۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

عهد دیرین

در همه سکوت امروز، فریاد می زنم
در همه فریاد فردا، سکوت خواهم کرد
در آسمان آبی و بر فراز ابر های سفید مخملین بوی آشنای عهدمان را می جوییم
در نا آرامی امروز، صبررا برای فردای، شادمان با هم بودن، آرزو می کنم
در راه عهد دیرین وفادار می مانم و گام بر می دارم
در افق خاکستری غربت تنها تکه ابری سپید را می جوییم
و
سفید رنگ صلح برای ما رنگ رسیدن به آرمان بود وای من امروز چه می گوییم دلم تنگ شده برای یک ذزه آسمان آبی دلم گرفته مثل این خاکستری بی پایان غربت و باز اسارت در بند دنیا خاکی ،زنچیر را باید گشود و پرواز کرد

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است



گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است


افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

تحریر خیال خط او نقش بر آب است


بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن

اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است


گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید

در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است


سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

دست از سر آبی که جهان جمله سراب است


در کنج دماغم مطلب جای نصیحت

کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است


حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

بس طور عجب لازم ایام شباب است

۱ نظر:

شبح گفت...

اندکی صبر سحر نزدیک است