رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

مناظره زیست شناسی

دریک مکالمه و مناظره زیست شناسی (البته جانور شناسی من مال دنیا میکروب ها هستم.) به یک مهندس کامپیوتر باختم . تازه تسلیم هم شدم. اعتراف می کنم که این را مثل همیشه باید گردن یک نفر بندازم ولی اون نفر چه کسی است؟ دکتر بلوچ استاد جانور شناسی؟ خانم دکتر رستمی استاد فیزیولوژی؟ شاید هم خانم رخشا دبیر زیست دبیرستان؟ نمی دونم ؟! ولی در هر حال من باختم. منم دیگه با این همه ادعا می بازم و قبول می کنم.
پی نوشت : باید کمی بیشتر مشق بنویسم. وای این تیکش سخته!!

نظرات

Ali Naderi گفت…
دکتر جون! بازهم انفجاری واکنش نشون دادی!؟
برد و باخت کدومه؟ اون آقای مهندس (اگه بشه) باید چند سالی دیگه سرش به درس و مشقش باشه تا به پای شما برسه :-)
درويش گفت…
چگونه مناظره اي بود؟ كاش بيشتر در مورد محتواي اين مناظره توضيح مي داديد. در ضمن جمله فروغ حرف ندارد. درود بر شما.
Shiva Shafahi گفت…
علی جان، می دونی که من فعل انفجار را خوب صرف می نم شاید من اصلا خود نارنجکم. ولی خوب بود،چون دیشب یک فصل 207 صفحه ای را خوندم.پای یک دول زیست دیگه هستی. البته حکیمه را هم لازم داریم. D:
Shiva Shafahi گفت…
جناب درویش سلام، مرسی از اینکه سری به بلاگ من زدید.
اما این مناظره، درمورد فیزیولوژی بدن زن و هورمون های جنسی زن بود و من متاسفانه به دلایل متفاوت از جمله کهولت سن،آن باختم. بهتر نشستم از کتابcampbell ناقابل 207 صفحه را تمام شب حسابی خوندم. به یاد دوران جوانی.

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…