۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

آری یک سال از رفتن خاله عزیزم نسرین گذ شت

یکسال پیش در قطعه از بهشت(Heilige Stück ) تو را گذاشتیم و برگشتیم ؛ چرا که خاله آذر و من نمی توانستیم شب را کنارت بگذرانیم .

ترا به آنان های سپردیم که دیگر با ما نبودند. آن شب با اتی خیلی حرف زدم ،از مامان جون عصمت و بابا بزرگ معذرت خواستم که به خوبی از تو مواظبت نکردم .آن شب زیبا ترین دست های دنیا دست من را در دست داشت . مامان اتی من با من بود .

به تو قول دادم، تا زیبا ترین یادگاریت را به خوبی در یابم و در این غربت حامی لحظه های تنها یش باشم ؛ همانطور که تو سنگ صبور دیار ناآشنای من بودی .

آری ؛آن روز در این سوی دنیا در روزی سرد و ابری با تو خداحافظی کردیم ،درحالی که مامان شهین و خاله سهیلا ناباورانه این لحظات را از راهی دور در کنار ما بودند .

ولی امروز من تنها، در دیاری که به اتکای تو به آن قدم گذاشتم ، نگاهت و صدایت را هر لحظه می شنوم ، در شهر بانک های اروپا به دیدنت می آیم مثل همیشه با اتوبوس شماره 34 ولی در سمت دیگر به دیدنت می آیم .ا مروز اشک نریختم و حرفی هم نزدم .در دل هم نکردم .اصلا حرفم نمی آمد .

الان هم نمی توانم بنویسم ، نبودنت را کم کم باید باور کرد ولی چگونه ؟

بگذار حرف های سال قبل را باز برایت بگویم

هوا سرد بود
و آسمان خاکستری
اما

راستی خاک گرم بود.
تو ومن و ما
بارها و بارها از خاک سرد گفتیم.
برای تو و فقط برای تو

از خاک گرم می گویم
از
زندگی و تولد می گویم
به خاطر آخرین لبخند قشنگ ات از زندگی می نویسم ؛
"
دخترک کوچک با چشمان سیاه..."
و امروز با جامه سیاه
وای باید
به زیباترین و تنها یادگارت
چه و از کجا بگویم
از بسترسبز گذرگاه تو
یا

خاکی که ترا به آن سپردیم
نه

شاید هم
ازپاکی دلت به زلالی رود های ایران
و
از استقامتت
مانند کوه دماوند و تفتان وسهند

نه این را
هم نخواهم گفت؛


تنها از زندگی و تولد تو خواهم گفت
و تنها
از بودن و پایداریت
و گرمای آغوشت و بدن پاکت

و از گرمای خاکی که آن پاکی را به آن سپردیم

می گویم
می گویم و باز هم می گویم
تا زندگی را باور کند

..............

آری یک سال گذ شت

ومن حتی یک کلمه هم با زیبایت از تو نگفتم

هنو زود است

باورم کن

عاشق تبسمی هستم که بر لب دارد

می ترسم گونه اش خیس شود

و دل تو بگیرد

هیچ نظری موجود نیست: