۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

یک جفت چشم بصیرت

دلم گرفته، از زمین و آسمان
ای وای، که من در کله مبارک در حال پرورش چه هستم و ملت به چه چیزهای فکر می کنند! من بیچاره دارم تو این فضای سه بعدی چرخ می زنم و با مشکل درس و مشق دست و پنجه نرم می کنم و در وادی کار خودم را خفه می کنم. ای خدای من یک جفت چشم بصیرت به ملت بده و کمی از صبر ایوب به من.
خسته هستم، از حرف و نقل می خواهم بروم در یک کوه که کسی را نبینم، آنجا که اثری از تکنولوژی نیست. آنجا که دیگه کسی نیست که بخواهی به او رسم و آداب حفظ محیط زیست را یاد بدهیم، چون آنجا دیگر تنها هستم.
راستی تو می دانی که آنجا کجا ست؟ به چه باید فکر کرد؟ از چه ها باید گفت؟ ای وای، چقدر این دنیا پیچ و خم دارد! تو به چه فکر می کنی؟ در این دنیای رنگارنگ آسمان تو چه رنگی دارد؟ قول می دهم این راز را در ته دلم نگه دارم مثل همه رازها ی نهفته در دلم ؛ اما من به چه کسی در این دنیا بزرگ، باید از رنگ آسمان بگویم؟
خسته هستم و باز هم خسته و آغوش مامان و بابا را می خواهم، تا آروم بشم و از رنگ آسمان بگویم.

۱ نظر:

شهرزاد گفت...

این ابداً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند, مهم این است که ما در خلوتی سرشار از خلوص خویشتن را چگونه قضاوت می کنیم...
دل قوی دار...