۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

شاملو و عشق ماهی

دیروز دوستی مهربان از من پرسید : می دانی " عشق ماهی " چیست؟ من هم با اطمینان گفتم: خوب معلومه یعنی آدم عاشق ماهی ها است. لبخندی زد و گفت: " نه !! یعنی آدم مثل ماهی عاشق شود. این عشق آنقدر عمیق است ولی حیف که بسیار کوتاه است و تنها یک دم دارد و اثری از این عشق بر جا نمی ماند. "
من بارها عاشق شدم ولی از خودم بعد پرسیدم آیا دوست هم داشتم ؟ اثری از این عشق در دل بند زده من مانده است و یا نه؟ این دل به کجا می رود؟ آیا سر بر بیابان بی پایان می گذارد؟ دوست داشتن وحکم عاشق برای من از مراکز مختلف صادر می شود.
این عروس خانم ما هندوانه زیر بغل من خواهر شوهر که بنده باشم ،می گذارد که، من منطقی دارم و آن منطق را من ساخته ام و آن این است که دل من همیشه عاشق است. ای عزیز دل، من بوی عاشقی نمی دهم و آن دوست راست می گفت من هم مثل ماهی عاشقم. چون هرگز یادم نمی آید چه کسی را و چگونه او را دوست داشتم! من فقط یک لحظه عاشق می شوم .
پس آن ماهی و من هرگز دلمان بوی عشق نمی دهد و اگر هم بدهد. . . .
واقیعت این است، که همیشه من با شعر شاملو که می گوید "دهانت را می بویند" مشکل داشتم چون من بر این باورم ، همیشه هر عاشقی نمی تواند حتما دوست داشته باشد.
برای من دل و اندیشه از یک سنخ نمی باشند. این داستان برای من همیشه غریب بوده و است و شاید همینطوری هم بماند. وای که امروز باز یاد ان انتقاد افتادم ...
اما بعد از ده سال رفتن شاملو از دنیایی ادبی روح این شعر برای ما مانده است. همچون بیان شیوایی که شاملو همیشه داشت

روح او شاد باد او که دهانش همیشه بوی عاشقی می داد.

دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

وعشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست نازنین

ودراین بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سرخ بار سرود و شعرفروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست

آنکه بر در میزند شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

نور را درپستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

بام بام
بام بام بام
بام بام بام بام بام بام

آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
وتبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس مغرور مست
شور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را درپستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی ست نازنین

اما باید بگوییم
شاید اگر شاملو هم مثل من و ماهی عاشق می شدهرگز این شعر را نمی نوشت.





پی نوشت: این را دو روز پیش باید می نوشتم این مشق ها تمام نشدنی من مگه می گذارد که به روز بود. مقاله زباله ها بیمارستانی تمام شد. هوراااا.
پعضی ها از من ایراد گرفتن خوب دلم گرفت . . . .

۳ نظر:

TABARI گفت...

شیوای عزیز، سلام
با این نظرت که گاهی در زندگی عشق های عمیق پیش میاد ولی خیلی کوتاه سپری میشه هیچ مخالفتی ندارم فکر می کنم همه ما این وضعیت رو تجربه کردیم
ولی در ارتباط با اینکه بشه این وضعیت رو همیشگی کرد (عشق ابدی انسانی) بنظر عقل اقص من میشه با ساخت میکسی از معنویت، عقلانیت و عشقولیت حالا با تناسبی که هر کسی خودش باید عیارش رو بدست بیاره چون نمیشه نسخه عمومی در این مورد صادر کرد بشه به نوعی جاودانگی در عشق رسید.

عبداللطیف عبادی - عبدالطیف عبادی گفت...

نام عشق از عشقه می آید و آن گیاهی است که به دور درخت می پیچد و تا آنرا خشک نکند دست بر نمی دارد
----
از کتاب خزینت الاسرار

ناشناس گفت...

وفا را بايد از ماهى بيا موخت
كه چون از آبش جدا سازى بميرد