۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد

گاه بی گاه سری می زنم به حافظ ،آخر دلم برای خط و زبان شیرین فارسی تنگ می شود ؛ همینطوری باز کردم و آمد
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد

بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب

چو عاشق مي‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد

ز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که مي‌بينم

کمين از گوشه‌اي کرده‌ست و تير اندر کمان دارد

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد

بيفشان جرعه‌اي بر خاک و حال اهل دل بشنو

که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد

چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل

که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد

خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس

که مي با ديگري خورده‌ست و با من سر گران دارد

به فتراک ار همي‌بندي خدا را زود صيدم کن

که آفت‌هاست در تاخير و طالب را زيان دارد

ز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را

بدين سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبي روان دارد

ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري

که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد

چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب

به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

راستی که زندگی سهل نیست و باید در این وادی با چشم باز گام برداشت و با تدبیر دوستان را انتخاب کرد.راستی که دلم برای فارسی درس خواندن تنگ است.
فردا تمام می شود و راستی من برای اولین بار تو زندگیم از کلمه امتحان ترسیدم

هیچ نظری موجود نیست: