلاگ جناب حسن آقا واسه شکار کردن . نقطه فمینیستی مخم تیر کشید. همچین می پرسی نپرسی قلقلکش آمد برای گفتن حرفهای تو گلو مونده . گاه گاهی این درد میزنه توقفسه سینه ام بعد نفس درد میگیرم............
ای آقا شما را چه به این حرفا ! چرا اینطوری؟ حیفه رژه موزون مدرسه رزم دیده شما نیست که جلوی این پس قراول بی تجربه میرید؟؟؟؟
سرباز صفر سرکار عالیه مکرامه ....... شاید باید کلاغ پر بره، تا رژه رفتن ، یاد بگیره آخه مگه آدم زانوشه خم میکنه ،خانم ؟!!!!!
سرش را باید صاف بگیره , اما نه این قدر بالا مستقیم هم نگاه کنه ؛ نه چپ ونه راست .اصلًا زن بره؛ گوشه مطبخ وایساده نه بشینه ای بابا این زنها این هم زیادی شونه , این رو هم بلد نیستن وقتی آبگوشت بار می زارن مزه آبگوشت های ..... دیزی پز هم آماتوری تر است ,چه برسه به رژ ه آن هم با دست پر......آقا جون می دونی به اینجور حرفها تو ده بالا چی می گن؟

لحظه

میدانی هر سال چقدر لحظه دارد ؟بگذار لحظه ها چون آب زلال در بستر رودی باشند ، همچون آب در جریان ، در گذربه آن گوشه میکده فکر کن و شیرینی طعم دقایق گذشته را به آینده تقدیم کنزحمتی جز لبخند ندارد .همه و همه اینها را می شودبا لبخندی خریدباور کردن را باور کن تا آب شوی و تا آنجا روی که دیدگان نمی ببیندچون آب خاک را هم با خود به آن دنیای پرشور مستی ببری و چون آب آتش خشم را فرونشانیآری بارها گفتم که آب باش ، هرگز باد نباش که شعله های را فروزان کنیبر سینه دریا گرداب شوی و بر دیدگان آسمان تندبادهمان آب روانی باش که همیشه در جریان است و لحظه ها را نمی شمارد

ای کاش

سلام می کنم به آسمان
به ستارگان چشمک زن
به آن بی کران .
کاش دلی بیکران داشتید کاش دلی نورباران داشتید.
کاش ای خوبان با ما برای ما بودید.
کاش بودیدو بودید.
کاش کوشه نگاهی داشتید به این خاکی بی پروا
کاش بی پروا بودید.
چقدر ای کاش می گویم ؟
ولی بی هراس باز هم ای کاش می گویم
ای آشنای دل با بی پروایان می گویم
با دل خسته گان می گو یم
وبا همه آنان می گویم
از رود آرام شهرمان
از اقاقیا و برگ سبز سرو
از سکوت وبی صدای می گویم
از نگاه بر گذرگاه دل
خروشان آن دوست با تمام بی آوایش واز ناآرامیش می گویم
بر گوش کوهساران آهسته فریاد زدم
بیاای مهربان از هر لحظه ساعتی سازیم
بر لب رود حادثه ها ایستاده
آهسته فریاد زدم
بیاای مهربان
از هر لحظه ساعتی سازیم
بر لب رود حادثه ها ایستاده و دمی را با آن وحشی طناز آرزو کنیم

سکوت

کجا ست آن آرامش که با هم از آن سراغ می گرفتیم ؛ کجاست آن رود زلال که ترنم اش برای لالائی شب می جوییم ؛ کاش آنجا گوشه دلمان بود؛ نه ، کاش تمام سرزمین فکرمان بود؛ کاش گذرگاه نبود ، و کاش ... و کاش فقط برای ما بود ، اصلاَ برای ما بود این را گفتم و چشمانم را بستم ، گوش دادم و به سکوت کلامت گوش دادم و به هیاهوی تفکرت گوش دادم ؛ راستی می دانی این هیاهو سبز بود این آرامش آرزوی من بود. راستی هیاهوی اندیشه من برای تو هم سبز بود؟

شهداد جان

برای تو ,از شعر فروغ می خواهم بگویم ,
نمی دانم چرا ؟ پس فردا
نوروز می آید می خواستم برایت یک فانوس بیاورمآری می آورم
ولی کجا؟
فروغ از کوچه دوستی گفت
تو می دانی
آن کوچه دوستی کجاست ؟
........
نشانی بده
می دانی
من
حالا در این شهر غریبم
برای پیداکردن
خانه جدید تو
غریبم
.......
و
می خواهم غریب بمانم
می خواهم در خانهقدیمی
آن چراغ را به عکسهایتهدیه کنم
آری
امشب آمدم
بعد از سالها آمدم
نبودی
نه
نه
نبودی
روی میز کنار آن قرآن قدیمی
عکسی بود
نه
؟
تو
خانه نبودی
نیامدی هم
...
این کوچک ما با انگشتان کوچکش عکست نشان دادو گفت
"شیوا, می دونی این رفته تو آسمان"راست می گفت.............
ولی ای کاش بودی
لااقل می آمدی
اسفند 1385
"آن فانوس را به یادت هیشه روشن می کنم."

نسرین

سرد بود و آسمان خاکستری اما
راستی خاک گرم بود.
تو ومن و ما بارها و بارها از خاک سرد گفتیم.
برای تو و فقط برای تو از خاک گرم می گویم
از زندگی و تولد می گویم
به خاطر آخرین لبخند قشنگ ات از زندگی می نویسم ؛
"دخترک کوچک با چشمان سیاه..."
و امروز با جامه سیاه
وای باید وای باید به زیباترین و تنها یادگارت
چه و از کجا بگویم ا
ز بسترسبز گذرگاه تو یا
خاکی که ترا به آن سپردیم نه…
شاید هم ازپاکی دلت
به زلالی رود های ایران
و از استقامتت مانند کوه دماوند و تفتان وسهند
نه این را هم نخواهم گفت؛
تنها از زندگی و تولد تو خواهم گفت
و تنها از بودن و پایداریت
و گرمای آغوشت
و بدن پاکت
و از گرمای خاکی که آن پاکی را به آن سپردیم
می گویم می گویم
و باز هم می گویم تا زندگی را باور کند

لوحه

..........شاید دیروز،شاید هم امروز؛اماآیا فرداآن روز است؟؟؟؟‍این انتظارولی ؛چقدر آرامچقدر بی تلاطموایو ای وایمن با این سکوت نیم شب چه کنم.من با سردی کوچه بی محبت ها چه کنم.............چگونه به گوش لحظه ها زمزمه کنمسریعتر گذرید،من پایان را می خواهممیدانی ، تو بر لوحه دل آن یار غریب سرمشق دادیوحالا من رونویسی می کنم ؛می گویبنویسبرای من بنویسباز هم بنویسمن آن لوح را می خواهمدر این سکوت پر هیاهو بنوسن

پیاله بوسه

دیدی
چنارباغ دوستی نفس می کشدپرستوها بازگشتند یاس ها شکوفه باران انند باز زندگی جوان می شود به گذشت زمان خیره نگریستموبا هر تیک تیک ساعتاز لحظه ها گفتمیاد نجوای نیمه شب کردم فریاد ی شور را با دل شنیدمداستان آنلبخند را برای آن نقال پیر ,باز گفتمامروز را احساس کردم
ونقشی از فردا ابرهای خیال کشیدم پیاله می را سر کشیدمخراب بر ویرانه دل تکیه زدمقصه دیروز را به گوش قاصدک خواندمآرام باز هم آرام رفت و من را با یار تنها گذاشتباد می وزیدو دست در گیسوان آشفته ام می بردولی آن دیگر باد نبودکهدر میان آن تاریکی هزاران بوسه نثار گونه مشتاق من می کندای ماه کجا بودیکاش بودی
و عشق بازی اندیشه ها را می دیدی