رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

درد مشترک

اگر بخواهم یک نامه حقوقی به فارسی بنویسم نمی توانم ولی شاید اینجوری باید شروع بشود ؛

خواهان : زن

خوانده ها: پدر و مادر
جرم : تولید یک زن
و حالا باید دید آیا این نامه را باید به دادگاه ارائه کرد. آیا این جرم است که من و تو زن هستیم و او و آن مرد هستند. چون در کشور ما رد صلاحیت می شویم پس بیا ییم پدر و مادری را که این زندگی زیبا را به ما هدیه کرده اند محاکمه کنیم، نه این درد مشترک را باید برد پیش آقایی دکتر و برای آن یک دارو گرفت. از داروخانه چی محترم باید خواست که لطفا مشابه آن را ندهد بلکه اصلش را بدهد.
سخنگوی شورای نگهبان در پاسخ به خبرنگار مهر در فروردین ماه اعلام کرده بود: " شورای نگهبان هیچگاه به صرف اینکه فردی که ثبت نام کرده مرد است یا زن اظهار نظر نکرده است و هر گاه زنی رد صلاحیت شده به خاطر نداشتن صلاحیت عمومی بوده است. " حال باید باور کنیم که رفعت بیات صلاحیت عمومی نداشته است؟

امروز خانم مهرانگیز کار مطلبی در باب رد شدن" رفعت بیات " نوشته بودند. این مطلبی که من را هم چند روزی حسابی آتش زد، انتخاب شدن خانم بیات ها موضوع مورد بحث من نبوده و نیست. من هم مطلب را در رد شدن زنان و ادامه مرد سالاری در ایران می دیدم، در روز انتخابات هم مثل هزاران ایرانی پای صندق رای می روم و رای خودم را به صندق می اندازم و اگر امثال خانم بیات ها کاندیدا بودند هم ایشان را انتخاب نمی کردم. آیا خانم بیات و سایر زنانی که ثبت نام کردند ایده و نظرات مشابه با ایدئولوژی من دارند بحثی جدا است و مشکل نداشتن "حق بودن" در میان کاندیدا ها بحث دیگری است. خانم بیات بقول خانم مهرانگیز کار رد شدن، خانم بیاتی که توسط شورای نگهبان پیش از این صلاحیت برای نمایندگی مجلس گرفته بود، حالا به کدام دلیل دارای صلاحیت عمومی نیست؟! ایران را مردان تشکیل نمی دهند، که تصمیم را همیشه مردان بگیرند. برابری زن و مرد اصلی است که در کلام خدا بارها به آن اشاره شده است. آیا می شود نیمه یک پیکر را نادیده گرفت؟ این اسلام یا مسحیت و یا اصلا چیزی نیست که به دین مربوط باشد. دین ما دینی است که خداوند در آن زنده بگور کردن دختران را نهی می کند. آیا رد صلاحیت خانم بیات ها زنده بگور کردن همه زنان ابرانی نیست؟ این رد صلاحیت، مهر رد زدن به حقوق برابر و انسانی نیمه ای از جمعیت ایران . این رد کردن را من ناشی از فرهنگ مردانه می دانم و بس. آن روز که من آرزوی داشتن یک پسر را دارم تا در برابر فامیل شوهرم سربلند باشم همانگونه که مادر همسرمن هم همین احساس را داشته است و عروس من هم همین احساس را می خواهد تجربه کند. پسرزا بودن یک نوع شاخص است. این درد مشترک را من و تو با هم ساختیم و سنگ اول را هم کج نهادیم وتا ثریا این دیوار کج می رود. این تربیت فرهنگی ما است. این اعتقاد به " مرد سالاری " است . من دارم، باور کن که تو هم اعتقاد به مرد سالاری داری ، و آن را به مرحله اجرا هم در می آوری ، می دانی چگونه؟ با سکوت در برابر درد مشترک و یا بردن عزیزترین پای میز محاکمه درد درمان نمی شود با سر .صدا راه انداختن و صد میلیون امضا جمع کردن و در استادیوم رفتن دارو روی این زخم مرهم نمی گذاریم تنها لخته روی آن را می کنیم و بعدها اثر آن بر روی پوست لطیف باقی می ماند. این کار ها یعنی ما نیستیم و می خواهیم باشیم.

ما زنان بودیم و هستیم و خواهیم بود
و
همه می دانند که یک پرنده با دو بال برابر می پرد



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…