رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

آری یک سال از رفتن خاله عزیزم نسرین گذ شت

یکسال پیش در قطعه از بهشت(Heilige Stück ) تو را گذاشتیم و برگشتیم ؛ چرا که خاله آذر و من نمی توانستیم شب را کنارت بگذرانیم .

ترا به آنان های سپردیم که دیگر با ما نبودند. آن شب با اتی خیلی حرف زدم ،از مامان جون عصمت و بابا بزرگ معذرت خواستم که به خوبی از تو مواظبت نکردم .آن شب زیبا ترین دست های دنیا دست من را در دست داشت . مامان اتی من با من بود .

به تو قول دادم، تا زیبا ترین یادگاریت را به خوبی در یابم و در این غربت حامی لحظه های تنها یش باشم ؛ همانطور که تو سنگ صبور دیار ناآشنای من بودی .

آری ؛آن روز در این سوی دنیا در روزی سرد و ابری با تو خداحافظی کردیم ،درحالی که مامان شهین و خاله سهیلا ناباورانه این لحظات را از راهی دور در کنار ما بودند .

ولی امروز من تنها، در دیاری که به اتکای تو به آن قدم گذاشتم ، نگاهت و صدایت را هر لحظه می شنوم ، در شهر بانک های اروپا به دیدنت می آیم مثل همیشه با اتوبوس شماره 34 ولی در سمت دیگر به دیدنت می آیم .ا مروز اشک نریختم و حرفی هم نزدم .در دل هم نکردم .اصلا حرفم نمی آمد .

الان هم نمی توانم بنویسم ، نبودنت را کم کم باید باور کرد ولی چگونه ؟

بگذار حرف های سال قبل را باز برایت بگویم

هوا سرد بود
و آسمان خاکستری
اما

راستی خاک گرم بود.
تو ومن و ما
بارها و بارها از خاک سرد گفتیم.
برای تو و فقط برای تو

از خاک گرم می گویم
از
زندگی و تولد می گویم
به خاطر آخرین لبخند قشنگ ات از زندگی می نویسم ؛
"
دخترک کوچک با چشمان سیاه..."
و امروز با جامه سیاه
وای باید
به زیباترین و تنها یادگارت
چه و از کجا بگویم
از بسترسبز گذرگاه تو
یا

خاکی که ترا به آن سپردیم
نه

شاید هم
ازپاکی دلت به زلالی رود های ایران
و
از استقامتت
مانند کوه دماوند و تفتان وسهند

نه این را
هم نخواهم گفت؛


تنها از زندگی و تولد تو خواهم گفت
و تنها
از بودن و پایداریت
و گرمای آغوشت و بدن پاکت

و از گرمای خاکی که آن پاکی را به آن سپردیم

می گویم
می گویم و باز هم می گویم
تا زندگی را باور کند

..............

آری یک سال گذ شت

ومن حتی یک کلمه هم با زیبایت از تو نگفتم

هنو زود است

باورم کن

عاشق تبسمی هستم که بر لب دارد

می ترسم گونه اش خیس شود

و دل تو بگیرد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…