۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

پیاله بوسه

دیدی
چنارباغ دوستی نفس می کشد

پرستوها بازگشتند

یاس ها شکوفه باران انند

باز زندگی جوان می شود

به گذشت زمان خیره نگریستم

و

با هر تیک تیک ساعت

از لحظه ها گفتم

یاد نجوای نیمه شب کردم

فریاد ی شور را با دل شنیدم

داستان آن لبخند را برای آن نقال پیر ,باز گفتم

امروز را احساس کردم
و

نقشی از فردا ابرهای خیال کشیدم

پیاله می را سر کشیدم

خراب بر ویرانه دل تکیه زدم

قصه دیروز را به گوش قاصدک خواندم

آرام باز هم آرام رفت

و من را با یار تنها گذاشت

باد می وزید

و دست در گیسوان آشفته ام می برد

ولی آن دیگر باد نبود

که

در میان آن تاریکی هزاران بوسه نثار گونه مشتاق من می کند

ای ماه کجا بودی

کاش بودی
و
عشق بازی اندیشه ها را می دیدی

هیچ نظری موجود نیست: