۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه

ما آشقته دلان


قلم بر صفحه ای سپید می تازد
واز تمامی خاطرات می گوید
تا آن چشمان سیاه نیمه باز یار
گذشته را با گوشه نظر به جان خرد
وامروز را بخاطر فردا به ما آشقته دلان ببخشد
راستی
این صفحه سپید را میدانی چه کسی به قلم هدیه کرد
او تنها یک کلمه بود
دوست آنرا محبت نامید

پی نوشت : دیروزدلم گرفته بود از تو که دیکته محبت را نمی دانستی وامروز باز دلگیرم از تو که دوست داشتن را به دلت یاد نمی دهند. می دونی فردا خیلی دیر هست. بغض را از گلو یک بار فریاد بزن و به آن پایان بده .این تنها راه برای تاختن در دل ها است.

هیچ نظری موجود نیست: