۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

....

...
باران می بارد
و من می نویسم
بی عنوان می نویسم
و باز هم می نویسم
از تنهایی و دل مردگی می نویسم
از خستگی می نویسم
شاید هم از تنهایی فریاد می زنم
و می نویسم
از آن یار مهربان می نویسم
برای آن دوست می نویسم
از آن نگار در بند
و چهره ای می آفرینم
باز بوم و قلم
. . .
بوی رنگ همه جا را می گیرد

تصویرآخر را می کشم
و آرام نمی گیرم
و به امید سحر بیدارمی مانم
اما
ترس دارم
از صدای سکوت هراسانم
از این شب سیاه
صدای رعد
و از این باران می ترسم
ترس دارم
و
تصویر این شب تار
برای تو و خودم
بر برگی سپید از خاطره می کشم
و بیدار می مانم
تا مهر از پشت آن کوه سلام کند
شاید خواب به چشمانمان بیاید

۱ نظر:

شهرزاد گفت...

زیبا بود...با یک دنیا غم...