۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

فردا


Ich bin müde,ich habe keine Kraft mehr
und
Leben geht weiter
Wo stehe ich in diesem Weg
Es ist kalt
,und dunkel
man sagt:
"Leben ist sehr schwer und es gibt hier ein Kempf "
ich will es besiegen
und es werde ich schaffen
ich will ich kann
Es kommt Sonne wieder raus
Es werde warm
dann ist es morgen


و
با سکوت مرگبار این شب فردا را به انتظار می نشینم،
از پنجره به سفیدی برف خیره می شوم و در اتاق با تمامی گرمایش می لرزم
تاریکی شب را به خاطر طلوع فردا به صبح رساندم
و
سردی را به امید گرمای دستی به جان خریدم
اما
تنهایی را برای رسیدن به آغوشی مهربان تحمل کردم،
که فردا روز دیگری است و حتما پر جوش و خروش
. . . . . . . .

هیچ نظری موجود نیست: