۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

خواب مخملی

پایان دادم،به آغازی که هرگز شروع نکردم

آغازی که سرانجامش در خودش بود

در بزمگاه سینه ، اندیشه پشت دل را به خاک مالید

فریاد دل هوس بود . به قدر دنیا،دنیا یی از احساس و شور بود

اقیانوس بی کرانی از ترنم بلبل بود . چه زیبا بود ولی بی نهاد بود

می دانی اندیشه گردابی شد و چرخاندش و چدخاندش تا او را بکام کشید

از اقیا نوس عشق سخت است جان بدر بردن ،

جان را با امید نگاه به سوسوی شعله شمع در دوردست خیال ، به کف گرفتن

یاد رقص پروانه کردن و ازخواب مخمل بیدار شدن

پروانه تاب هجرت ندارد ، پس تا آخر می رقصد ،

ولی ای بلبل زیرک ترنمت تنها فریاد است

راستی چه خوب کرد، که اندیشه دل را بر خاک زد تا به عمق اقیانوس زندگی غوص کند

۲ نظر:

bahar گفت...

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

این شعر و به نیت خواب مخملی تو، حافظ داد.

یک دوست گفت...

موتظب باش تو اقیانوس خیس نشی