۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

سحرگاه

سحر شد و من بیدارم. بلبل های باغ ما می خوانند از قصه ها می گویند. خبر از پشت آن کوه می دهند و داستان آن دوست را برایم می خوانند. با تو به این قصه گوش کردم. شب را به سحر سپردم. من و تو و او داستانی مهر ورزی را شتیدیم و باز هم شنیدیم، ولی درک نکردیم. پس سفر کردیم و به سرزمین آفتاب سرکشیدیم تا حقیقت را با سرانگشتان ذهن لمس کنیم. آسمان آنجا همرنگ دریا بود و خط طلوع به سرخی شقایق.

هیچ نظری موجود نیست: