رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

نداشته را نمی شود طلب کرد

در آشپز خونه ما همه چیز ریخته بهم این نه تقصیر منه نه ایرنه بیچاره اصلا تقصیر خانم نظافتچی هم نیست. ولی کی همه چیز را قاطی و پاتی کرده. دیروز عریضه نوشتم امضا هم زیرش انداختم و تا آقای رییس بفهمه که دنیا دست چه کسی است . بابا من نمی رم تو مطبخ آشپزی!!! این همه کاغد پاره ردیف نکردم بشم کلفت!!! ترسید زودی رفته باز آبگوشت معروف را گذاشته سر بار. خودش هم می دونن این دیزی بشو نیست بدبخت خودش هم می دونه که این تو بمیری من از اون تو بمیرها تیست. دیگه بسه چند بار کوتاه بیام . به قول اینا "اِگال" من که نمی زنم تو رگ و بس. برای اینکه مولکول حرص بریزم تو خون اش نون پنیر سبزی وشاید نو ن و هندوانه ترکی می خورم. تا بفهمه واسه من آقا سر بازی در نیاره و همه چیز را نزنه بریزه. اخلاق من باید اومده باشه دست این آقایی محترم . اون دوران گذشت جناب آقایی شوشو بره وسط حیاط عربده بکشه و زن بترسه بری تو لونه موش. این نمبره تو سر خالی اش .
بابا من بارها گفتم و این بار هم برای بار آخر اعلامیه جهانی می دهم که من اصلا ضد مرد ها بیچاره نیستم تازه کلی مدافع آنها هستم ولی در حد مجاز که به ذات فمینیستیم لطمه نزند. ولی اگر زد و شکست، دیگه هیچی . این دل دیوانه می شه و عاشق بوده آخه و میره دکتر عشق ، دکتر هم میگه درد تو بی درمونه ، این درد هنوز دلیل مشخصی نداره؛ هر چند که این دنیا آشنا برای تو و او و برای همه ما غریبه است. پس چه کنم . نمی خوام دعوا کنم می خوام ساکت باشم و بگم نه من دیزی نمی خوام من دیگه می خوام مستقل باشم و تو کار خودت من کار خودم . عجب مرد سالار هست میگن نه ما برابری حقوق زن را می خواهیم ولی اگر زن حق هم داشته باشه!!!! نداشته را نمی شود طلب کرد و الان هم بری براشون بنویسی دیگه "عطف به ماالسابق" نمی شود. من هم تصمیم گرفتم که اعلام کنم که "اصلا من دیگه عاشق نمی شوم ."

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…