۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

ما "فردا " چه برای گفتن داریم وقتی آنها روزی هزار بار می‌ميرند

هزار چیز نوشته بودم برای این هفته اما یک خبر دنیایی من را بهم ریخت و هم را به گوشه گذاشتم تا خاک بخورد

فریاد از بی رحمی این دنیا
او "طناب دار "را احساس می کند و باز طنابی نمی آید
باز کوله بار بر زمین می گذارد و شاید بگویند تو مسافر نیستی
چکار کنیم تا سفر نکند
ما "نمی توانیم" این غافله را از حرکت باز داریم
چه ضعیف هستیم
هر بار که می گویند بهنود فردا می رود من می نشینم و فقط اشک می ریزم و پیش خود می گوییم:
می داند ، آخرین سفر زندگی اش چگونه است و به کجا می رود
خود برای آن تصمیم نگرفته است
خود مقصد را تعیین نکرده است
تنها می داند که با این طناب بی احساس به سفر می رود
چه کوتاه است زمان عبور و چه پر مشقت
بی لذت است این سفر
از خود سوال می کنم
بهنود درآن لحظات سرد و بی صدای عبور بی همراه و همدم است!
شاید همراه او دل بریدن از این روزگاز اسارت است
شاید هم به پرده کشیدن تمام روزهای واقعی زندگی است
کدام زندگی را به یاد بیاورد آن روز ها که او و همبند ان او هر روز هزار بار در آن می میرد
اما همدم اش در آن لحظه تنهایی می شود
...
فقط جان کندن
و
رفتن است

او است که به انتظار این طناب لعنتی باید روز شماری کند
دلم می خواست بوم و رنگ را به او می دادم
و او می کشید از امروز خودش و فردای ما .
راستی بهنود جه تصویری از امروز خود در سر دارد
فردا ما را چگونه می کشد
و ما "فردا " چه برای گفتن داریم
ما که امروز مهر سکوت بر لب زده ایم
ای وای
دین ما مگر دین بخشش نیست
فرهنگ ایرانی ما مگر آیین دوست داشتن نیست
پس
بهنود را به این سفر نفرستید.
....
خدایا از تو مدد که ما بی توانیم

۷ نظر:

مهران گفت...

ممنونم خانم دکتر شفاهی.

Shiva Shafahi گفت...

مهران عزیزم می دانی من اصلا می خواهم نباشم . من میخواهم هیچ باشم وقتی سر بر بالین می گذارم و نقشه شادی فردا را می کشم
می خواهم نباشم وقتی در کشورم کودکان در سر چهارراه ها دستمال کاغذی می فروشند و فال حافظ به من عرضه می کنند. و تن زیبایشان به ماشین ها می خورد و هر لحظه مرگ به کمین پیکرشان نشسته و همین کودک که کودکی نکرده و همین کودک که گرسنه بوده . فردا مجرم اش می کنیم و از خود نمی پرسیم چه کسی مجرم است
چون خود پرستیم
چون بینا نیستیم
چون نمی هواهیم بدانیم و ببنیم
راستی مهران عزیز ،چه کسانی امشب راحت می خوابند اگر بهنود به سفر برود؟

وحید گفت...

مستدام باشید.

شبح گفت...

متاسفانه بهنود هم به این سفر ناخواسته ارسال شد
شاید بشود بهنودهای بعدی را زنده دید
پاینده باشی

Shiva Shafahi گفت...

شبح جان کاش بتوانیم که فردا اشک نریزیم و دررفتن بهنود دیگر زانو غم به بغل نگیریم. ولی می دانی همه و همه درد مشترک است. آنروز که مادری حرف از دلم خنک شد می زند من دیگر چه دارم به دستگاه قضایی ایران بگوییم. تو چه می توانی بگویی باور کن اگر بهنود آزاد هم می شد این خانم با بی احسانی تمام او را می کشت. من هر چه رنگین کمان هم که در دنیا باشد بر آسمان نقاشی کنم باز آسمان زیبا نیست ولی تلاش می کنیم.شاید آسمان ابر و گرفته نباشد

شبح گفت...

آپ نمی کنی؟
منتظر مطلب جدیدیم

Shiva Shafahi گفت...

هزار بار تو این دو سه هفته نوشتم
ولی چه فایده دلم نمی آید ، بنویسم
دلم نمی آید ، بخندم
یکجوری احساس گناه دارم
یکجوری دلم می خواهد فریاد بزنم
به هر کس می رسم از بهنود می گویم
بیچاره وکیل بهنود ،
شما امر کردید روی چشم حرف های که سه شنبه توی کلاس درس فمینیستی نوشتم را الان پست می کنم
روی چشم