۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

مگه ما چیمون کمتر از دیگرونه

در بلاد خارجه رفته بودیم کمی شیطونی کنیم مگه ما چیمون کمتر از دیگرونه .با هم رده های خود از گردان بچه مثبت ها رفتیم کله مبارک را باد بدیم ولی نمی دونستیم که گلو مبارک گیر پیدا می کنه و دلمون می خواهد برویم همیشه شیطونی. به والده مکرمه حاج خانم گفتیم ،خنده ای کرد گفت: تو .زیادی بچه مثبتی ،تو را چه به این کارها مادر!!!!بیا این مامان خانم هم حتی قبول نداره من برم شیطونی .
بابا از یک جایی باید شروع بشه که ماشیطونی کنیم.دوستان داخل وطن مادری هم که مثل تدکره الاولیاه همش میگن بپا دست از پا خطا نکنی واین اهالی هم رزم در بلاد خارجه هم که خودشون بسیار بسیار از ما مثبت ترتر هستند.خلاصه بنده رفتم و بسیار هم خوش گدشت. حسابی خندیدیم ولی باحال ترین مرحله غیبت بود که حسابی غیبت خون این بنده رفته بود پائین ؛ تقصیر ملت هست به ما چه مربوط این ملت لباس عجق و وجق می پوشن .
راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهون، این چند هفته خیلی سرم شلوغ شده بود با وجودی که آقای سلمونی مهربون موهای همچون سیم ظرفشوی من را که معرف حضور مبارکتان هست، را ویجین کرده بود ولی بیچاره نمی دونست که مشق های من باز همون بلا را سر موهای می آره .مشق که ا ُمون من را بریده، تازه این شغل شریف جدید و در کنارش این مقاله نویسی من . همه را حسابی کلافه ام کرده ،خودم هم کمی مشکل دارم که به سر درد نکرده دستمال می بندم و خودم را واسه اینور و اونور معرفی می کنم . خلاصه همه تلاش آقای مهربون سلمونی بی نتیجه بوده است .
سرتون را درد نیارم رفته بودیم دیسکو ; ای خاک عالم بر سر کاهو ،مادر، ملت ما کمی تا قسمتی مشکل دارن، همش دارن قاط می زنن و تو سر و کله هم دیگه هم می زنن. اولا که بزن بزن شد، تمیز , قبل از همه ما تیپ باحال نزده بودیم .به اهالی نمی خوردیم، تازه هم بلد نبودیم با آدم های اونجا حرف بزنیم .من این اهالی را باید از نزدیک می شناختم ،تا بتوانم صحبت را با یو سف خان به یک نتیجه برسونم . حالا خیلی چیزای دیگه برای گفتن دارم .
ولی می دونین چی از همه باحال تر بود اینکه من تو اون همه سر و صدا حلقه گمشده مقاله ام در مورد قوانین مربوط به مبارزه با آلودگی های میکروبی خاک را حدس زدم چطور باید بنویسم . اونجا بین ایرونی ها به ایران و قوانین محیط زیست فکر کردم . وای که عجب تیکه ای هستم من .بیچاره آقای شوهر که باید من را با این اخلاق های عجیب و غریبم تحمل کنه(آرزو بر جوانان عیب نیست!) .......
تازه یاد گرفتم که رپ ایرانی چیه !!! مثلاُ پارمیدا من کوش ؛یک نوع موزیک که برای گوش ندادن چون بی سر وته .
از همه حرف ها گذشته ، تو همه جاهای باحال این شب شیطونی من جای شما خالی. . . . ..

پی نوشت : ما را چه به این کارا ومامان خانم حق داشتن


قبل

۱ نظر:

ناشناس گفت...

از طریق یکی از کاربران در سایت دیگر با این سایت آشنا شدم. مطلبتو خوندم , خیلی جالب بود. قصدم از زدن این ایمیل تعربف یک واقعه ای بود که حقیقت هم داره خواستم نظرت را بدونم.
یه آقایی بوده که اسمش یادم نیست ,میبخشید این آلزایمر نخواسته پدر منو در آورده ! این آقا برای آرمانهاش که داشتن هموطن آزاد و انسان بوده خیلی تلاش می کرده تا جایی که زندانی هم کشیده, این آقا جنوبی بوده , وقتی که از زندان آزاد میشه , یه روز توی خیابون دم کیوسک روزتامه فروشی یه روزنامه میخره و همانجا کناری میشینه و مشغول خواندن میشه, بعد می بینه یه موتور سوار می یاد با یه چماق که به ترک موتورش بسته بوده , از مرد روزنامه فروش میپرسه این چماقو برا چی می خواد؟ مرده میگه به خاطر اینکه همه اینجا باید یه چوبی چیزی داشته باشن برای دفاع کردن از خودشون!! طرف بیچاره از تمام زجرهایی که برای این مردم کشیده بوده و به خاطرش خیلی چیزها رو از دست داده داغون میشه و بعد می زاره از اینجا می ره. منم مثل شما یکبار در عمرم (لبته تا حالا که از خدا عمر گرفتم)رفتم به بلاد ترکیه ,از وقتی سوار هواپیما شدم از دست این ملت ایرانی که خیلی هم به خودشون می نازن حرص خوردم تا وقتی که سفر به پایان رسید. واقعا ما کی هستیم؟ از وقتی این چیزها رو دیدم دیگه از هر چی آرمانو و شعار و این چیزهاست متنفر شدم حتی از خودم که به عنوان یه شهروند تمام قوانین را خیر سرم انجام میدم و به بچه ام هم میگم که باید رعایت کنه, احساس پوچی می کنم ما دیگه چیزی برای اینکه بهش ببالیم نداریم, خودمون داریم تیشه به ریشه ی خودمون میزنیم. تو ببین هر جا که ایرانی باشه ببخشید گند میزنه به همه چی , آخه ما رو چی می شه؟ این غم تو دلم منو کشت, خیلی سعی می کنم تهش فکر نکنم ولی نمی شه ,من یه زنی هستم خیلی معمولی نه دارای معلومات آنچنانی هستم ,نه گیاهخوارم, نه تحصیلکرده ام , یه دیپلمه ی ساده با یه زندگی ساده, نه کسی که کتاب های مارکسیستی و از اینجور چیزها می خوانه راستشو بخوای الان ترجیح میدم فقط کتابهایی رو بخونم که خیلی از آدمهای روشنفکر بهش میگن مستهجن و بی خودی , البته دلیل داره چون هر چی بیشتر بدونی بیشتر زجر می کشی , یه موقعی خیلی شجاع بودم ولی الان با یه جر و بحث ساده به چنان لقوه ای می یوفتم که از خودم بیزار می شم به خاطر این همه ضعف, توی میکروبها هم از اون دسته میکروبهای بی خاصیتم که نه نفعی داره نه ضرری , اما دلم خیلی گرفته از چیزهایی که در مورد خودمون می بینم , نمیدونم شایدم یه جوری غرور ایرانی بودنم جریحه دار شده, قصدم فقط کمی درد و دل بود همین دلم می خواست حرفهامو به کسی بزنم که نه اون منو بشناسه و نه من اونو.مرسی از اینکه چرت و پرت هامو گوش کردی