رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2010

در پاسخ به خانم صدر

دیشب نوشتم . . .

نزدیک به دو ساعت است که اینجا نوشتم و پاک کردم، چون احساس کردم نوشته خانم " شادی صدر" اینقدر بی محتوی بود که حتی نباید جوابی داده شود. اما شادی عزیز نوشتم.

برای شادی صدر عزیز یک آرزو دارم که به خیل "انسان های بی کار" ملحق شود و کمی مطالعات اش را در زمینه زن و روابط اجتماعی دراقوام مختلف جهانی بالا ببرد و بداند " فمینیست " یعنی چه؟!
شادی صدر روزی در جواب که چرا ادامه تحصیل نمی دهد به من گفت :" که اینقدر کار های مهم در ایران وجود دارد که دیگر زمانی نمی ماند و تحصیل علم و کار های ساده را به ما می سپارد" من مبهوت از سخنان او دیگر هیچ نگفتم، کاش آنروز کمی تامل می کرد. شادی عزیز کار مهم چیست ؟ آیا کار مهم این است که دور بگردیم و برایمان دوستان جایزه جمع کنند، و بشود جایزه های که شما درماه های اخیر پس از حضورتان در غرب ردیف کرده اید ؟ این جایزه ها برای توهین به نیمی دیگر از جمعیت ایران است !!! نه برای دفاع از حقوق آن نیمه دیگر است.

شادی صدر عزیز من در ایران هرگز از "هیچ" مردی "هیچ" متلکی نشنیدم. شاید…

عاشقی

آن آهو فراری را باید پیدا کرد و به او باید یاد داد عاشق بودن زیبا ترین حس زندگی است
و او می پرسد:
آیا در پیری هم می شود عاشق شد؟

دلم گرفت عجب سالی است امسال بزرگان هنر می روند
یاد جهان زنده باد



به اندازه فقط یک نقطه (.)

به بلندی یک "آه"
به تنهایی میانی ترین نقطه قطب جنوب و به تنهایی بلند ترین نقطه اورست و به تنهایی دلی در گوشه خانه عشاق، وهیچ چیزی در این خانه نیست. خانه ای با دیواری بلند که گذر گاه رندان است و خانه دزدان قافله.
صاحبخانه به دنبال فقط جای یک نقطه است . به دنبال بزرگی بک نقطه است و به دنبال . . .
. . . . .
آبی لاجوردی
خورشید تابان
و فردا هم روزی است
دلالان عشق در بازار مکارم
شنیدی که
برمحبت چوب حراج می زنند
تنها ذره ای را من می خواهم
و من نگاه می کنم
حتی یک پول سیاه ندارم
کاش به انداره فقط یک نقطه (.) از آن محبت را برای دل تنهای تو می خریدم
و من تنها یک " آه"می گویم



پ.ن:امروز شهرزاد عزیز تنها یار محیط زیستی من در مملکت ژرمن ها برایم نوشت "آه"


فردا

غنچه های سپید
جوانه های سبز
وآن درخت زندگی ما

گلی که آهسته آهسته
آسمان را می نگرد
و
نویدی دارد
قصه ای را می خواند

تو ای باران ببار
بوی بهارمی آمد
امید می آید

من و تو به انتظار آفتاب
...
شب را سحر می کنیم
امشب هنگام خواب
ابرهای بهاری
برایمان لا لایی می گویند
آوازی خاموش

وای که کلام من بی صدا ست
وای که کلام من امروز بی صدا ست

باران و آن غنچه و دشت زیر پای ما
رود است
می گذرد
می رود
هنوز هزاران ، هزار داستان ناگفته
همچوداستان دیروز و امروز
. . .
چشم هایم را می بندم
تا
شب سحر شود
فردا شود
نویدی آید
امیدی آید

شاید هم
زود زود
مهر سر بر سینه آسمان نهد
و
فردا آغاز شود