۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

فردا

غنچه های سپید
جوانه های سبز
وآن درخت زندگی ما

گلی که آهسته آهسته
آسمان را می نگرد
و
نویدی دارد
قصه ای را می خواند

تو ای باران ببار
بوی بهارمی آمد
امید می آید

من و تو به انتظار آفتاب
...
شب را سحر می کنیم
امشب هنگام خواب
ابرهای بهاری
برایمان لا لایی می گویند
آوازی خاموش

وای که کلام من بی صدا ست
وای که کلام من امروز بی صدا ست

باران و آن غنچه و دشت زیر پای ما
رود است
می گذرد
می رود
هنوز هزاران ، هزار داستان ناگفته
همچوداستان دیروز و امروز
. . .
چشم هایم را می بندم
تا
شب سحر شود
فردا شود
نویدی آید
امیدی آید

شاید هم
زود زود
مهر سر بر سینه آسمان نهد
و
فردا آغاز شود

هیچ نظری موجود نیست: