رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

حبست را بکشم؟؟؟؟؟!!!!!

-->
دیشب وسط نوشتن مشق شب بودم که تلویزیون خبر مر گ زودرس مایکل جکسون(؟!!!!؟؟؟؟ را داد. دیدم نمیشه باید حسابی فضولی کنم زدم کانال سی.ان.ان دیدم بله خواننده دوران جوانی ما جان به جان آفرین تسلیم کرده، تازه فارافاست هنر پیشه آمریکایی که دل همه مرد ها را به خاطر موهای طلایش کلی برده بود هم از دنیا رفت. خلاصه تلویزیون شد دیشب وسیله حال گیری یک جوری. امروز هم که به سلامتی به قول این ور آب "ترمین" پشت "ترمین" از این ور به اون ور باید می رفتم . خدا هم لعنت کند اصلا همه میکروب های مضر را که من باید به خاطر بد ذاتی فطری آنها باید مشق بنویسم.بعد از ظهری زد به سرم برم، اصلا یک کافه ای بخورم و این درد پیچیده در دل را خالی کنم آخه دیشب هم حسابی حالم گرفته شده بود. می خواستم درد و دل کنم ؛ یک زنگ زدم به یکی از این دوستان ، دیدم باهاش میشه کلی خندید و کمی از داستان زیزیگولی و فمینیستی و از این جور حرفا براش گفت و خوب به دلیل شخصیت بالا اجتماعی اش به رو مبارک نیاره و بگذاره من داغ دلم را تازه کنم. البته بگم کار به بدگویی از جنس مخالف نشد و من از اول تا آخر امروز از خانم های ایرانی نه دید و بدید ،تازه به دوران رسیده، سر سفره بابا بزرگ نشده و دهاتی بد گفتم که اسم زن ایرانی را بد نام می کنند و ما را زیر سوال می برند و بس .
این دوست من گفت اینها اصلا کلنگ هستند و بیق بیق که نگو و نپرس راست میگه من هم موافق هستم فقط از زندگی ظواهر را فهمیدن و بس اصلا یک لایه یک میلمتر ی در روی یک استخر هستند. محدود به دهاتی (این دهات می تواند پایتخت هم باشد منظورام دهات فکر است.)که آمده اند ولی نمی توانند بیرون بروند. یکی مو رنگ میکنه ،اون یکی دیگه بوی فرند خارجکی می گیره و یک نفر دیگه هم هست که دم از سیاست میزنه و یا می خواهد ادعا روشنفکرها را در بیاره. بابا کوتاه بیاید این دو روز دنیا اول باید به فکر اخلاق بود و به امید انسان بودن باید امروز را فردا کرد. ببین فردای هست که امروز را بی بها می فروشی.
به رفیق شفیق گفتم می دونی که من آبم با خانوما ایرانی توی جوی نمیره. مخصوصا اگر ازنوع کلنگ باشن . چی بگن که نگفتنم بهتر. بابا شتر سواری دلادلا نمیشه من ایرانیم، افتخار هم می کنم. من اگر یک حرفی می زنم پایی حرفم می ایستم . ملیتم را به حرف خانم ایکس و اپسیلون نمی فروشم.
نمی گم که من این و آن هستم و بقیه خر. بابا ما خودمان بدترین هستیم ته دلم انبار شده بود همه دادها ی که باید می زدم و دیشب با دهان بسته هر چه گفتم چماق شد تو سر خودم ولی یاد گرفتم که بگم "نه!! وسکوت کنم." به خاطر دل کسی آری را نگویم و بگم بقیه آدم ها فدایی سرم و باز هم فدایی سرم . خودم اول مهم هستم وبعد بقیه ملت.
به هیچ کس اعتماد نکنم و بدونم هیچ دختر خانم کلنگی وارد زندگیم نمی شود جز برای آزار روح و روانم. همیشه به مامان خانمی می گم من را بد بزرگ کرده یادم نداده "دریده" باشم . بیچاره مرد ها اسمشون بد در رفته. به خدا اگر من هم اینقدر دریده و پاچه ور مالیده هستم که نمک می خورم و نمکدون را می شکنم وکلنگ هستم و نون به نرخ روز خور هستم و بازم بگم براتون می خواهم از مردم استفاده ابزاری کنم . باید روزی یک دست کتک از آقایی شوهر بخورم حالم جا بیاد. که پشت گیوه را نتونم بدم پایین به ننه و بابا م بگم من رفتم می خواهید، بخواهید؛ ننه جون و جناب بابا نمی خواهید هم مشکل خودتون، من رفتم بای بای. آخه من بزرگم عاقل هستم و مستقل.
اگر یک روز بچه من با من همین کار را بکند چی . معلوم آقایی شوهر و بعبارتی پدر محترم آن فرزند ، باید حالیم کنه دنیا دست کیه و بگه دنیا قانون داره. امروز به سیلویا رک و راست به من گفت که  اصلا سرتا پا مشکل دارم . گفت نه تو مشکل نداری تو مال دنیایی ایرانی نیستی. تو اصلا عوضی اونجا آمدی دنیا این دل تو مال اون ور آب نیست. 
خنده ای کردم و گفتم ولی سیلویا فراموش نکن من زن ایرانی با تمام وجهات یک زن ایرانی. اول از همه یک زن خپل و کوتاه . با اعتقاد به وجود دین و مذهب . بعد هم بد لباس و اهل خانه و خانواده و زیادی مهربون و آشپز که یک زن آلمانی دُگم اصلا اینطور نیست. دریل اعصابم را سوراخ کرده تو ایران الان بزن بزن و بادکنک بازی این مقاله آلودگی های خاک در ایران را باید عوض کنم . نتایج داستان ته سیگار عجیب و غریب شده تازه جماعت تازه به دوران رسیده ها می خواهند به من بگن که چه کنم. اول که شوهر خارجکی نکنم چون ننه جون شیوا را چه به شوهر سفید و بور. دوم درس و مشق بسه. بعد هم برم یاد بگیرم که تمدن یعنی برهنه شدن فکری بعنوان مثال خارجکی حرف زدن. خوب بعد معلوم نیست بعد به چه زبونی باید آقایی شوهر عزیز باید یه من بگه " حبست را بکشم."؟! تا حالش را ببرم و ته دلم قند آب بشه . شاید پینگلیش باید واسم تایپ کنه . والا
الان برای سیلویا این جمله را ترجمه کردم بربر من را نگاه کرد . شما عجب جمله های به هم می گوید

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…