رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

سه نقطه پشت سر هم

یک بار پیش خود نوشتم :

„Ich bin ein ich.“



و نگاه کردم. به درونی که فکر کردم، می شناسم. به چهاردیواری که فکر می کنم، ساخته من است و خشت خشت آن، که" خود" قالب زده ام.
بر دیوار آن ماله عشق کشیدم. من در این میان تنها" آه" بودم. در میان کاشانه در درون فریاد می زنم: آیا من یک من هستم؟ برمی گردم، و دیوارها را نگاه می کنم و سه نقطه پشت سر هم را اینگونه " . . . " در فکرم کنار هم می نشانم.
حال شاید این همان حضور حادثه گونی باشد که حضور من و فقط من است. آیا تو هم حادثه هستی؟ هنگاهی که من می خواهم ادامه دهم و در ادامه آن نقطه ها کلمه ای بنشانم به یاد یک لحظه باز می ایستم. آن خاشاک را با اتگشتانم شکل دادم و خشتی ساختم.
ای وای این دیوار که من در آن محصورم چقدر بلند است و در سایه ای نشسته، دیگر لحظاتی را با سکوت می گذرانم. نه ،این فکر من بود و من نادان بودم به گذری تنها دراندیشهِ بسته ام.امروز می خواهم قفل ها را باز کنم و این چتر آبی لاجوردی با دسته نقره ای رنگش برروی میز کناری از همه دنیا برای من فلسفه جدید را ساخت و پاره های اندیشه ام را در گوشه ای از حیاط خانه بهم چسباند. آهسته بر سر پنجه از سالن بیرون رفتم و باز به دنبال خاشاکی که دیواری جدید را بسازم و برای آن پنجره ای، بعد از این در پی" . . ." می نویسم و شاید دیگر دیوارها در سایه سکوت نیستند. حتی اگر . . . و آن منِ، من امروز سکوت نمی کند ومنِ من خشتی برای فردا قالب می زند و او من هستم.


پ.ن:جمله فوق بمعنای "من یک من هستم "از نوید کرمانی شاعر فیلسوف و نویسنده ایرانی است که کتابهای او شاهکاری در ادبیات آلمانی است. زبان سخن او را دوستان آلمانی من " سبک نوید کرمانی" می خوانند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…