رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ما زنها

در اخبار می خواندم؛مقدم دستگیرشده و بعد آزاد .در گوشه دیگه نوشته بود, باز عبادی را تهد ید کردند .می دانید, یاد سال۲۰۰۳ ميلادی افتادم آن موقع من تازه این ور آب آمده بودم و عبادی نوبل برده بود ؛آلمانیها به من به این خاطر تبریک گفتند ولی ایرونی ها به این بنده خدافقط فحش می داد که؛ حقش نبوده وباید پاپ جایز را میبرد ؛نه این خانم با قد کوتاه وپوست سیاهش؟!!این جنابان همه کلی درس خوانده بودند و برا ی خودشان احساس آدم حسابی می کردند .مسئله این که؛ زن را چه به حرف زدن !زن را چه به اظهاره نظر کردن! زن را با سیاست و علم چه کاراست !ولی بدتر خانم های مخالف بود و هست ؟ بلی هنوز هم هستند , این هم جنسان عزیز که به با عبادی خصومت دارند هر بار سر و صدا بلند می شود که این بنده خدا تهدید شد من فکر می کنم , کار خودی و بس .زن این موجود عجیب و لطیف و آرام خیلی هم خطرناک میشود, چون همین چند روزپیش با یکی از آنها بودم و باز داستان حق ویا ناحق بودن این جایز نوبل مطرح شد و در آخر این خانم دکتر ما گفت : این عبادی حرص من را در می آورد اگه بیاد تو دستام خودم می کشم اش .

کشور ما مشکلش را در یک کلمه " خودخواهی" است . شاید به قول مامان خانمی بی هدفی و بی اندیشه بودن کلام ایرانیان است . هر کدام از ما در اندیشه ساخت است ولی چه چیز را باید ساخت؟ هدف ساخت آینده من نوعی است و فردای که تنها به درد خودم میخورد و بس .قدم نهادن در دنیایی که از آن هیچ نمی دانیم .آخر چشمان بسته یا نیم باز, بینا نیست و توان اندیشیدن را می رباید و آن مسافر را در
مسیرسفر تنها رها می کند . ما همیشه فرد بودیم و افراد نشدیم .من و تو تک هستیم و هیچگاه در مجموعه نمی گنجیم .قدیمی ها اصطلاحی داشتند" رخت دوتا هوو زیر یک آفتاب خشک نمی شه".حالا کی آن روز می رسد که با چشمانی باز بسازیم و برای ایران بسازیم و چاشنی این را دوستی کنیم .آیا همه مانع ما هستند ؟ آیا این مانع خود ما نیستیم ؟و آیا از" هیچ "رها شدن را تجربه
کرده ایم ؟
هیچ را بر کجاوه نشاندم و در گورستان فراموشی به خاک سرد سپردم.
آری او هیچ بود
سرد
بی روح
چون آن مرداب بود
اشکی نداشت
بی کلام
بی اثر
حتی نمی خندید
یار گفت :
شور ندارد
ولی از آشوب مالامال است
خنده نمی کند
ولی گریزان است از گریه
بی احساس
در چاه بی انتها رها ست
آخر هیچ هیچ بود
جریانی نبود
بی حرکت
او سرد بود
و سردی را می جست
و من خاک سرد را به او هدیه کردم
تا رها شوم
و یار را جوییم.
آری او هیچ بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…