۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

درخت خرمالو


و امروز با زیباترین یادگاری دنیا من سخن گفتم و او با نرمترین انگشتان دنیا اشک را از گوشه چشمان من پاک کرد و به من گفت شیوا جانم اشک نریز و من اشک ریختم چون دلم برای درخت خرمالو تنگ شده است.


در حیاط خانه قدیمی

درخت خرمالو

سر به زیر

فروتن

ساکت

و دیگر هیچ

ناگفته

و

پاییز آمد

. . . .

زمستان آمد

وامروز بهار

هزار بوسه بر درگاه تابستان می زند

اما هنوز بهار باقی مانده است

و بر سر سفره کمی نان

هنوز دل من

خرمالو می خواهد

صبر باید کرد

پاییزی می رسد

وای

و زود هم می رود

زود زود

با کمر خم شده

داستان پر غصه

این بار سنگین

به منزل رسید

تنها

کمی زمان می خواهم

تابمانم

بنشیتم

قد راست کنم

عقربه ها می گردند

و می روند

ساربان نمی ایستد

می رود

آرام

آرام

من در پی آن

اما او ایستاده

سر به زیر

و سکوتی مرگبار

چرا؟؟؟

بر در خانه ام نکوفته!!

او فقط و فقط

بر دیوار خانه ام تنها ناخن کشید

ساربان باز می رود

این درخت خرمالوی من

درخت خرمالوی پر از برگ های سبز

پس کی پاییز می شود

من کمی از باران را می خواهم

نه نه و باز هم نه . . .

به او گفتم

من فقط خش خش فرش رنگین جاده آرزوها را می خواهم

هنوز خرمالو های حیاط ما نارس هستند.



نسرین عزیزم من امروز نامت را با زیباترین زیبا دنیا گفتم و بعد از سه سال او دل شکسته من را مهربانی کرد کاش امروز بودی . . . .

هیچ نظری موجود نیست: