رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ناهنجاری های دنیای مدرن

فرزند آقای توماس بیتی قدم به دنیایی گذاشت، که با تمامی زیبایی هایش ،پر از ناشناخته ها است . آری؛ خود این دختر کوچولو که به قول
خیلی ها از نشانه های ناهنجاری های دنیای مدرن ما است . از آن روز که در کشورهای مدرن پدران برای نگهداری از فرزندان اقدام به دریافت مرخصی نموده اند ، تا برابری حقوق زن ومرد را در دنیای مدرن ما ثابت کنند و حالادختر کوچولو آقای بیتی بدنیا آمد و که به دنیا ثابت شود؛ یک پدر وظیفه فراتراز سیر کردن شکم بچه را دارد . بسیاری ازمنتقدین، که مثل این داداش علی ما به عدم برابری حقوق زن و مرد باور دارند و زن را در کنار دیگ و اجاق می بینند وبس ،البته نه در پشت میز ریاست .....
ابن جنابان فراموش کردن ، آن جایی که زن حکم می کند توی اداره و دانشگاه نیست وبلکه فقط در خانه هم نیست !!! هیچ وقت شده گشنه و خسته وارد خانه شود ؟وای که اگر کد بانوی در خانه نباشد. :))
............
برای این دختر کوچولو آرزوی اراده و سلامتی باید کرد تا به دنیای مدرن ما بخندد...

نظرات

‏آسمان گفت…
نمیدونم کجا و کی به این نتیجه رسیدم که اگه دنیای مدرن و برابری زن و مرد اینه، کاش دختر کوچولوها قدرت داشتند تا قبل از اینکه گرفتار چهادیواری مردونهء خونه های عصر مدرنیته بشن، تو همون تالار آینهء رحم مامان جان بمونن و زندگی شیشه ای داشته باشن.
البته اگه دخترکوچولوهای بزرگ امروز یک کم قبل از این مرحله بتونن کاری بکنن که خیلی بیشتر به نسل دخترهای دنیای شیشه ای کمک کردن ...!ولی خب این یکی قدرت بیشتری میخواد!
پس دخترای با ارده به پیش!
کوچولو تو هم به جمع ما خوش اومدی...

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…