رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

یکی دیگر از بزرگان علم زیست شناسی سفر کرد

اصلا نمی دانم از کجا بگویم امروزایمیل این نیما را باز کردم عجیب بود و باور نکردنی باید باور می کردم و نمی خواستم باور کنم .
برای من مرکز تحقیقات بیوشیمی و بیوفیزیک دانشگاه تهران محلی است که آنجا یاد گرفتم، تحقیق در زیست شناسی چه معنایی دارد. روابط علمی را یاد گرفتم. نگاهم به عالم علمی شد و تمام عالم خلقت را در بیوشیمی شناختم و اما بیوفیزیک بی روحترین بخش عالم بیولوژی با خنده های استادی که هفته پیش به خاک سپرده شد، برایم جالب و قابل درک شد.
زیست شناسی ایران، پروفسور محمد نبي سربلوكي عضو هيات علمي مركز تحقيقات بيوشيمي بيوفيزيك دانشگاه تهران ،را از دست داد و او را در بهشت زهرا تهران در کنار بسیاری از نام آوران ایران به خاک سپردند .سال گذشته هم موفق نشدم "استاد" شمارا ببینم و امروز دلم می گیرد و برایم یاد کلاس ها و سوالات عجیب و غریب من در مورد بیوفیزیک و خنده های شما می ماند، روحتان شاد و نامتان همیشه جاوید باد.
بزرگان عالم ریست شناسی یکی یکی می روند و آیا کسانی هستند، که جایگزین آنان شود؟ آیا می توانیم بلند بگوییم ،از شما یاد گرفتیم آنچه شما به ما یاد دادید؟ و آیا مانند شما می توانیم یاد بدهیم؟ پیش از این ها به شما بزرگان که به من یاد دادید که چگونه به دنیایی زنده نگاه کنم قول دادم که فراموش نکنم که اصل چیست و امروز با اینکه راه کج کردم و دنیایی زنده و پر هیجان سلول ها را با دنیایی خشک و بی روح حقوق آمیختم ولی همان هسنم که سوالاتم را دوست داشتید و آزمایشاتم را پشتبانی کردید. دلم می خواهد همه شماهمیشه زنده باشید و اینگونه خبر ها را نخوانم . هر چند که این سفر حق است.
حالاخاطره ها می آیند؛یادمه یک روز به دکتر کیهانی گفتم من دنبال چیزهای هستم که تو قوطی هیچ عطاری نیست، خندید و گفت امیدوارم بعد تو قوطی خودت بشه پیداش کرد. سه هفته بعد ظرف یکی از نمک های سیلسیوم را درآن اتاق شلوغ و در هم برهم اش گداشتم جلوش .بعد رفتم برم ناهاررا با خیال راحت بخورم و طبق معمول با پله چون از آسانسور مرکز می ترسیدم. در راه پله های مرکز استاد سربلوکی را دیدم پرسید کارا خوب پیش میره ؟ یادش به خیر گفتم دکتر باز اتاق تاریک خونه و عکاسی کردنم شروع شد. با بچه های شیمی نمکی که می خواسنم را استخراج کردم. یک نگاهی بهم کرد و گفت اینقدر اطلاعات پخش نکن، نوبل را میدن به یک نفر دیگه. مثل همیشه پرو گفتم: حالا کی نوبل پزشکی و یا زیست را خواست. من نوبل یک رشته دیگه را می خوام. اصلا الان دلم فقط یک چیزمی خواهد و آن کمی آرامش است . افکارم پریشان است و برایش دنبال روش طبفه بندی می گردم . استاد امروز هم اگر بودبد و ازمن می پرسیدید چه می خواهی همان جوابی را می دادم که چهارده ،پانزده سال پیش به شما دادم. دلم می خواهد این ازطلاعات بایگانی شده را دسته بندی کنم . شاید به یک دردی بخورد هارد کلم جا نداره آخه از اول هم هاردم ظرفیت اش کم بود. باید براش یک هارد اضافی بخرم کسی میدونی از کجا باید خرید؟!
یاد پروفسور محمد نبي سربلوكي همیشه در دل ها زنده باد

نظرات

طلیعه گفت…
شیوا جان چه خاطرات قشنگی. یاد استاد عزیزت هم گرامی.
محمد درویش گفت…
درود ... ممنون که یاد آموزگاران خویش را اینگونه سزاوارانه گرامی می دارید و حرمت می نهید. امید که روح بلند آن مرحوم فرزانه همواره بر بالای سر این ملک سبز باشد و بماند و ما را از فروافتادن در دامان نادانی پاس دارد.
زنده باشید خانم شفاهی عزیز و بسیار ممنونم از همراهی و همدردی صمیمانه تان.
بهترین آرزوها را برایتان دارم ... این که هیچ روزتان شبیه روزهایی که گذرانده اید نباشد...
Arsham گفت…
درود بر شما اندیشمند ایرانی
خدایش بیامرزد این استاد بزرگ ایرانی
نهال های بسیاری هستند که میتوانند جای استاد را بگیرندولی با این هوای ابری و تیره اندکی از این نهال ها به درختانی تنومند تبدیل شوند.
اگر اجازه میدهید شما را در قلب پیوندهایم جای دهم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…