رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

چه یلدای است امسال؟؟


هفت سال پیش در ایستگاه مرکزی قطار فرانکفورت خبری که بر روی صفحه تلویزیون دیجیتال آن درج شد من را میخ کوب کرد
خبر اینگونه بود:"شهر تاریخی بم در کشور ایران به دلیل زلزله نابود شد و هزاران هزار نفر در زیر آوار هستند" . همه ایستگاه روی سرم خراب شد.
بم افتخاری از شاهکار معماری ایران نابود شده بود، اما به تاریخ وطن و همه اعتقادتم به ایران بی انصاف شدم و گفتم، اون خوب خراب بشه اما انسان ها که زیر آوار هستند!!
طبق معمول همیشه اون روزهای غربت نشینی، موبایلم شارز نداشت دویدم به سمت باجه تلفن و شماره دوستم را در انجمن حمایت از کشورهای جهان سوم وابسته به واتیکان را گرفتم. تا گفتم، الو
گفت: شیوا فامیل تو حالشون خوبه؟!
گفتم : زابینه، همه اونها که زیر آوار هستند فامیل من هستند یک جلسه اضطراری می خوام! همین امروز ! همین الان! هر شهری که شماها بگه! باید یک کاری بکنید!
گفت: ایران کشور تو هست و تو بهتر می دونی ما برایش چه باید بفرستیم و چطوری هماهنگی کنیم.
یکساعت و نیم بعد از اون توی شهر کلن دور یک میز نشسته بودیم و داشتیم نیازها را بررسی می کردیم. هزارن هزار بسته که تحت حمایت دولت و کلیسا های آلمان روانه تهران و بعد به بم فرستاده شد. هزاران ایرانی با کمک دوستان خارجی خود و انیستیتوها برای ایران بهت زده نیرو و کمک اولیه جمع می کردند، آن روزها هم دلشان برای ایران تپیده بود! آن روزها هم معنای این چهار دیواری وطن را حس کرده بودند. آنر روزها هم با هم بودند و همراه هم بودند ...
از همه دنیا از امریکای جهان خوار!! و آلمان و هند و ...
راستی می دانی....
اما بم هنوز سر پا نیست
اما بم هنوز خرابه ای است
اما بم هنوز نیازمند است
دیشب در شبی ، که داشتیم با بر و بچه ها، پیامهای شب یلدا را با هم رد و بدل می کردیم،
خبر آمد " زلزله شش و پنج ریشتری استان کرمان و هرمزگان و سیستان و بلوچستان را لرزاند." مرکز آن چند کیلومتری بم بود.
از بم چه مانده است که باید باز هم نابود شود؟
عکس به یاد ماندی حسن سربخشیان که اشک را به چشم همه کسانی آورد که در این سوی اب برای بم گریستند ودرک یک زلزله ویرانگر را به انسان ها یاد داد باز جلوی چشمم آمد.
امشب شب یلدا است ما در پی تزیین میزی پراز انار و آجیل و چیز های جور واجور دیگه !!
یکی در درد از دست دادن عزیزانی زیر آوارهای زلزله .
امشب تو و من حافظ باز می کنیم و کودکانی در آرزو دست نوازشگر مادر.
امشب ما انار سرخ دونه دونه با نمک و گلپر به دهان می بریم، او تنها در خلوتی در فکر آینده.
نمی خواهم امروز بگوییم نقطه (.) و نمی نویسم نقطه (.) ،چرا که امیدی زمزمه می کند، که فردا شاید راهی باشد و گذری باشد برای رسیدن به جای که گرمای طلیعه های خورشید خانم نوازشگر دل همه می شود.
امیدی می گوید فردا زیبا است
امیدی سپید را بر این دل غمگین امروزمان باید منتظر باشیم چرا که سپیدی بر سیاهی حاکم است
اما با زلزله باید چه کنیم
در این شب یلدا
در این شب چله
به یاد هم میهنانی باشیم که زلزله در این زمستان باز ، داشون را زمستون کرده است
سرد است ولی گرمای دلمون را با انهایی که درد دارند و در زندگیشان زلزله افتاده تقسیم کنیم
به یادِ تنهایی آنها باشیم که تنها هستند،
و تنها لحظه با آنها باشیم
به یادِ مهرورزی دیروز آنها باشیم،
امروز ما مهرورزی کنیم
به یاد ِ دل درد دیده آنها باشیم،
و ما امروز خوب باشیم
شاید این بهترین یلدا زندگی ما باشد
به یاد همه آنان که" مجبور" هستند این بلندترین شب سال را تنها باشند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…