رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ما "فردا " چه برای گفتن داریم وقتی آنها روزی هزار بار می‌ميرند

هزار چیز نوشته بودم برای این هفته اما یک خبر دنیایی من را بهم ریخت و هم را به گوشه گذاشتم تا خاک بخورد

فریاد از بی رحمی این دنیا
او "طناب دار "را احساس می کند و باز طنابی نمی آید
باز کوله بار بر زمین می گذارد و شاید بگویند تو مسافر نیستی
چکار کنیم تا سفر نکند
ما "نمی توانیم" این غافله را از حرکت باز داریم
چه ضعیف هستیم
هر بار که می گویند بهنود فردا می رود من می نشینم و فقط اشک می ریزم و پیش خود می گوییم:
می داند ، آخرین سفر زندگی اش چگونه است و به کجا می رود
خود برای آن تصمیم نگرفته است
خود مقصد را تعیین نکرده است
تنها می داند که با این طناب بی احساس به سفر می رود
چه کوتاه است زمان عبور و چه پر مشقت
بی لذت است این سفر
از خود سوال می کنم
بهنود درآن لحظات سرد و بی صدای عبور بی همراه و همدم است!
شاید همراه او دل بریدن از این روزگاز اسارت است
شاید هم به پرده کشیدن تمام روزهای واقعی زندگی است
کدام زندگی را به یاد بیاورد آن روز ها که او و همبند ان او هر روز هزار بار در آن می میرد
اما همدم اش در آن لحظه تنهایی می شود
...
فقط جان کندن
و
رفتن است

او است که به انتظار این طناب لعنتی باید روز شماری کند
دلم می خواست بوم و رنگ را به او می دادم
و او می کشید از امروز خودش و فردای ما .
راستی بهنود جه تصویری از امروز خود در سر دارد
فردا ما را چگونه می کشد
و ما "فردا " چه برای گفتن داریم
ما که امروز مهر سکوت بر لب زده ایم
ای وای
دین ما مگر دین بخشش نیست
فرهنگ ایرانی ما مگر آیین دوست داشتن نیست
پس
بهنود را به این سفر نفرستید.
....
خدایا از تو مدد که ما بی توانیم

نظرات

‏مهران گفت…
ممنونم خانم دکتر شفاهی.
Shiva Shafahi گفت…
مهران عزیزم می دانی من اصلا می خواهم نباشم . من میخواهم هیچ باشم وقتی سر بر بالین می گذارم و نقشه شادی فردا را می کشم
می خواهم نباشم وقتی در کشورم کودکان در سر چهارراه ها دستمال کاغذی می فروشند و فال حافظ به من عرضه می کنند. و تن زیبایشان به ماشین ها می خورد و هر لحظه مرگ به کمین پیکرشان نشسته و همین کودک که کودکی نکرده و همین کودک که گرسنه بوده . فردا مجرم اش می کنیم و از خود نمی پرسیم چه کسی مجرم است
چون خود پرستیم
چون بینا نیستیم
چون نمی هواهیم بدانیم و ببنیم
راستی مهران عزیز ،چه کسانی امشب راحت می خوابند اگر بهنود به سفر برود؟
وحید گفت…
مستدام باشید.
شبح گفت…
متاسفانه بهنود هم به این سفر ناخواسته ارسال شد
شاید بشود بهنودهای بعدی را زنده دید
پاینده باشی
Shiva Shafahi گفت…
شبح جان کاش بتوانیم که فردا اشک نریزیم و دررفتن بهنود دیگر زانو غم به بغل نگیریم. ولی می دانی همه و همه درد مشترک است. آنروز که مادری حرف از دلم خنک شد می زند من دیگر چه دارم به دستگاه قضایی ایران بگوییم. تو چه می توانی بگویی باور کن اگر بهنود آزاد هم می شد این خانم با بی احسانی تمام او را می کشت. من هر چه رنگین کمان هم که در دنیا باشد بر آسمان نقاشی کنم باز آسمان زیبا نیست ولی تلاش می کنیم.شاید آسمان ابر و گرفته نباشد
شبح گفت…
آپ نمی کنی؟
منتظر مطلب جدیدیم
Shiva Shafahi گفت…
هزار بار تو این دو سه هفته نوشتم
ولی چه فایده دلم نمی آید ، بنویسم
دلم نمی آید ، بخندم
یکجوری احساس گناه دارم
یکجوری دلم می خواهد فریاد بزنم
به هر کس می رسم از بهنود می گویم
بیچاره وکیل بهنود ،
شما امر کردید روی چشم حرف های که سه شنبه توی کلاس درس فمینیستی نوشتم را الان پست می کنم
روی چشم

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…