رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ارتباط کلمات

در همه بی ارتباطی برخی چیزها میشه خیلی ارتباط پیدا کرد. بعضی وقت ها پیش رو آدم یک راه های ناهمواری است که با کمک از نامربوط ترین راه حل ها می توان از گذر پر پیچ و خم آن جان سالم بدر برد. خیلی وقت پیش برای برادرم محمد رضا یک نوار داستانی آورده بودند از سری داستان های پینوکیو بود . در یک جای داستان پینوکیواز درخت افتاد پائین و بی هوش شد، روباه مکار شروع کرد به چرند و پرند گفتن گربه نره گفت:" این ها چیه میگی؟ "روباه با خنده گفت:" دارم از روش پرت کردن حواس بیمار استفاده می کنم و... "
از اون زمان من و این داداش عزیز تر از جان من در بسیازی از موارد از روش پرت کردن حواس بیمار استفاده می کنیم و به قول این ور آبی ها erfolgreich یا به زبون خودمون successful بود.
من امشب هم سعی کردم با این روش مثل خیلی شبها ی دیگر در درمان یکی از دوستان استفاده کنم ولی مثل اینکه فایده نداشت چون امروز هوای اینجا خیلی گرم بود و کار از از گذشته بود.
این را مقدمه کردم برای یک بحث کو چک امشب ما که در عین کوچکی بسیار هم مهم بود. انتخاب یک زن به عنوان رئیس جمهوری آنقدر مهم نیست که مسئله برابری زن و مرد مطرح است. من به شخصه معتقد هستم زن ایرانی دارای حضور فعال در جامعه است (البته اگر خودش بخواهد) این خود باوری که "من می توانم "و "من در راه رسیدن به منزل مقصود از پای نمی نشینم "، را ما زنان ایرانی بسیار داریم اینجا باید یک جمله معتر ضه را عنوان کنم، که این توان را در همه راهی بکار می بندیم ، جز راه رسیدن به حق خود و آین دلیلی ندارد جز ندانستن و نپرسیدن. ما در دنیایی مجازی خود گام برمی داریم و همه چیز را با عینک دودی تماشا می کنیم و حاضر نیستین فقط و فقط یک لحظه از لج بازی دست برداریم. یک قدم عقب نشینی کنیم اما در چه کاری پافشاری می کنیم در آنچه بودن یا نبودن آن اثری در سرنوشت حقوقی ما ندارد.
این برادر در دیار غربت من در یک بحث کاملا نابرابر من را شکست داد. چرا؟ چون من به عنوان یک زن با تمامی لطافت زنانه و رفتار مادرانه قادر به برخورد با راه دشواری به نام اداره گروه سیاسی با همه دانش و تجربه ام نیستم چه برسد به یک کشور و دلیل همان آقایان محترم هستند که به قول معروف دست ما را می گذارند در پوست گردو. تازه ما زن ها ممکن است که مملکت را بدهیم به باد فنا. تا اینجا را کاملا قبول کردم که مردها نمی گذارند و در این سمت مرزها اینجا که ما روزگاران را می گذرانیم و می بینیم که صدر اعظم دارای هیچ لطافتی نمی باشد. تو و من و ما نمی خواهیم مرد را در خدایی نکرده خانه نشین کنیم و نمی خواهیم وظایف زنانه خود را به دست فراموشی بسپاریم . ما می خواهیم برابر باشیم و در جایی از قانون اساسی که نوشته اند " رییس جمهور باید از میان رجال مذهبی و سیاسی که واجد شرایط زیر باشند انتخاب گردد:
ایرانی‏الاصل، تابع ایران، مدیر و مدبر، دارای حسن سابقه و امانت و تقوی، مومن و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی ایران و مذهب رسمی کشور."
این بار اعضای شورای نگبان گفتند که این کلمه رجال معنای افراد سرشناس را می دهد ولی هیچ زنی به عنوان پیروز از اولین مرحله مبارزه پیروز به دنیا معرفی نشد، تا ما آبی شویم و حالا به خاطر سبزی دشت ها و سرو های استوار و... می رویم و سبز می شویم.



نظرات

Mehran گفت…
َشیوا جان
داریم از کدوم حق زنان در ایران حرف می زنیم. حق رییس جمهور شدن؟ یا حق پیش گیری از هووی رسمی و شرعی.
یا کدام عرضه ی زنان ایران؟
در این باره یک بار مفصل بحث کرده ایم. شاید باز چیزی نوشتم/
Shiva Shafahi گفت…
مهران جان من حرف های تو را بی چون و چرا قبول دارم
مسئله"زن" در ایران آنقدر پیچده است که اگر ما دست بر یک نکته بگذاریم هزار تا صدا از هزار جای دیگه در می آید . این کت وصله پینه شده واسه "زن ایرانی" کت نمیشه.
تو و من و هزاران مثل ما حرف بزنیم چه فایده دارد.
دیشب علی به من می گفت آخه تو مملکتی که زن را به عنوان ی فرد کامل قبول ندادند، چرا من دارم سنگ ریاست جمهوری یک زن را به سینه میزنم . بابا من می گم چرا این کلمه "رجال سیاسی" را فارسی نمی کنند. تا رفع ابهام شود
ولی بهت بگم
اگر یک روز شوهر من برود و هوی رسمی واسه من بیاورد.بعد ممکنه مرغ های آسمان به حالش گریه کنند.
;-)
علی‌ نادری گفت…
شیوا جان نقل قول درست ارائه بده لطفا.
فعلا سر کارم بعد راجع به موضوع بیشتر می‌‌نویسم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…