رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

شاملو و عشق ماهی

دیروز دوستی مهربان از من پرسید : می دانی " عشق ماهی " چیست؟ من هم با اطمینان گفتم: خوب معلومه یعنی آدم عاشق ماهی ها است. لبخندی زد و گفت: " نه !! یعنی آدم مثل ماهی عاشق شود. این عشق آنقدر عمیق است ولی حیف که بسیار کوتاه است و تنها یک دم دارد و اثری از این عشق بر جا نمی ماند. "
من بارها عاشق شدم ولی از خودم بعد پرسیدم آیا دوست هم داشتم ؟ اثری از این عشق در دل بند زده من مانده است و یا نه؟ این دل به کجا می رود؟ آیا سر بر بیابان بی پایان می گذارد؟ دوست داشتن وحکم عاشق برای من از مراکز مختلف صادر می شود.
این عروس خانم ما هندوانه زیر بغل من خواهر شوهر که بنده باشم ،می گذارد که، من منطقی دارم و آن منطق را من ساخته ام و آن این است که دل من همیشه عاشق است. ای عزیز دل، من بوی عاشقی نمی دهم و آن دوست راست می گفت من هم مثل ماهی عاشقم. چون هرگز یادم نمی آید چه کسی را و چگونه او را دوست داشتم! من فقط یک لحظه عاشق می شوم .
پس آن ماهی و من هرگز دلمان بوی عشق نمی دهد و اگر هم بدهد. . . .
واقیعت این است، که همیشه من با شعر شاملو که می گوید "دهانت را می بویند" مشکل داشتم چون من بر این باورم ، همیشه هر عاشقی نمی تواند حتما دوست داشته باشد.
برای من دل و اندیشه از یک سنخ نمی باشند. این داستان برای من همیشه غریب بوده و است و شاید همینطوری هم بماند. وای که امروز باز یاد ان انتقاد افتادم ...
اما بعد از ده سال رفتن شاملو از دنیایی ادبی روح این شعر برای ما مانده است. همچون بیان شیوایی که شاملو همیشه داشت

روح او شاد باد او که دهانش همیشه بوی عاشقی می داد.

دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

وعشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست نازنین

ودراین بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سرخ بار سرود و شعرفروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست

آنکه بر در میزند شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

نور را درپستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

بام بام
بام بام بام
بام بام بام بام بام بام

آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
وتبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس مغرور مست
شور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را درپستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی ست نازنین

اما باید بگوییم
شاید اگر شاملو هم مثل من و ماهی عاشق می شدهرگز این شعر را نمی نوشت.





پی نوشت: این را دو روز پیش باید می نوشتم این مشق ها تمام نشدنی من مگه می گذارد که به روز بود. مقاله زباله ها بیمارستانی تمام شد. هوراااا.
پعضی ها از من ایراد گرفتن خوب دلم گرفت . . . .

نظرات

TABARI گفت…
شیوای عزیز، سلام
با این نظرت که گاهی در زندگی عشق های عمیق پیش میاد ولی خیلی کوتاه سپری میشه هیچ مخالفتی ندارم فکر می کنم همه ما این وضعیت رو تجربه کردیم
ولی در ارتباط با اینکه بشه این وضعیت رو همیشگی کرد (عشق ابدی انسانی) بنظر عقل اقص من میشه با ساخت میکسی از معنویت، عقلانیت و عشقولیت حالا با تناسبی که هر کسی خودش باید عیارش رو بدست بیاره چون نمیشه نسخه عمومی در این مورد صادر کرد بشه به نوعی جاودانگی در عشق رسید.
نام عشق از عشقه می آید و آن گیاهی است که به دور درخت می پیچد و تا آنرا خشک نکند دست بر نمی دارد
----
از کتاب خزینت الاسرار
‏ناشناس گفت…
وفا را بايد از ماهى بيا موخت
كه چون از آبش جدا سازى بميرد

پست‌های معروف از این وبلاگ

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…