۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

این نفس که نمی آید

نفس
آرام آرام و در پس آن 
خس خس در میان راه ریه
قلبی که آرام می زند
نفسی که نمی آید
گاهی هم
...
فکر می کنی دیگر هیچ نفسی نیست
فکر می کنی فردای نیست
اصلن فکر می کنی لحظه دیگربرایت نیست
این بدن رنجور
دیگر توان ندارد
دیگر شکسته است
دیگر  خسته است
و
این راه که خیلی دور است
یک لحظه است
آن لحظه دیگر هیچ در توان نداری حتی توانی برای نفس کشیدن
و دژخیم زندگی با قیافه ای عبوث نگاهت می کند و منتظر است تا لاشه ات را با خود ببرد
سعی می کنی که از او فرار کنی
و چهره عبوث او همواره با تو ست
چهره سنگینی که در برابر نگاه خسته ات و بدن رنجورت ، بار سختی مسیر را هزار بار سخت تر می کند
اما چرا یک نفس نیست
وای فقط یک نفس
یک باز و یک بازدم
یک لحظه ای که آرام و بدون سنگینی



ماینس  دوازدهم مای دوهزار و پانزده 
ش.

هیچ نظری موجود نیست: