۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

آن مرد بعد از هشت سال بالاخره رفت!

روز بیست و دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد هشت ، بر روی تعرفه رای گیری ریاست جمهوری با یک روان نویس سبزیشمی نوشتم "مهدی کروبی"، اما رای من خوانده نشد، در حوزه ای که من رای دادم ، نوشته شد:" مهدی کروبی و مقابل نامش یک خط فاصله !"

برای بار دومی بود که رای داده بودم ,به نام " مهدی کروبی" و این بار به وضوح رای من را نخوانده بودند ! رای دوستان را هم نخوانده بودند! در حوزه سراسر سبز و سفید ما، اکثریت آراء به نام سیاه اوی آمد که امروز رفت !!

 باور نمی کردم ! دوستانم هم باور نمی کردند ! همه گیج و منگ بودیم !آن روزها خیلی داد زدم و پرسیدم : "رای من کجاست ؟" جوابی نشنیدم، رای من را گم کرده بودند ! شاید هم رای من را دزدیده بودند تا بدهند دست یکی دیگه. رای من و بقیه را دادن به یکی که امروز رفت و دیگر رئیس دولت کشور عزیزمان ایران نیست . آری رای ما را دزدان سر گردنه به سرقت بردند.

رای ما را دزدیدن  تا نماینده آنها بشود رئیس دولت دهم ، تا او بیاید و  بقیه جنگل ها را نابود کند و باقی تالاب را خشک کند، تا خاک ایران را بفروشد . نسل بسیاری از حیوانات را به نابودی بکشید و بعد حیوانات خارجی وارد کند . نفت را بفروشد و بعد اسباب بازی پلاستیکی با رنگ های ضد محیط زیستی وارد بکند. بجای پول نفت و گاز که سرمایه و منابع فسیلی کشور هستند، تصمیم بگیرد در سوریه کار عمرانی بکند ! یا در ونزویلا با سنگ های ایران زمین ساختمان سازی کند چون مردمش خانه ندارند! دلش برای سوختن جنگل های امریکا می سوخت و در کشور باغهای صد  ساله را نابود می کرد و درختان جنگل هایش را دزدان می بریدند. دلش برای مردم گینه بیسائو می سوخت و مردم در خوزستان آب خوردن نداشته و ندارند .

 اوی که امروز رفت که امیدوارم هرگز برنگردد،  رای ما را دزد تا رئیس دولت دهم باز سالی چند بار به نیویورک سفر کند و در مجموع چهار سال گذشته ، یک سال در سفر باشد .

 امروز او رفت پشت سرش چه گذاشت؟ یک ایران که سرسبزی دل هایش را دزدید و به یغما برد. ایرانی را که کودکان کارش را چند برابر کرد، ایرانی که بیمارانش از نداشتن دارو می میرند،  ایرانی که امروز نسل جوانش به زبانی صحبت می کنند که جز توهین و بی ادبی نیست چرا که زبان لمپنی را او رواج داد. آری ، باور کنیم که رئیس دولت دهم امروز رفت بعد از هشت سال رفت . دست از سر کشور ما امیدواریم بردارد و گوشه نشین شود . 

آری اوی رفت، که زیر نفشه ای نشست که برروی آن نام جعلی خلیج ع ر ب ی را نوشته بودند . کسی که هر روز یک دروغ گفت ولی دماغش مانند پینو کیو بلند نشد! یکی که معنای گرسنگی را به خانه های ایرانیان آورد ولی همان های که نان نداشتند فقط خوشحال بودند که ماهی چندرغاز می گیریند و روز شماری می کردند تا این یارانه به حسابشان آید. در دروان او دروغگوی ، بی اعتمادی و بدبینی به نهایت خود رسید و اوی رفت که کمر ایران را زیر بار بدهی خم کرد !

باورکردنی نبود این رفتن ، هزاران سال طول کشید این زمان . رئیس دولت نهم  و دهمی که تاریخ اسمش را فراموش نمی کند اما به بدی از او یاد خواهد کرد چرا که او کسی بود که همه ما را "خش و خاشاک" نامید و هر چه لیاقت وجود خودش بود نثار ما کرد. او که آفریننده کهریزک بود و سینه سهراب ها و محسن ها و نداها را شکافت تا بگوید من قوی هستم  تا رئیس دولت دهم شود و بتواند هر سال  با هیت های چند صد نفره اش به امریکا سفر کند و در صحن سازمان ملل مدعی حضور هاله نور بر دور خودش شود!


او که کشور را ببین نزدیکانش تفسیم کرد تا حاکم مطلق شود . یادمان نرفته است که چگونه طبیعت ایران را به نابودی کشید و دریاچه ارومیه را با طرح احمقانه جاده میانی اش و سد های بی اساسش به نابودی کشید و بعد آمد گفت قبلن اینجا یک سوراخ بوده باران آمده پرش کرده است . آلودگی هوای تهران را باعث شد که روزان صد ها نفر در اثر آن جان خود را تا امروز از دست داده اند  فقط بخاطر بنزین مسمومی که تولید می شد . کسی که با زبان بی ادبی صحبت می کرد  و با وجود تذکراتی که به او داده می شد. 

آری ؛ او رفت . آری ؛ آن مرد رفت و ما امیدواریم که او برای همیشه برود . مردی که رای من را به یک تغییر دزدید . مردی که رای من به حصر برد . رای که رئیس مجلس ایران را در خانه کرد و فکر کرد او را خفه می کند . اما او مهدی فرزند احمد خفه نشد و ما هم خفه نشدیم. حتی زمانی که با نور پردازی آبی رنگ بر روی پرچم خواست سبز را به فراموشی بسپارد فکر نمی کرد که فریاد بلند شود ولی باز هم ادامه داد ! آری او رفت باور کنیم که رفت !؟؟ 

در بیست ودوم خرداد ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت ؛به مهدی  فرزند احمد رای داده بودم . چون می دانستم که چه برسر محیط زیست ایران آمده است . دلم شور می زد که نسل های آینده ایران چیزی از ایران نبینند و برای نسل آینده مجبور شویم تعریف کنیم اینجا یک کوه بود اسمش دماوند بود و آنجا دریاچه ای بود اسمش ارومیه . یک رودی بود اسمش زاینده بود . راستی یک میدانی بود اسمش نقش جهان بود . توی صفحه های اینترنتی عکسی از آنها پیدا کنیم .

 این واهمه بود و ترسی بود بزرگتر برای نسلی که در ایران قرار است زندگی کنند . کودکانی که دست فروشی می کنند تا سیر شوند . پدر و مادری که اینقدر فکر و خیال دارد که اجاره را بده یا مواظب باشد فرزندش معتاد نشود دیگر فکری ندارد که آیا درس می خواند یا خیرآری آن مرد رفت . آن مرد امیدواریم برای همیشه رفته باشد . او با همه دوستانش رفته باشد. او که دوستش نداشتیم و نداریم و نخواهیم داشت ، بالاخره رفت .

 او که هشت سال هر چه کردیم مانند یک بچه پرو ایستاد و نرفت، کسی که با "بگم بگم" هایش همه را به سخره گرفته بود .

آری می دانی آقای رئیس دولت نهم و دهم بگذار امروز ما به تو بگویم " بگیم بگیم " مجبوری گوش کنی بخواهی و نخواهی : برو و برنگرد که  تو دیکتاتور را نمی خواهیم دیگر ببنیم.

 می خواهی باز هم بگویم: "بگیم بگیم " مجبوری بشنوی بخواهی و نخواهی : آن مرد بعد از هشت سال بالاخره رفت!



هیچ نظری موجود نیست: