۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

دلی برای مهربانی ها

ای روزگار ابن چرخ گردون، چه سریع می گردد. دلم خانه را می خواهد، دلم بوی یاس های رازقی خانه پدر را می خواهد، دلم زیبایی نسترن ها توی باغچه را می خواهد، دلم بوی یاس های خیابانمان را می خواهد، سایه بید های حیاط پشتی را می خواهد، سینه سبز حیاط خانه را می خواهم، دلم صدای دوستان را می خواهد و با دوستان از سپیدی گفتن را می خواهد،
اما امروز باز هم این آسمان خاکستری است و بغض در گلو دارد می خواهد بگرید. من هم می خواهم اشک بریزم وای
می خندم ولی در دل از نامردی ها میگریم
می خندم ولی در دل با یاد دو رو ی ها میگریم
می خندم ولی در دل اشک می ریزم
با نامهربانان می گوییم تا بدانند که دنیا گذرگاه است و پستی و بلندی دارد، دشت دارد و قله دارد. هیچ سوال کرده ای که تو کجا ایستاده ای؟ در گذر از جاده دوست داشتن ها ایستاده ای؟ و یا در میان جاده ای از بی مهری ها هستی؟ می روی یا همراه سکون در شده ای؟ سفری کرده ای به دنیایی از تصاویر از گذشته و شاید هم از آینده شده ای؟
ای دوست در گذر من، هیج می دانی دلی در سینه است برای دوست داشتن؟ دلی در سینه است برای مهربانی. دلی است برای بخشش و گذشت. وای اگر این دل درد بگیرد و بشکند.
. . .

هیچ نظری موجود نیست: