۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

هیچ

او را به خاک سرد سپرد م

چشم گشودم

می دانی

خواب خوشی بود

ولی

بی رنگ ، سیاه و سپید

دریا بود

ولی

آرام ،بی موج

در میان خروشان

اما

تلا طم وجودش

خاکی بود

نه

آسمانی نبود

طوفان بود

ولی

بی روح

تاریک بود

آیا هیچ بود؟؟؟؟

نه

هیچ هم نبود

راستی

هیچ ِ هیچ بود

اصلاَ

بی اثر

بی ثبات

بی آزار

...

یار گفت

هنر مندی ست

با سردی

با بی رحمی

با بی روحی

همسفر شدن

حرکت را دیدن

و ثابت ماندن

با هیچ ِ هیچ در مسیری همراه شدن

و ره پیمودن

با نبود ها همقدم شدن

آخر

من همبستر شیون دل شدم

. . . .

هیچ ِ هیچ را با آوای چنگ بدرقه کردم

و به قبرستان سیاه فراموشی سپردم




این مطلب را من حیلی وقت پیش نوشته بودم یک شبی که به مجسمه هیچ پرویز تناولی فکر می کرد م. آن روز که گیتی تناولی انگشتر هیچ را در انگشت داشت من فکر کردم عمو تناولی چرا باید از هیچ و نبود بگوید . من امروز آن هیچ را در وجود انسان ها می بینم آنان که دروغ می گویند و آنان که پاک نیستند و آنان که خدا در چهار چوب زندگی خود نمی خواهند ببینند.آیا راستی می شود مجسمه از آنان ساخت که هیچ هیچ هستند؟. . . .. . .

تناولی از نیست به بود می خواهد برسد و من در مسیر دیگر می خواهم مراحل پست تر از نبود را ببینم ولی اصل هیچ است و بس .



۱ نظر:

bahar گفت...

هیچ، هیچ است حتی اصل هم نیست