رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

و به این گونه بود که ...


رئیس فراکسیون زنان و خانواده مجلس گفت که لایحه "اصلاحیه گذرنامه زنان" که خروج زنان زیر ۴۰ سال از کشور را مشروط به اجازه ولی قهری یا حاکم شرع می‌کرد، منتفی شد. این لایحه اعتراض‌های بسیاری را به دنبال داشت.


چند وقتی بود ، داستان این بود که یک زن ایرانی تا سن چهل سالگی باید برای خروج از ایران و گرفتن پاسپورت از "ولی قهری " و یا " حاکم شرع" اجازه نامه داشته باشد. زمانی که این موضوع مطرح شد . هنوز صدای خانم که توی اداره شهرمون به من گفت که برای ازدواج نیاز به چه مدارکی دارم ، توی گوشم زنگ می زند. 
-پاسپورت معتبر خودم و کسی که می خواهم با او ازدواج کنم 
-اجازه نامه رسمی از طرف پدرم که با این شخص خاص به من اجازه ازدواج می دهد 
-نامه رسمی برای من و شوهرم که مجرد هستیم
بعد ادامه داد که من چون ایرانی هستم (یعنی مالک یک پاسپورت و ملیت ایرانی هستم) باید همه مدارکم برای تایید و ثابت شدن که حقیقی هست به دادگاه مرکزی و مرکز تحقیقات در آلمان برود 
خوب این مورد آخر ، را با همه حقارتی که داشت باید می پذیرفتم از بس که هم وطن های عزیز مدارک جعلی به مراکز آلمانی داده اند. اما خیلی خونسرد در حالی که فکر می کردم این خانم محترم داره اشتباه می کنه ، یک لبخندی زدم ،
 گفتم :" همه به من می گن که خیلی خوب و جوان مانده ام ولی فکر کنم دیگه اینقدر هم سنم بچه سال نشون نمی دهد ! که به دلیل کمی سن اجازه ولی را بخواهم برای ازدواج!؟" 
خانم هم بدون اینکه سرش را بلند کند و داشت فرم های که باید پر می کردم را لای یک پوشه نارنجی رنگ می گذاشت گفت: می دونم شما اگه 60 سالتون هم باشه باید باباتون بهتون اجازه بدهد . اگر ایشون هم نباشد باید طبق قانون برادر یا عمو یا پدربزرگ به شما اجازه بدهند اگر هیچ کدام را نداشته باشید . باید از کشورتون یک اجازه نامه بیاورید که می خواهید با این آقا ازدواج کنید . بعد هم سرش را بلند کرد و با یک لبخند عاقل اندر سفی من را نگاه کرد.
عصبانی شده بودم 
عصبانیت را قورت دادم 
گفتم : ببخشید من چهل سالم هست و پدرم ایران هستند 
گفت : باید برود یک محضر یک چیزی بنویسه ،نوع متن را هم براتون گذاشتم لایه پوشه . بعد باید ترجمه رسمی بشه . بعد هم باید ببرید فلان بخش اداری شهر تایید شود . فراموش نکنید که از روزی که پدرتون بگه تا روزی که شما ازدواج می کنید تنها 6 ماه اجازه دارید با این یک نفر ازدواج کنید 
من که مثل یک شک زده روی صندلی چوبی مدل صندلی های بسیار ناراحت نشسته بودم ، داشتم قاطی می کردم 
گفتم : این طبق چه قانونی هست 
گفت :طبق قوانین ازدواج و قرارداد های بین المللی ازدواج بین آلمان وسایر کشورهای جهان 
باز باید یک قاشق حرص را قورت می دادم
گفتم: میشه کپی این قانون را به من بدهید . این توی این ایالت هست یا توی ایالت های دیگه 
خانمه دیگه داشت قاط می زد ، با حرص پاشد رفت یک کتاب برداشت ورق زد و شروع کرد به کپی کردن ، فکر کنم اون داشت قلپ قلپ حرص و عصبانیت را قورت می داد 
کپی ها را داد به من و گفت: بروید مدارک را کامل کنید باردیگه هم آمدید باید اون کسی که می خواهد شوهر شما شود خودش بیایید 
گفتم : چشم . دیدم بد شده خیلی کارم زیر دستش هست . ادامه دادم : راستش من شکه شدم . این همه تو سری خوردیم که حق لباسمون را نداشتیم . حق فوتبال دیدین نداشتیم . مرد ایرانی می تونست بره زن صیغه ای بگیره . همه و همه ... این را دیگه نمی دونستم ... دوستامون توی زندان نشستن برای اینکه بگن حقوق زن برابر مرد است 
خداحافظی کردم آمدم بیرون
تلاشی بی مانند را شروع کردم برای یافتن جای در گوشه گوشه آلمان که بدون اجازه پدر ازدواج کنم که قانونی مسخره را بتونم لغو کنم . پدر من که موافق این ازدواج بود و اصلن عاشق آقای همسر عزیز . دیگه بحثی نبود . اما اینکه من عقلم نمی رسد و باید یک مرد اجازه بدهد که من زن یک مرد دیگر بشوم یعنی دو تا مرد وارد یک معامله بشوند 
زنگ زدم به یکی از دوستان مترجمم براش تعریف کردم . گفتم می بیینی گفت شنیده بودم ولی خوب می شه نامه نگاری کرد . نامه ای نوشتیم به دادگاه که ما میخواهیم قوانین آلمان را زیر سوال ببریم . متن قانون و کپی های که من گرفته بودم را ضمیمه کردیم و فرستادیم رفت . 
اما جواب آمد 
ببخشید اگه می خواهید ازدواج کنید آقایون تصمیم می گیرند . 
من هم گفتم: خوب یعنی این هم که شد همون ازدواج ایرانیمون که پس چرا نمی خوان همون را یک باره قبول کنند . نخیر بعد فهمید  یک کمی پول توی گلوش این عملیات نامه نگاری گیر کرده بود 
حدود دویست یورو بی زبون باید خرج می کردیم که پدر من اجازه بده درشش ماه آینده از تاریخ اجازه نامه من اجازه دارم با آقای همسر که اصلن آقای همسر من بود، ازدواج آلمانی هم بکنم .
خلاصه همه چیز بخوبی تموم شد  البته به شرط چاقو و رضایت نامه آقای پدر که خودش هم کلی می خنده . اما اینکه چرا مامان خانم اچازه نخواستند که من را بدنیا آورده است و اصلن چرا آقای همسر نباید اجازه می گرفته است که می خواهد با من ازدواج کند . تازه این که باید فقط توی شش ماه آینده اش مزدوج می شدم با آقای همسر ، وگرنه برگه اجازه پدر باظل بود. به این گونه بود که :
روز  سپندارمذگان شد آغاز زندگی ایرانی ما . روز والنتاین شد روز بله گفتن آلمانی ما .

اما بگم که خانم های بنده خدا که زیر چهل هستند زودی از ایران بزنند بیرون تا نظر ها عوض نشده است . 



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…