۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

یاس رازقی




دیشب به من یاد دادی ، که نگاه هم حرف می زند.
با خاموشی حرف زدن ، با سکوت فریاد زدن
به آرامی در عمق دل تاختن و در لابه لایه مدفون شده ها
جستجوکردن ،نه اصلًا باید آن را پاک کرد
این جاده چقدر ساکت است
راه دل پیچ وتاب دارد ولی بی آلایش است
حالا پاک پاک است
آمدم
همگام شدم
به خانه دل آذین بستم
با آن دستمال سفید غبارش را گرفتم
به جای آن شقایق ها ی پر پر
گلهای رازقی کاشتم
مقدمی را تبریک گفتم
و با همان سکوتی که یادم دادی
فریاد زدم
با بوی رازقی هم می شود عاشق شد
جویبار زلال نمی خواهد
فقط و فقط یک دل می خواهد
.............

هیچ نظری موجود نیست: