۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

سه سال گذشته ولی در نهایت ناباوری

هر سال به یاد شهداد عزیزم شمع های سبز روشن می کردم و در فانوس سبز رنگ برایش چراغی روشن می کردم وای امروز هم روشن می کنم و صدایت می زنم "کجایی؟!"
باز سالی از رفتنت گذشت دیشب نمی خواسنم بنویسم ولی مامان خانومی هم که مثل همه نمی تواند رفتنت را فراموش کند ویادت کرد و من را از رفتن باز داشت امروز در خانه می مانم و به یادت می نشینم کاش ایران بودم ولی نه نمی خواهم این خانه جدید تو را یاد بگیرم . راستی کجا است ؟ وای که اگر می دانستی چقدر عزیز بودی هرگز به این سفر نمی رفتی !! کاش بودی با هم سر زیست شناسی بحث می کردیم تازه امسال سی سال از آمدنت به این دنیا گذشته ، و یادم می آید آن روز که عمو زنگ زد و گفت آمدی و آن روز که زانو هایم از شنیدن خبر رفتنت خم شد . وفتی آمدی نفاشی "بهاران خجسته باد" بابا تموم شده بود و امروز دیگر موجی از همسالان تو نقاشی می کشند و بهار را زمینه این تصویر کرده اند.
به یاد نگاه مهربان و گرمی که ما را تنها گذاشت
در جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دریا و علف
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلود را
قابی کهنه می گیرد
. . . .

۲ نظر:

Pedram Iranian گفت...

خیلی چیزا تو دلم هست اما کلمات قادر به بیانشون نیست، من هم همین حس رو دارم وقتی عزیزترین دوستم همسایه ی رفته ی شما شد.

Shiva Shafahi گفت...

پدرام عزیز
شهداد همسایه دل من بود
شهداد برادر دل من بود
شهداد پسر عمو من بود
اگر همسایه بود هم شاید همین حس را برای مهربانی او داشتم
وای که آنش زد به خرمن دل ورفت
و چه زیبا است صدای از صدای های آشنا او را می توان شنید

پایدار باشی