رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ایران خانه من است نه فقط وطنم

در سفر اخیرم به ایران با توجه به رشته تحصیلی وموضوع تحقیقاتم در سازمان محیط زیست ایران وسایر مراکزآموزشی و تحقیقاتی زیست محیطی ایران با اساتید ومسئولین در ارتباط با راهکار های برای حفظ محیط زیست صحبت کردم ولی ...

تا زمانی که آموزش نباشد و کار زیربنایی انجام نشود امکان پیشرفت نیست . آنجایی که تنها رسیدن به مادیات مهم است و باید به فکر بستن بار برای آیندگان بود دیگر قانونمندی و پایه گذاری اساس یک سیستم چه معنایی دارد .هر کس در یک سو و برای رسیدن به مقام و یا کنده کاری نامش بر روی دیوار های کج ومعوج ساختارزیست محیطی ایران است و می خواهند بگویند من کردم ولی این سنگ کج است و تا ثریا این ایوان کج می رود مشکل ملت است و بس .

هنوز بحث من را، دوستان سازمان محیط زیست در رابطه با آشغال های جاده چالوس حتما به خاطر مبارک دارند . همکارعزیز ، این فقرمادی نیست .این فقر فرهنگی ما ست واین نادانی ما است و نه مردم ایران .چرا که من که می دانم باید حرف بزنم و یاد بدهم .

آن بنده خدا که درگیر بقول همه ما سیر کردن شکم اهل و عیال است و زیر بار اقساط در حال غرق شدن است نمی داندو شاید هم می داند ولی وقت فکر کردن به آن را ندارد که آشغال بر چه انواعی تقسیم می شود.

آن مادر و پدری که درگیر فرزند معتاد هستند ، دیگر محیط زیست برایشان معنا ندارد .البته هدف من تایید آنها نیست ولی اگروافعگرا باشیم ،باید کم کاری را در خودمان جستجو کنیم به جای اینکه صورت مسئله را همواره برای هم تکرار کنیم و به فکر حل مسئله نه تنها برای زمان حال بود بلکه زمان آینده باشیم .

به جای چرخ زدن در حاشیه باید کمی در واقعیت های دنیای فردا گردش کنیم .انواع و اقسام راه کوتاه مدت برای باز کردن مشکل زباله وبی کاری و.... در ایران عادی است.
وقتی در سازمان محیط زیست ایران با افتخار صحبت از وجود وام دراز مدت برای اشتغال زائی در زمینه جدا سازی زباله در حاشیه دریای خزر می باشد و افغان های بی کار به این ترتیب شناسایی می شوند (!!!؟؟؟) و آشغال ها به طریق جداسازی می شود ؛ چون ملت ایران وقت یادگیری فرهنگ تفکیک و دفع زباله را ندارند و سازمان محیط زیست ایران حوصله اموزش را ندارد .
بهزاد کشمیری‌پور در گزارش خود واقعیت را عنوان کرده است و که یک بیماری است و علاج آن در دست دوستان کارشناس محیط زیست می باشد.
ایران خانه من است نه فقط وطنم

نظرات

‏حمیدرضا گفت…
درسته که آموزش و کار فرهنگی و سایر عبارات کلیشه ای اینجوری مهم هستن و کم کاری هم زیاد می شه در این زمینه ها، ولی باید باور کنیم یه بخش مهم هم خود مردم هستن. آدمی که می ره به طبیعت و بی خیال نسبت به همه چیز راحت هر وقت می خواد زباله می ریزه و اصلاً فکر نمی کنه که این زباله قراره چجوری از بین بره، خوب یعنی این شخص اصلاً حاضر نیست به کاری که می کنه فکر کنه، فقط و فقط به فکر همون لحظه هست، آیندۀ دیگران و حتی خودش هم براش مهم نیست، حالا محیط زیست که طلبمون، حتی فکر نمی کنه که در اون طبیعت بکری که رفته و لذت برده، اگه پر از زباله بود باز هم اونقدر لذت می برد؟ و این خود خواهی و عدم آینده نگری و استفاده نکردن از بخش داخلی جمجمه در کارهای روزمره مشکلیه اساسی در زندگی ما و خیلی از اجتماعات توسعه نیافتۀ دیگه که عوارض محیط زیستیش فقط یه بخش کوچک از نتایجشه. ـ
‏خشایار گفت…
حدود بیست و پنج سال پیش موقعی که اومدم آلمان برای فراگیری زبان در کلاس آلمانی شرکت کردم. یکبار خانم معلم سئوال کرد چند سطل آشغال برای جداسازی در منزل دارید؟ یکی گفت دوتا .یکی برای کاغذ یکی برای بقیه. شاگرد دیگری گفت من شیشه ها را در سطل سومی می ریزم. من گفتم من پلاستیک ها و مواد بسته بندی و قوطی فلزی را از مواد بیو را چدا می کنم . 4 سظل دارم. خانم معلم گفت چه خوب و شما به حفظ محیط زیست احترام می گذارید. گفتم نه خانم اعتقادی در این ایام به این مسئله ندارم. معلم با تعجب پرسید پس چرا انقدر با دقت جدا سازی می کنید؟ گفتم خانم من این کار را برای خودم می کنم می خواهم به خودم ثابت کنم من هم اگر مناسبات درستی در کشور باشد جز آندسته افرادی هستم که رعایت می کنم. قطعا ً کمک صدها میلیون نفر در رعایت این امر تاثیر گزار است. اما از آنطرف هم باید در نظر داشت مبلغین حفاظت از محیط زیست خودشان عمل نمی کرده به تخریب محیط زیست کمک می کنند. یک شاتل که به فضا فرستاده می شود معادل مصرف 90هزار ماشین سواری درسال گاز کربن وارد جو می کند . آزمایشات سلاحهای اتمی زیر زمینی دریایی...از آنجمله هستند

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…