۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

قیمت زمان را چگونه باید پرداخت؟

ای کاش نمیگویم ولی نفس می کشم
داستان نمی نویسم ولی باز می نو یسم
می نویسم از دیروز ، امروز و فردا
می پرسی ؛ چرا دیروز ؟!!!!
چون دیروز مدرسه ای بود
تو و من بر سر یک میز می نشستیم
مشق می نوشتیم
من رج نمی زدم
تو رج می زدی
اُستاد هم خسته از رج زدنت ، دیگر هیچ نمی گفت
رها بودی
آزاد . . .
امروز هم رج می زنی و می دانم فردا هم به این گونه پیش می روی
باز رها هستی
آیا باز هم رج می زنی؟
ولی این رهای اسارت است در دام تکرار
تنها آزادی از بند زمان
تا به کجا ادامه دارد ؟
قطار به مقصد رسید من در این ایستگاه پیاده می شوم
تو در اندیشه فردای خود باش
و من گام در آینده می گذارم
و آرام زیر لب زمزمه می کنم :
دیگر در کیسه سکه ای نمانده
و در سینه عشقی نیست
آیا در چهار دیواری اندیشه جای برای اندیشیدن است؟
و
بازاری می جویم
که در آن زمان دست رفته را بخرم
عشق را در زیر گذر همان بازار به دلالان عاشق پیشه بفروشم
و
رها شوم
. . . . .



هیچ نظری موجود نیست: