۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

بزن بريم باد و باد ! بزن بریم از اينجا!

امروز می خوستم به بابا روز پدر را تبریک بگم. به این پدر من با چه کلامی باید بگم ،"روزت مبارک" و یا باید با چه شعری وصف دلتنگیم را بگم، با کدام تثر باید برایش از تنهایی این غربت بگم، باید بگم! یا اصلا باید سکوت کنم! و نگویم. نگویم؟! شاید هم بگویم اصلا فریاد بزنم از دلم بگم با طنز بگم و باز باید پای آقای شوشو را بکشم وسط و این ایرنه بیچاره را بیارم وسط ،یا قضیه درد و دلم را با کافه دار کتابخونه به قلم بکشم.

نه نمی توانم بابا جان اصلا با هیچ کلامی نمی توانم بگویم "متشکرم" و "روزت مبارک" من اینکاره نیستم. بابا جان شاید هم بگویم و با همان نثری که می گفتی دوست داری، بگویم،بگویم دوستت دارم. فقط برایت تعریف کنم، دوست دارم، آنقدر که از صبح پای رفتن را از من گرفتی، صدای گرفته ات که ته دلم را لرزاند. آره، برای سال دوم که روز پدر پیش شما نیستم، اگر بخواهم شیوا لوس خودت باشم، الان همه چیز رامی اندارم، گردن مشق و درس؛ نه! این بار نمی خواهم کاسه کوزه را سر مشق های ننوشته بیندازم؛ ولی باید بزنم و کاسه بشقاب را وسط آشپزخانه درس بشکنم. که اسیرم کرده، الان به ادبیاتی برایت مینویسم که عاشقوتون هستم، آنچه که بسیار آن را نمیخواهند نوشتن بدانند و اصلا آن را بفهمند و آن را ادبیات فارسی نمی دانند و همان ادبیاتی که با آن بارها به این یک یکدانه ات خندیدی و گفتی: دختر من می نویسد! اما کی می فهمم و سرو ته آن را درک می کند خدا می داند وبس! دخترک تو باز رفت رو منبرمثل همیشه انشاء عشاق می نویسد. چه برای خودش چه برای اخوی محترم و نمره بیست می گیرد. حالا چه جوری؟! خدا عالم است و بس.

بابایی امروز گفتم: شهریور نشده کارم تمومه و دستی رو سر کله قانون فاضلاب بلاد خارجه کشیدم.خوب فاضلاب اینها مهمه و زیاد هم مهمه که خارجی آوردن روش کار کند. ته سیگار های اینها خیلی ارزش داره. مفت مفت مخ بکار گرفتن. خوب خود خواسته را جای گله و شکایت نیست.
ولی بابای نازنیم خوب میدانی این هدف من در زندگی نیست، هدف آن است که من را با آن بزرگ کردید، خودتان و مامان خانومی هم می دانید هدف آن خاک پاک است من را با خاک و آب بلاد خارجه چه کار است.هدف اون خاکی است که بر آن بزرگ شدم و شکل گرفتم و شیوا شما شدم.
بابا جونم، نگران نباشید؛ مگر می شود آن نگاه را یادم برود که در فرودگاه مهرآباد به من گفت:" همیشه ایرانی بمان" و بعد چندین سال نگاه تحسین آمیزت وقتی اولین بار به خانه خودت درغربت وارد شدی و پرچم ایران را در گوشه این کلبه درویشی دیدی و تنها یک کلامه و بعد برای من همه آرامش دنیا در نگاه ات آوردی و گفتی:" پرچم ایران" و با همه وجود در نگاهت خندیدی.
راستی، می دانستی عاشق اون خنده نگاهت هستم و شاید من ومحّمد رضا خوشبخت ترین فرزندان دنیا باشیم، که پدرو مادرمان با خنده نگاهشان همیشه ما را تایید کرده اند و چشمان خندید وقتی راضی بودند. دوست داشتنی ترین ها دنیا دوستتان داریم.
همانطور که قول دادم، این مشق هایم را می نویسم و خوش خط هم می نویسم. با همه مشکلات این غربت که با من بوده و هست ولی به سرعت برق و باد می خواهم همه کوله بار را ببندم و توشه این عمر دوری را بردارم و بیایم، به امن ترین خانه دنیا که آغوش شما است. که عشق واقعی را در آن گرما را آنجا جستجو کنم و بگوییم "هرچه باد و باد! "
حالا فکر کنم خیالتان راحت است که عشق چیست و معشوق کیست ؟ اینجا خانه من نیست، خانه من کنار شما است. سرای من در گوشه دل شما است، بابا جانم.


۲ نظر:

طليعه گفت...

خوبي شيوا جان؟

Shiva Shafahi گفت...

merci aziz delam
khobam
delam tange azizam