رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم


کلهصبح حافظ خواندنم گرفت و باز امیدواری داد:

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتی و مکرر نمی‌کنم
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نمی‌کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر نمی‌کنم
اين تقواام تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
حافظ جناب پير مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی اين در نمی‌کنم


ثابت قدم و استوار هستی و در راه عشق و محبت می توان به تو اعتماد کرد. اهل حیله و مکر نیستی و همین تو را محبوب اطرافیان می سازد. مراقب حسودان باش تا با توکل به خداوند و خلق و خوی نیکوی خود موفق و پیروز شوی.

پی نوشت : چه کسی به من حسودیش میشه؟!!! بیچاره ملتی که ظاهر را می بینند و تنها یک لبخند همیشگی به یک راه طولانی را می بینند.

اما چقدر لسان الغیب راست می گوید. دلم از نزدیک ترین نزدیک ها گرفته و نمی توانم از این دل شکسته است،بگویم.شاید باید چینی بندزن بیاورند ولی می دانم آن هم دیگر فایده ندارد.

نظرات

‏ناشناس گفت…
درود.
خانم شفاهي عزيز بنده دنبال يه مطلب بودم كه سر از اينجا در اوردم.اما چيزه ديگه منو مجاب به ارسال يه نظر كرد.اون هم اينكه به فلسفه ي خودتون بچسپيد من هم عقايد خودم رو داشتم كه متاسفانه يه بار به خاطر يكي ازشون گذشتم و الان همون ميكروب بي خاصيت هستم كه گفتيد.دوست داشتن يه نفر بيهوده ترين كار دنيا بعد انجام فرائض ديني هستش.من درك ميكنم وقتي ميگيد فلسفه خودم.بذار ايراد بگيرن اين جماعت ظاهر پرست...
يا حق

پست‌های معروف از این وبلاگ

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…