۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

مرا به خانه ام ببر و دیگر هیچ


شب آشیان شبزده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
کسی به یاد عشق نیست
کسی بفکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من

امروز و دیروز و روزها می گذرند و می روند و من هنوز میان افکار بی انتها کتاب بدست می گیرم. می خواهم بنویسم، نمی شود و قلم بر روی صفحه سپید سر نمی خورد و اثری از آن نمی ماند و اشک است، که بر گوشه گوشه صفحه نهفته درسینه، نقشی از یک سرود را می کشد.
با عزیز دلی و یار کودکی، از روزهای گذشته سخن از روزها ی کودکی می گفتیم و لحظه ای به یاد صداهای آشنای کودکی لبخند و تبسم با صدا و اما بعد یک سکوت همیشگی و بی پایان.
منتظر یک لحظه زلزله ای برای شکستن دیوارهای بین من و تو و او، برای ما شدن و های های صدای گریه ای که تمام می کند رویای این زلزله را و سینه که سنگ می شود و یاداش می رود که دوست می رود و من نگاهش نمی کنم و گریه که نمی آید و حتی خنده ها هم یادشون رفته بر لب من بنشینند و دیگر نمی شود نوشت ...
باز فقط سکوت را می نویسم ....
دلم گرفت. خسته بودم، رفتم سراغ صدای داریوش و با تک تک سلولهای این بدن آزاد ولی اسیر د انفرادی خانه ام درغربت گوش کردم و دلم یاد وطن کرد و هوس بوی مادر و پدر را کرد و اما قلم نمی نویسد تا راه را کوتاه کنم، کمی دوات برای نوشتن، وای بغضم داره می ترکد و دارم فرو می برم و باز بیرون می آید و باز بهار و این شکوفه های سپید باغ خانه من و در خانه سرد است و بی شکوفه ای از بودن ....

راه دور
شب
سرما
قفس
گریه
بغض
و تو ای یار و دوست و مهربان صدای تنهایی تو و آواز سکوت تو همه درد امروز دل من شد و سرمای وجودم و دیواری که هرگز نمی شود برای ما شدن، شکست.
آواز و آواز و باز هم آواز از این دل دبوونه می آید و می خواند مرا به خانه ام ببر ودیگر هیچ نمی خواهم و نمی خواهم و آنجا در میان بازوان معشوق آرام بگیرم و بوی نای همه تنهایی تو را درمیان دیوارهای بلند یاد کنم.
بوی نزدیکی ما را باز هم از نزدیک و زیر یک بوم آبی و بی پایان نفس بکشم.
و باز از آن دوستی ها بگوییم،
از مهروزی
و
عشق بی پایان
بودن
وای یک نفس آزادی چه خوش است ....





هیچ نظری موجود نیست: