رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

زن و تکنولوژی



بعضی وقت ها آدم بد شانسی می آورد، این بستگی به دوره و زمونه هم داره. من این اواخر از نظر وسائل الکتریکی در دور بد شانسی هستم و البته شاید بهتر باشد که بگم از نظر وسائل ارتباط جمعی دچار مشکلات متعدد شدم وقتی یکی درست هست ، ختما دیگری دچار مشکل قلبی می باشد. تا دو سه روز پیش اینترنت بلاد خارجه دچار سرماخوردگی خوکی بود و از دیشب تا حالا دیگه تلفن ندارم . وای از زمانی که به برادر و دوست میگی ، بعد با صدای کاملا جدی بهت طعنه می زنند: " زن و تکنولوژی با هم هیچ سنخیتی ندارند." تازه در ادامه یک جمله معترضه می آیند که، قانون اساسی ایران بسیار محکم است که زنان اجازه ریاست جمهوری ندارد، چون صنعت ایران را به نابودی می کشیدند.

خوب یک روز به این دنیای کوچک مرد سالار ایران باید گفت برابری سخن غیر قابل درکی نیست! دیروز روی یکی از پلاکاردهای انتخاباتی گروه های سیاسی آلمان یک نکته را دیدم که می گفت:" حقوق زنان در آلمان به کمتر از مقدار یک چهارم از حقوق مرد ها کمتر است. این یک چهارم در آلمان می تواند به مقدار اجاره یک خانه به حساب آورد. در ایران تا آنجا که من اطلاع دارم از این معضل (گوش شیطون کر!) زنان راحت هستند ولی یک معضل دیگر وجود دارد که زنان را به دلیل عدم اعتقاد به توانایی ها به راحتی استخدام نمی کنند. راست و صداقت را بگم؛ بقول دهخدا هر کجا روی آسمان به یک رنگ است. نمی دونم این ضرب المثل را که گفته ولی در این مورد که به خوبی صدق می کنند.

پی نوشت :کاش یک کاندیدا زن بود، به او آن روز رنگ آبی می دادیم، به امید آسمان آبی بر فراز مام وطن.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…