رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

آمورش محیط زیست در ایران

این چند روز دور از اینترنت بودم و حسابی مشق نویسی و شیطونی کردم (قابل توجه دوستان بالاترین این شیطونی از نوع پیاده روی و آشپزی ایرونی بود!!) ولی باید بگم، وای خیلی دنیا بی اینترنت کوچیکه!!
این مدت کوتاه در دنیای کوچک ولی بسیار پر معنای قوانین محیط زیست چرخی زدم. نتیجه دلم برای محیط ریست ایران کباب تر شد اون هم از نوع کوبیده شاید هم چنجه؛ چه میدونم، والا؟
هنگامی که در لا به لای قوانین، پاراگراف مربوط به حفاظت در برابر مواد شیمیائی خطرناک را مثل موریانه می جویدم تا شاید به نتیجه عاقلانه برای مشکل شخصی خودم با ته سیگار برسم ولی به قول آلمانی ها (kein Erfolg )!
وای ما کجا هستیم اینا کجا هستند(جمله تکراری من؟!). خوبه من یک کمی از این عالم حقوق سرم میشه و همین قد کافی که بشه دل را به دریا زد و اظهار نظر کرد و با صدای بلند گفت: "بیا ای دوست من فقط یک قدم برداریم ولی در کنار هم و همگام با هم و آن هم برای ایران."
این آخر هفته را همش به این موضوع فکر کردم کاش بجای نوشتن مقاله در باب خاک و فاضلاب، کاش در مورد آموزش می نوشتیم ! بنویسم این آب و خاک را آلوده نکنیم و شاید به زبان ساده و در یک کلام " آب را گل آلود نکنیم" وکاش می شد این داستان محیط زیست را از قصه سیاست جدا می کردیم، اون موقع حرف اول را یاد دادن و یادگیری می زد. این پروفسور خوش تیپ من، به من میگه نظربه بده من حامی بی چون و چرای تو هستم. آخه طفلک آرزو داره بیاد تو یک کشوری که میتونه همه آب و هواهای دنیا را در یک روز دید ولی من می ترسم وقتی بیاد از بس غصه بخوره سکته کنه بیافته رو دستمون.

نظرات

Shahrzad Fotouhi گفت…
فرهنگ‌سازی...
البته باید از کودکی و از مدارس شروع شود، شاید دیر هم نتیجه دهد اما نتیجه می‌دهد...

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…