رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

بزن بريم باد و باد ! بزن بریم از اينجا!

امروز می خوستم به بابا روز پدر را تبریک بگم. به این پدر من با چه کلامی باید بگم ،"روزت مبارک" و یا باید با چه شعری وصف دلتنگیم را بگم، با کدام تثر باید برایش از تنهایی این غربت بگم، باید بگم! یا اصلا باید سکوت کنم! و نگویم. نگویم؟! شاید هم بگویم اصلا فریاد بزنم از دلم بگم با طنز بگم و باز باید پای آقای شوشو را بکشم وسط و این ایرنه بیچاره را بیارم وسط ،یا قضیه درد و دلم را با کافه دار کتابخونه به قلم بکشم.

نه نمی توانم بابا جان اصلا با هیچ کلامی نمی توانم بگویم "متشکرم" و "روزت مبارک" من اینکاره نیستم. بابا جان شاید هم بگویم و با همان نثری که می گفتی دوست داری، بگویم،بگویم دوستت دارم. فقط برایت تعریف کنم، دوست دارم، آنقدر که از صبح پای رفتن را از من گرفتی، صدای گرفته ات که ته دلم را لرزاند. آره، برای سال دوم که روز پدر پیش شما نیستم، اگر بخواهم شیوا لوس خودت باشم، الان همه چیز رامی اندارم، گردن مشق و درس؛ نه! این بار نمی خواهم کاسه کوزه را سر مشق های ننوشته بیندازم؛ ولی باید بزنم و کاسه بشقاب را وسط آشپزخانه درس بشکنم. که اسیرم کرده، الان به ادبیاتی برایت مینویسم که عاشقوتون هستم، آنچه که بسیار آن را نمیخواهند نوشتن بدانند و اصلا آن را بفهمند و آن را ادبیات فارسی نمی دانند و همان ادبیاتی که با آن بارها به این یک یکدانه ات خندیدی و گفتی: دختر من می نویسد! اما کی می فهمم و سرو ته آن را درک می کند خدا می داند وبس! دخترک تو باز رفت رو منبرمثل همیشه انشاء عشاق می نویسد. چه برای خودش چه برای اخوی محترم و نمره بیست می گیرد. حالا چه جوری؟! خدا عالم است و بس.

بابایی امروز گفتم: شهریور نشده کارم تمومه و دستی رو سر کله قانون فاضلاب بلاد خارجه کشیدم.خوب فاضلاب اینها مهمه و زیاد هم مهمه که خارجی آوردن روش کار کند. ته سیگار های اینها خیلی ارزش داره. مفت مفت مخ بکار گرفتن. خوب خود خواسته را جای گله و شکایت نیست.
ولی بابای نازنیم خوب میدانی این هدف من در زندگی نیست، هدف آن است که من را با آن بزرگ کردید، خودتان و مامان خانومی هم می دانید هدف آن خاک پاک است من را با خاک و آب بلاد خارجه چه کار است.هدف اون خاکی است که بر آن بزرگ شدم و شکل گرفتم و شیوا شما شدم.
بابا جونم، نگران نباشید؛ مگر می شود آن نگاه را یادم برود که در فرودگاه مهرآباد به من گفت:" همیشه ایرانی بمان" و بعد چندین سال نگاه تحسین آمیزت وقتی اولین بار به خانه خودت درغربت وارد شدی و پرچم ایران را در گوشه این کلبه درویشی دیدی و تنها یک کلامه و بعد برای من همه آرامش دنیا در نگاه ات آوردی و گفتی:" پرچم ایران" و با همه وجود در نگاهت خندیدی.
راستی، می دانستی عاشق اون خنده نگاهت هستم و شاید من ومحّمد رضا خوشبخت ترین فرزندان دنیا باشیم، که پدرو مادرمان با خنده نگاهشان همیشه ما را تایید کرده اند و چشمان خندید وقتی راضی بودند. دوست داشتنی ترین ها دنیا دوستتان داریم.
همانطور که قول دادم، این مشق هایم را می نویسم و خوش خط هم می نویسم. با همه مشکلات این غربت که با من بوده و هست ولی به سرعت برق و باد می خواهم همه کوله بار را ببندم و توشه این عمر دوری را بردارم و بیایم، به امن ترین خانه دنیا که آغوش شما است. که عشق واقعی را در آن گرما را آنجا جستجو کنم و بگوییم "هرچه باد و باد! "
حالا فکر کنم خیالتان راحت است که عشق چیست و معشوق کیست ؟ اینجا خانه من نیست، خانه من کنار شما است. سرای من در گوشه دل شما است، بابا جانم.


نظرات

طليعه گفت…
خوبي شيوا جان؟
Shiva Shafahi گفت…
merci aziz delam
khobam
delam tange azizam

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…