۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

"آن روز بعد از امروز"

دیروز نوشتم:‏

نمی دانم
باید فریاد را نجوا کرد
شاید هم
باید نجوا را فریاد زد
فقط
باید عشق را به هر زیانی و گویشی گفت

و امروز می گویم:

و در دل پنهان نکرد
می دانم
تفاوت آوای، آواز عشق تو و من
وای چقدر سخت است
چه دیواری محکمی ست
این دیوار را می خواهم
بشکنم
شاید
امروز
او از آواز می گفت
بیات اصفهان ،بیات کردی ، بیات ترک
آن دیگری از شور و شهناز
و .....
می گویند
سرم گیج می رود
تنها در زیر این سقف بلند
به شعرمان می اندیشم
باید بسرایم
آوازش کنیم
حتی اگر
تو در شور برای این دل خسته من بخوانی
من برای تو در بیات اصفهان زمزمه اش کنم
کلمه "عشق" را
من نجوا کنان و در پرده از التماس
می خوانم
تو همان قصه دل من را فریاد می زنی
همه آرزوی دلت را، می طلبی
و گاهی هم
....

همین یک کلمه
"عشق"
بیا با هم ،
هم صدا می شویم
هم سرا می شویم
آرام آرام

او ست
که تنها می نگرد
بی صدا می ماند
؛

کاش و ای کاش
کاش همسفر می شدیم
کاش سفر می کردیم
بار سفر را می بستیم
در سفرنامه خود از یکی شدن ها
شعر ها می سرودیم
و دستگاه آواز این شعر را
من و تو
خودمان انتخاب می کردیم
گاه در این شعر
آوای من به التماس بود
گاه
صدای رسای تو در فریاد
من نجوا کنان می خواندم
اما با تو می خواندم
تو فریاد می زدی
برای من می خواندی
؛
کاش و ای کاش
همه آواز زندگی را

برای "آن روز بعد از امروز"
با من می نوشتی

هیچ نظری موجود نیست: